تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

حال آدمی را دارم که ساعتها گرسنه و تشنه در بیابان بی آب و گیاهی دویده و دیگر تا مقصدش راهی نمانده. یکسال اخیر، سال کاری سخت و پرتنشی را گذراندم. از تندباد سهمگینی گذشتم و کم کم توانستم خودم را به گوشه ای به ظاهر امن بکشانم. در انزوای کاری بودن را بیشتر می پسندم تا اینکه با آدم های ابله و سبک مغز و دزد دستم در یک کاسه باشد. اما باز هم فشارهایی را متحمل شدم. حالا که به لطف کسری بودجه و بخور بخور آقایان قرار شده از فردا تعطیل شویم، من بیصبرانه منتظرم این چند ساعت هم بگذرد و مدتی ازاینجا دور باشم. احتیاج به آرامش دارم. خسته هستم. بینهایت خسته. می خواهم یک ماهی بیشتر کنار پسرها باشم. خانه داری کنم. با هم ناهار بخوریم. خانه ام همیشه مرتب باشد. صبح ها بروم خرید و سبزی خوردن بخرم و آماده اش کنم برای ناهار...

اینقدر خسته ام که فکر مسافرت هم آزارم می دهد، بخصوص در این گرما. فعلا به آرامش بیشتر از هر چیزاحتیاج دارم. گیله مرد برای مسافرت برنامه ریزی می کند. اما من فعلا به هیچ چیزی نمی توانم فکر کنم. امیدوارم مسئله ای باعث نشود آرامشی را که این همه منتظرش هستم بهم بخورد.   
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:17  توسط گیل بانو  | 

 این روزها خبرها چه تند و تند مثل پتک می خورد وسط فرق سر آدم. آخر مگر می شود جوان اواخر دهه شصت باشی و بشنوی حمید هامون رفته و اشکت تند و تند سرازیر نشود وقتی که یادت بیاید که چه ساعت هایی ،چه روزهایی ، چه شب هایی نشستی با دوستانت در آن خوابگاهی که هیچی نداشت جز دوستی و صفا و گفتید و گفتید از حمید هامون، از مهشید. یادت بیاید آن ظهر داغ تابستان، سینما عصر جدید،و توئی که فقط باید دیوانه می بودی که در آن وقت روز بروی سینما و هامونی که می رفت تا خاطره بشود. هر روزی که می گذرد بهترین ها کم و کمتر می شوند، و می مانی که کمی بعد از این ،دیگر به که باید دل خوش کنی، به چه؟

آخ! باز هم باید به خاطراتت چنگ بزنی و به گذشته هایت بنازی. این لحظه های لعنتی چه زود می گذرند و چه زود خاطره می شوند. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:52  توسط گیل بانو  | 

۱- سازمان ما به چند دلیل تصمیم گرفته که از اول مرداد یکماه تعطیل کند و فقط هفته ای یکروز بیاییم سر کار. بیصبرانه منتظر اول مردادم. کارهای زیادی دارم که باید در این تعطیلات شگفت انگیز انجامشان بدهم. باید یادداشتشان کنم تا حتما انجام دهم. وگرنه چشم بهم بزنیم یکماه تمام شده و باز من میمانم و اینهمه کارهای نصفه و نیمه.

۲- هفته پرکاری را گذراندم. از اول هفته تا حالا هیچ روزی کمتر از ۹ شب به خانه نرسیدم. چشم پزشکی مادر، کلاس های پسرها و مقداری خرید ،هفته ام را پر کرد. هرشب  از ساعت ۱۱ به بعد ،تازه شروع کردم به پختن ناهار روز بعد .امروز هم پدر، نوبت دکتر قلب دارد. "باز من دیوانه ام مستم    باز می لرزد دلم ، دستم"(البته نه برای دیدن یار، بلکه برای رفتن به مطب دکتر و لحظات سختی که بر من می گذرد)

۳- این روزها بدجوری دلتنگ یک دوست، یک عزیز، یک برادر و یک همکار بسیار خوبم. (دلتنگی) پارسال همین وقتها بود که چه ناجوانمردانه شکستندش. او را که هنوز هم معتقد است "شهادت، سعادت می خواهد و من که سه بار در جبهه تا مرز شهادت رفتم حتما سعادت نداشتم که کشته نشدم". و گیله مرد معتقد است که حالا دیگر واقعا شهید شده. با بلایی که سرش آوردند دیگر لایق اجر شهداست. ( و من می گویم البته اگر شهدا اجری داشته باشند)

 شاید یک روز مفصل درباره اش بنویسم. اما الان بدجوری بغض دارم. اگر شروع کنم ، اشک امانم نمی دهد. فقط باید منتظر باشم تا رسیدن روزی که دارند چوب تهمت بزرگی که به او زدند را می خورند. امیدوارم خیلی دور نباشد.

۴- مادر را بردم چشم پزشکی. دکتر گفت: آب مروارید جزیی دارد. وقتی داشتم برای گیله مرد تعریف می کردم نمیدانم چرا پسر کوچکم اینقدر ناراحت شد. و من از ناراحتیش سخت به هم ریختم. و با خودم فکر کردم او که از یک آب مروارید ساده اینطور قیافه اش در هم رفته چطور باید با آینده و واقعیت هایش روبرو شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:30  توسط گیل بانو  | 

چقدر دردناک است که آدم گاهی بایدبه کسانی دل خوش کند که هیچ نمی شناسدشان.

 پریشب مهمانانی داشتم که تا حالا ندیده بودمشان. دوستان دایی عزیزی بودند که بیست و سه سال پیش به تبعیدی خودخواسته رفت و هرگز هم نمی خواهد از خر شیطان پیاده شود و برگردد. برای خودش دلایلی دارد که ما درک نمی کنیم. خودش را در غربت می آزارد بدون اینکه هیچ منع سیاسی یا اجتماعی برای بازگشت داشته باشد. حالا ما باید به کسانی دل ،خوش کنیم که فکر می کنیم چون دوستش دارند و دوستشان دارد برای ما هم عزیزند. خیلی درد دارد که بنشینی و درباره عزیزت از غریبه هایی که کم کم آشنا شدند بشنوی.

جمعه از صبح چنان هیجان داشتم که انگار دایی، مهمان من است. کسی که وقتی داشت ترک دیار می کرد ،من تقریبا همسن پسرهایم بودم.و حالا سالهاست که هروقت تصمیم می گیرم ببینمش یکبار قیف نیست و یک بار قیر. گاهی اوضاع منطقه و مملکت آنقدر خراب است که به بهانه های مختلف ویزا نمی دهند و گاهی آنقدر خودت گرفتاری و پیچیدگی داری که اصلا امکان ندارد مدتی بگذاری و بروی.و باز می مانی و هی خاطرات بچگی ها را کنکاش می کنی تا در آنها، او را بیابی که جوان بود و خوش قیافه و بعد ، عکسی می بینی که مویی سفید و صورتی چین خورده که برایت نا آشناست. میگویی بدعکس است و می شنوی که دقیقا قیافه اش همین طور است و دلت می گیرد .دلت می گیرد که این همه سال گذشت بدون اینکه فرصت داشته باشی مهر بورزی، مهر ببینی.آخر از این همه فاصله چطور می شود با فرستادن بسته ای و صدای زنگ تلفنی هرچند زود به زود بگویی و بشنوی که این همه سال چه بر ما گذشت. چه بر او گذشت. چقدر غصه خورد. چقدر عذاب کشیدیم.چقدر ...چقدر... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:24  توسط گیل بانو  | 

می گویند امشب، شب آرزوهاست. از بعداز ظهر می گردم دنبال آرزوهایم. اما جز آرزوی سلامتی برای همه کسانی که می شناسم و شفای همه بیماران و نجات همه ما از این همه نابسامانی در این دیار پر از درد آرزوی دیگری نمی توانم بکنم. آرزوهای ریز و درشت زیادی دارم. اما باشند برای بعد.

حیف است این شب و امکانش را با خواسته های کوچکتر بگذرانم.
می دانم برای بعضی بیماران، آرزوی شفا کردن شاید دیگر دیر باشد. اما یاد گرفتم که در این دنیا ، غیر ممکن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:21  توسط گیل بانو  | 

این آهن خون ما سالهاست برای ما ناز می کند. دیروز جواب آزمایشم را گرفتم و دیدم باز فیلش یاد هندوستان کرده. پس بگو این همه خستگی و بیحالی برای چیست. شکر خدا مقدار پلاکت نرمال است. چیزی که همیشه نگرانم می کند پلاکت پایین است. آهن را با خوردن دارو می توان آورد بالا. 

کسی به من بگوید آدم بی مشکل پیدا می شود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:45  توسط گیل بانو  | 

زندگی رسم کثیفی دارد. آدم ها به دنیا می آیند. قد می کشند. بزرگ می شوند.لحظات خوب و بد ، تلخ و شیرین را تجربه می کنند. ازدواج می کنند. بچه دار می شوند. با خون دل بچه ها را بزرگ می کنند. رنج می برند. درد می کشند.تلاش می کنند. بد یا خوب ، بچه ها را تحویل اجتماع می دهند. تا می آیند کمی استراحت کنند. کمر راست کنند.بنشینند حاصل زحماتشان را ببینند و لذت ببرند، دچار انواع و اقسام بیماری ها و گرفتاری ها می شوند. دوباره درد می کشند و درد می کشند و دیگران هم از دیدنشان درد می کشند تا از دنیا بروند. این چه رسمی ست آخر. حاصل این زندگی چیست.

دیشب رفتم دیدن بیماری که قدیمی ترین بازمانده کوچه پدری ست. خاطرات کودکی ، نوجوانی و جوانی، همه عجین شده با آدم های قدیمی آن کوچه.تا ده روز پیش سرحال بود. ناگهان بدجوری حالش بد شده. تکیده و بی رمق. از من حلالیت خواست. از من؟ من که جز خوبی چیزی ازش بیاد ندارم.خاطرات شیرین و بامزه.

 خاطره های زنده ما یکی پس از دیگری مثل برگهای پاییزی دارند خزان می کنند.دارند می روند گوشه و کنار ذهن ما. دیگر وجود خارجی ندارند. از دیشب با خودم می گویم کم کم دیگر نوبت ماست که بشویم خاطره های زنده ی نسل بعدی مان. چه رسم کثیفی دارد این زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:58  توسط گیل بانو  | 

بگمانم صدا و سیما خواب نما شده که بعد از بیست سال تصمیم گرفت فیلم "مشق شب" را پخش کند. لعنت بر این مشق شب که کم و بیش همه با آن درگیر بودیم و هستیم. این فیلم را اولین بار در دوران دانشجویی ، زمانی که با دیدن فیلم های کارگردانی خاص می خواستیم ادای روشنفکری از خودمان در وکنیم ، در سینما شهر قصه دیده بودم. حالا چیزی حدود بیست سال می گذرد. آن بچه ها برای خودشان مردی شده اند. شاید مردانی خشن. به اندازه همان خشونتی که کودکیشان با آن در آمیخته بود. شاید مردانی خطاکار که دارند انتقام ظلم رفته بر خود را از جامعه می گیرند. یا شاید مردانی محکم و استوار. کسی چه می داند.حالا دیگر سالهاست جنگ تمام شده. پدری که در جبهه بود یا برگشته و یا در جنگ کشته شده. صدام نابود شده. و آن بچه ای که می خواست خلبان شود و صدام را بکشد معلوم نیست با آرزویش چه کرده. حالا دیگر "کمیته" ، همان جایی که یکی از بچه ها می خواست مهندس آن شود ، نام دیگری دارد و شکل و شمایل و کلاس دیگری. تازه صدا و سیما یاد پخش فیلم افتاده. هر چند که سیستم آموزشی ما برخلاف تغییرات ظاهری خود، در عمل هیچ تغییری نکرده. و هنوز مشق شب برای بچه ها و پدر و مادرها کابوس هولناکی ست.هنوز معلم ها تنبیه می کنند. هنوز اینقدر مشق می دهند که تا بوق سگ باید بنشینی با بچه ات که خوابش نبرد و یکی تو سر خودش بزند و یکی تو سر مشقش تا تمام شود. یا تمام نشود و تو هی در دفترش بنویسی نتوانست بنویسد. حالش خوب نبود.دفعه بعد جبران می کند.حالا این مصیبت با فقر فرهنگی و فقر اقتصادی و نابسامانی های خانوادگی هم بر بخورد، چه معجونی می شود. فکر می کنم کار منطقی این بود که کسی پیدا می شد . می رفت این بچه ها را پیدا می کرد(با توجه به دانستن نام مدرسه و محله، فکر نمی کنم کار سختی باشد) می دید چه نتیجه ای از این همه خشونت بعد از بیست سال حاصل شده.

 جالب ترین قسمت قصه این بود که بعد از این همه سال هنوز تیغ سانسور ، در این فیلم تیز بود. هنوز در طول بیست سال ، مسئولین ما آنقدر رشد نکردند که بدانند واقعیت را نمی شود انکار کرد. نمی شود ندید. حتی اگر نخواهی نشانش دهی. هنوز در مدرسه های ما بچه های زیادی هستند ـ یا آدم بزرگ هایی در اجتماع ما ـ که با ریتم نوحه ، می رقصند. هنوز بچه هایی هستند که پدر و مادرانشان توان مالی ندارند  کتاب کمک درسی بخرند. هنوز بچه هایی هستند که معنی تشویق را نمی دانند، هنوز هستند معلمینی که بچه ها را از روی شغل پدرها و مادرهایشان طبقه بندی می کنند و براساس آن تشویق یا تنبیه می کنند. (قصد جسارت به معلمین دلسوز و مهربان ندارم، که در هر شغلی خوب و بد زیادند.)

 در دوران ابتدایی پسرانم می خواستم جلو باور حاکم بر جامعه بایستم و آنها را به مدرسه دولتی فرستادم، و این تبعیض ها را با پوست و گوشتم درک کردم. وقتی بچه ها می آمدند و می گفتند که خانم، فلان بچه را تنبیه کرد یا فلان فحش را بهش داد، و من خوب می دانستم که آن بچه دارای وضعیت خانوادگی نامساعدی ست و احتیاج به توجه بیشتری دارد. اما معلم هایی که از قضا هر سال هم از طرف آموزش و پرورش تشویق می شدند، فقط به بچه هایی توجه بیشتر داشتند که از نظر فرهنگی و اقتصادی شرایط بهتری داشتند. و صحبت با آنها هم هیچ تاثیری نداشت. تازه فکر می کردند باید به بچه ات توجه بیشتری کنند. و تو می ماندی و عذاب وجدانت در برابر آن چند تا بچه و خجالت بچه ات از تبعیضی که بین خودش و دوستش، پهلو دستی اش، قائل می شدند.و قلبت که از این همه درد ،تیر می کشید.

و همین است که حالت بهم میخورد وقتی یاد مدرسه دولتی می افتی. می دانی پاک کردن صورت مسئله چیزی را عوض نمی کند. اما مگر از پس حل مسئله بر می آیی؟پس بگذار چشمت را ببندی. نه اینکه در مدارس غیردولتی تبعیض نباشد که غیر ممکن است. اما چون فاصله ها کمتر است، کمتر هم بچشم می خورد.

سیستم آموزشی ما،از مهدکودک تا دانشگاه سراسر اشکال است.هر وقت هم که تصمیم می گیرند تغییری بدهند بدون تطبیق با سیستم آموزشی دنیا و براساس سلایق فردی بدترش می کنند.

دیروز مرحله دوم آزمون استعدادهای درخشان بود. در میان سوال ها از بچه ها درباره شغل پدر و مادر و امکانات تحصیلی و خانوادگی پرسیده بودند. و تو خوب می دانی که معنای این سوال ها چیست و جوابش چقدر در قبولی بچه ها تعیین کننده است. تف بر این نظام آموزشی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:52  توسط گیل بانو  | 

از آنجایی که ما شیفته خدمتیم نه تشنه قدرت، دیروز و پریروز را با همکاری یک خانم دکتر بسیار سنت شکن همراه یک برگ استعلاجی دو روزه در خدمت خرده فرمایشات و اتمام کارهای نصفه و نیمه خانواده بودیم.قدرت را هم گذاشتیم دست نخورده بماند برای ارباب خانوار. ما نخواستیم. پیشکش خودشان. آخر ما شیفته خدمتیم.

تا دلتان بخواهد کار پزشکی و اداری و بانکی و مدرسه ای بود که دست مرا می بوسید. نشان به آن نشان که اگر ذره ای این خانه ما جابجا شد، که نشد.تازه وقتی هم که می خواهی به خانه برسی براساس یک توفیق اجباری که نه برق داری و نه آب ، ناچاری استراحت کنی.

امروز رفتیم اداره تازه یادمان آمد کلاس تحول اداری و بهبود مدیریت فرایندها داریم. همیشه از کلاس های مدیریتی بدم می آید. اما امروز بعداز شش ساعت در کلاس نشستن و سعی کردن که خوابم نبرد و پلکم نیفتد تازه به روش علمی فهمیدم که سازمان ما(سازمان؟ بلکه مملکت) چه غیر علمی اداره می شود. تا حالا می دانستم ها. ولی از نوع غیر علمیش.

 دو نکته مهمی که امروزآموختیم: ۱-تنها در سیستم های نامنظم و پر آشوب، یک شخص بی کفایت به خود اجازه می دهد با علم به ناکارامدی خودش قبول پست مدیریت بکند. چون مطمئن است کسی بابت بی کفایتی از او پاسخی نمی خواهد.

۲-در سیستم های غیر علمی و ناهنجار افراد ناشایست تا حد بی کفایتی خود رشد می کنند. یعنی آنقدر زیاد تا جایی که یک مشکل عظیم در چرخه بوجود آورند.و باعث بحران شوند.

دیروزغروب در هوای بسیار گرم تصمیم به پیاده روی گرفتیم. یک دامن گشاد و بلند و یک روپوش یک وجب کوتاهتر از آن و کفش صندل پوشیده و با سادگی هر چه تمام تر به راه افتادیم. نمیدانم شاخ داشتیم یا دم که همه با تعجب نگاه می کردند.یک آقای ریشو هم آمد جلو سلام کرد. نفهمیدم منظورش چه بود. اما من چنان با نگاه تلخ و با کینه تمام این بیست و نه سال با او روبرو شدم که راهش را گرفت و رفت. وقتی شب به جناب گیله مرد گفتیم، ایشان فرمودند شما خلاف عرف لباس پوشیده بودید!!! گفتم نه روپوشم تنگ و چسبان بود، نه کفش نوک تیز و پاشنه بلند پوشیده بودم و نه موهای افشان داشتم. فرمودند همین خلاف عرف است دیگر.به نظر من چند تا شلوار تترون بدوز که گرمت نشود.بدون شلوار بیرون نرو.

ــ تت رون؟ آن که پیژامه ست دلبندم.

می گوید امتحان کن ضرر نمی کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:13  توسط گیل بانو  | 

۱ـ یک خبری هست که هی میخواهم نسبت به آن بی تفاوت باشم تا نتیجه قطعی مشخص شود، اما نمی توانم. یک جوری یاداوریش قلقلکم می دهد.

پسر بزرگم در مرحله اول آزمون استعدادهای درخشان قبول شد. می دانم که در این مدرسه ها خیلی به بچه ها فشار می آورند، اما گاهی این فشارها لازم است. مخصوصا پسرها که برای درس خواندن احتیاج به یک محرک دارند.خودش خیلی خوشحال شد. و پسر کوچکم خوشحال تر. یک جوری به برادرش انگار افتخار می کند. برایش حکم یک قهرمان را پیدا کرده. اما نمی دانم اگر مرحله دوم آزمون قبول نشود چه اتفاقی می افتد. ما که سعی می کنیم هی به او آمادگی دهیم و نگذاریم مضطرب شود. خودش هم ذاتا آدم خونسردی ست. تا ببینیم چه پیش می آید.

۲ـ دیشب تولد پدر بود. نه اینکه ما خیلی آدم های با احساسی باشیم هااا. اصلا تا به حال سابقه نداشت که در تولد پدر یا مادر برنامه ای داشته باشیم. اما امسال پدر از ماه ها پیش هی می گفت که می خواهم تولد بگیرم. دیشب با روز زن یکی شد. چند ساعتی دور هم بودیم.

۳ـ نمی دانم چه معمایی ست که هر هفته با رخوت و خستگی شروع می شود و هر چه که به آخر نزدیک می شود انرژی من زیادتر می شود. من چهارشنبه ها شوق عجیبی به زندگی دارم. برایم همه چیز قشنگتر می شود. هر چند اگر خانه ام نا مرتب باشد. و وقت نکرده باشم که ظرف های داخل سینک را شسته باشم و کلی کار انجام نداده داشته باشم.هر چند که مجبور باشم هی دنبال کارهای نکرده ی تلمبار شده و دنبال روزمرگیم بدوم و باز هم آنها از من جلوتر باشند.

۴ـ کتاب ۵۳ نفر بزرگ علوی و کژراهه احسان طبری را خواندم. گیله مرد هی غر میزند که چرا همش این ها را  از کتابخانه می گیری. چرا هی نبش قبر می کنی .اما من بگمانم دچار نوعی خودازاری شده ام. هی بخوانم و هی عصبی شوم و هی نفهمم. نفهمم چرا خیانت؟ چرا کشتار؟ و اصلا چرا این چنین مبارزه ای؟و چرا این چنین گفتاری ؟چرا  و چرا؟پس کجاست آن بزرگمرد؟! فکر می کنم بطرز غریبی نفهم شده ام.

آخر پس تکلیف حدود پنج دهه از تاریخ این ملت، سرنوشت این ملت چه می شود که بس عجیب با این حزب و تضادهایش گره خورده. تاریخی که شاید بدون آنها جور دیگری رقم می خورد.دلم می سوزد برای خودمان ، که همواره آلت دست شده ایم. همواره بازیمان دادند. همواره باختیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:34  توسط گیل بانو  | 

روز زن بر تمام زنان ایرانی ــ همه آن زنانی که همواره می سوزند و می سازند ــ مبارک باد

 

به امید فرداهای روشن تر برای همه زنان سرزمینم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:44  توسط گیل بانو  | 

بدترین اخلاقی که اتفاقا تازگیها هم به آن مبتلا شده ام وسواس زیادی روی انواع بیماری هاست.هر نوع بیماری که در جایی بخوانم و یا بشنوم یا ببینم بلافاصله احساس می کنم که در من بوقوع پیوسته.

خواهر گیله مرد عمل چشم داشت. دکتر گفته بود شبکیه چشمش چین خورده. صبح زود قبل از این که سر کار بیایم با گیله مرد رفتیم بیمارستان دیدنش. حالا از صبح تا حالا همش فکر می کنم یک جایی از چشمم چین خورده. از هر کس هم می پرسم چطور میشود که شبکیه چین بخورد نمی داند.

در ضمن خسته ام. خیلی خسته. هر چقدر می دوم باز نمی رسم. همش عقبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:2  توسط گیل بانو  | 

مثل هر هفته ، جمعه شب ها مشکل خوابم می برد. شاید برای اینکه مثل روزهای دیگر خیلی خسته نیستم. دیشب اما، این بیخوابی همراه شد با مرور خاطرات ۲۳ سال اخیر. به اینکه آن روز که برای اولین بار شناختمش جوانک لاغر بیست ساله ای بود که کمی بعدتر با چند تا شعر مجنونانه قاپ دخترک محصل عاشق پیشه را دزدید. و از آن روز تا امروز ۲۳ سال می گذرد. امروز ۴۳ ساله می شود. از آن روز تا امروز راه دراز و سختی را در کنار هم پیمودیم. راهی پر از فراز، پر از فرود ، پر از غم ، پر از شادی، پر از دلهره ،پر از امید. چقدر با هم دعوا کردیم ، و جند لحظه بعد در کنار هم اشک ربختیم و دوباره آشتی کردیم. چقدر با هم آرزوهای کوچک و بزرگمان را مرور کردیم. نمی دانم آرزوهای ما کوچک بودند یا اینکه ما خیلی خوش شانس بودیم که کم و بیش به همه شان رسیدیم. نمی دانم باز هم خواهیم توانست که به آرزوهایمان برسیم یا نه.

دیشب مرور کردم تمام آن مهربانی ها را. آخر چطور می توانم فراموش کنم زمانی را که برای بچه ها مادرانه، پدری می کرد ،وقتی که من خسته از زندگی بودم و خسته از فشار کاری که هرگز به آن عادت نداشتم.  چطور می توانم فراموش کنم جوابش را که وقتی گفتم نه خواهری دارم و نه برادری، گفت هم برایت خواهری می کنم و هم برادری. و به حق که در همه این سالها تنها تکیه گاه امن بود. چطور میشود فراموش کنم زمانی که مادر سخت بیمار بود و من بواسطه گرفتاری شغلی نمی توانستم در خانه بمانم ، و او چه صبورانه هم از مادر پرستاری کرد و هم از پدر نگهداری کرد و هم بچه های کوچکمان را ترو خشک کرد.یا شبی را که همه از پدر قطع امید کرده بودند و او بالای سر پدر تا دمدمه های صبح نشست و قرآن خواند و هی امید می داد که پدر صبح با ما صبحانه خواهد خورد. و من در دل به او که چنین ساده لوحانه می خواست من و مادر را دل گرم کند پوزخند می زدم. ولی در کمال ناباوری همان شد که او گفت.چطور می شود فراموش کنم همه خوبیهایی را که بیاد دارم و هرگز در قالب این نوشته ها نمی گنجد.

و امروز ،در روز تولدش چه آرزویی می توانم برای او داشته باشم،جز اینکه برای خودم آرزو کنم تا این تکیه گاه امن زندگیم همیشه پابرجا و استوار بماند.

از صمیم قلب امیدوارم تمام نگرانی های کوچک و بزرگش ــ همان ها که خواب را از او گرفته اند ـ از بین بروند.

مرد خوبم ، آغاز چهل و سومین بهار زندگیت خوشت باد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:58  توسط گیل بانو  |