۱- دیروز با حسابدار ما درباره برنامه نابود شده صحبت کردم. گفت لازم نیست به روسا چیزی بگویی. به همین مهندس بگو یک برنامه بنویسد. من پولش را از حسابهای دیگر می دهم. اگر به روسا بگویی حتما فکر می کنند عمدی بوده. حالا دیگر ببینید چه خبر است این اداره ما و چطور هر کس دارد ساز خودش را می زند و کسی هم به کسی نیست. همین اتفاق می تواند در موارد کلان هم اتفاق بیفتد.حالا من از دیروز هی می گویم "زنده باد آنارشیست اداری"!!!!!!
۲- ۱۶-۱۵ سال است اسکلت یک ساختمان عظیم ،اینجا افتاده بود و هیچکس نتوانست تمامش کند. آخرین بار که براورد قیمت کرده بودندبرای تمام کردنش، یک میلیارد و ششصد ملیون تومان تخمین زده بودند. حالا همه سازمان مانده اند حیران که در این یکسال که اینها برای دادن حقوق کارکنان مسئله داشتند و کلی بدهی به کارمندها و پیمانکارها دارند و کلی کارهای مهم از بی پولی خوابیده چطور توانستند این ساختمان را تمام کنند و برنامه افتتاح بگذارند.این البته جزو افتخارات دولت مهرورز و کابینه فعال ایشان می باشد. این هم یک- هیچ به نفع آقایان روسای فعلی.
۳- در کتابخانه ای که در آن عضو هستم آقایی در مخزن کار می کند که وقتی میروم کتاب بگیرم پا به پای من راه می افتد تا کمکم کند و همین طور گیر سه پیچ می دهد و از آسمان و ریسمان حرف می زند. آخرین بار برای اینکه بفرستمش پی نخود سیاه گفتم: لطفا در کامپیوترتان نگاه کنید ببینید "آتش بدون دود" را دارید؟ نه گذاشت و نه برداشت،بلافاصله جواب داد: آتش ما دود دارد. من ماندم که: اییین که گفته یععنی چه؟ بهتر است بعضی حرف ها را بدون جواب گذاشت. هر جوابی بدهی اوضاع خراب تر می شود.
۱- از وقتی وبلاگ می نویسم انگاری روحیه ام خیلی خوب شده.خیلی از این کار لذت می برم. سال ها بود نمی نوشتم و نوشتن برایم سخت شده بود. حالا یک جوری تخلیه روحی می شوم. از داشتن این فضا و دوستان خوبی که هیچ وقت ندیدمشان احساس سبکباری دارم. دلم خوش است که هر وقت اراده کنم میتوانم هر چه را که خواستم بدون ملاحظه بنویسم. خوشبختانه پسرها سر قولشان ماندند و بجز همان یکبار دیگر اینطرف ها نیامدند. گیله مرد هم اصلا آدرس ندارد. علاقه ای هم به دانستنش ندارد. راحت. گمانم کمی به این وبلاگ حسودی می کند.
دوستان خوبی دارم . اما با اینکه آدم برونگرایی هستم در مورد مسائل شخصی با آنها راحت نیستم. بیشتر گوشم تا زبان. اینجا احساس امنیت می کنم. پریروز می خواستم وبلاگم را باز کنم که دیدم "امکان دسترسی به سایت موردنظر مقدور نمی باشد" . نزدیک بود سکته کنم. نمی دانم چرا یک لحظه دیوانه شده بود. بخیری گذشت خوشبختانه.
۲- فکر کنم اگر هی نخواهم گذشته را نبش قبر کنم و هی هم نخواهم غر بزنم به اوضاع و احوال و دلم هم بخواهد که چیزی بنویسم بهترین و یا تنهاترین کار نوشتن روزمرگی ست.
۳- من در نوشته هایم دوست دارم هی ویرگول بکار ببرم. اما نمی دانم چرا شیفت+ف گاهی ویرگول نمی شود. شما می دانید چرا؟ خواستم بدانید اگر گاهی خواندن نوشته هایم سخت می شود دلیلش بی ویرگولی ست.
۴-یک پسر جوانی گاهی می آید اینجا مشکلات کامپیوتری ما را حل کند اما اینقدر بیخیال است که ما را بیشتر دچار مشکل می کند. هفته پیش آمد ویندوزم را عوض کند برنامه ای را که ۵ سال بودبا آن کار می کردم از بین برد. بعد گشت دید اطلاعاتش موجود است ولی برنامه نیست. ( من که خیلی وارد نیستم. خودش می گوید. درست و غلطش هم پای خودش) برنامه را ۶ سال پیش کسی نوشته که آنوقت ها ما برایش تره خرد نمی کردیم آنقدر که لوس و بیمزه و عوضی بود. اما الان از مدیران ارشد اینجا شده. خودم را زدم به پررویی و برایش زنگ زدم که ببینم می توانم یک نسخه از برنامه را ازش بگیرم. از دم زده زیرش که آن موقع یک نسخه اش را به ما نداده.حالا من مانده ام که چطور بروم به این کله خرها حالی کنم که اطلاعات موجود است. بگویید یک نفر برنامه ای بنویسد که اقلا از آن یکی جامع تر باشد.باید خیلی احتیاط کنم که نه سیخ بسوزد و نه کباب.کسی که خرابکاری کرده برای اینکه گرفتار نشود می گوید برو بگو ویروس آن را از بین برده.چنین چیزی واقعا ممکن است اتفاق بیفتد ؟یا اگر بگویم ضایع می شوم؟از طرفی این رییس های ما چون من و آنجوجه مهندس مارا وابسته به طاغوت (روسای قبلی) می دانند حتما فکر می کنند ما عمدا اینکار را کردیم. آخ که چقدر این افکار پارانوییدی و دایی جان ناپلئونی شان حال آدم را بهم می زند. حالا در این بی پولی و مفلسی که کلی بدهی به عالم و آدم دارند که کسی نمی آید برایشان برنامه بنویسد. خوشبختانه تا حداقل دو سه ماه دیگر احتیاجی به آن اطلاعات ندارم. اما غمم از این گرفته که باید دوباره اینقدر بروم و بیایم تا حرفم را بهشان بفهمانم.(البته اگر بتوانم)
دیروز پدر را بردم دکتر کلیه. برای ویزیت دوره ای. روزی که می خواهم ببرمش دکتر از صبحش حال خوشی ندارم. نگرانم. این دکتر هم که دیگر جای خود دارد. با اینکه خیلی خوش اخلاق است. و جز گرفتن فشارخون و دیدن برگه آزمایش و نوشتن دارو کار دیگری ندارد اما در مطبش حالم خیلی بد می شود. خاطرات تلخ اولین دفعاتی که پدر را می بردم آنجا و حالش چقدر بد بود و دیدن مریض های بدحال کلیوی و بدتر از همه فقر آشکاری که در بعضی از آنها بچشم می خورد سخت آزارم می دهد.تا وقت خواب سرم به تنم سنگینی می کند .مریض بودن خیلی بد است. اما مریض بی پول بودن فاجعه است.
دیروز داخل ماشین پدر مبلغی پول به من داد. از وقتی خانه فعلی مان را خریدیم همش فکر می کند در تنگنای مالی هستیم. گهگاهی به عناوین مختلف پولی به من هدیه می دهد. این پول ها را معمولا دوست ندارم خرج روزمرگی خودم کنم. پولی که گاهی گیله مرد هم به مناسبت هایی به من می دهد همینطور. دوست دارم با آنها چیزهای ماندگار بخرم. حتی یک چیز کوچک. گاهی هم مجبور می شوم هی خرجشان کنم و هی دوباره جایگزینش کنم. گاهی این سیکل یکسال هم طول می کشد و به داستان خنده داری تبدیل می شود.
پسرها رسما از دیروز تعطیل شده اند. اولین باری ست که پسر بزرگم از تعطیلی خوشحال نیست. نمی دانم چرا دلم برایشان می سوزد. چقدر انرژی دارند که دارد هرز می رود. تکواندو کارند. اما یکسال است که وادارشان کردیم موقتا بگذارند کنار. در کنار کلاس های دیگری که می رفتند تکواندو نیروی زیادی ازشان می گرفت و ترسیدیم به درسشان لطمه بزند. از هفته دیگر باید بروند باشگاه. بد جوری بی حوصله شده اند. آخر مگر چقدر می شود پای تلویزیون و کامپیوتر نشست. خوشبختانه اهل بیرون رفتن و پرسه زدن نیستند. تا یکی دو سال پیش عشقشان بود که تعطیل شوند و از صبح تا شب در کوچه فوتبال کنند. اما حالا بچه های کوچه که همه از خودشان بزرگتر بودند هر یک به راه خودش رفته. با پدرشان که بهترین دوستشان است می روند شنا.با هم خیلی حال می کنند. دیروز امتحان آخر ترم زبان داشتند. معمولا من می برمشان.اما دور تر می ایستم که دوستانشان نبینند.دیروز ماشین نداشتم. با آژانس رفتیم. فکر می کردم که شاید ناراحت شوند من با آنها هستم. که مثلا نکند دوستانشان فکر کنند بچه مامانند و از این حرف ها. بچه های مستقلی هستند و به تنهایی می توانند گلیمشان را از آب بکشند.بارها امتحانشان را پس داده اند. اما خوشبختانه از این تعصبات هم ندارند که با پدر و مادر خجالت بکشند بروند بیرون. خیلی از پسرها و حتی دخترهای سن و سال آنها خجالت می کشند همراه پدر و مادر جایی بروند. هر روز که می گذرد جامعه برای بچه ها نا امن تر می شود. و پدرها و مادرها جز نگرانی چه دارند که بکنند؟ زمانی بود که می گفتند اگر خانواده همچین باشد و پرچین باشد بچه خوب در می آید. اما حالا دیگر هیچ چیز حساب و کتاب ندارد. به نظر من نقش خانواده و حتی جامعه در مقابل خود نوجوان و جوان کمرنگ است. ذات خود بچه باید خوب باشد. این را دیگر همه تجربه کرده ایم که مثلا در همین اجتماع کثیف در یک خانواده پاشیده و لاابالی پسر یا دختری بار می آید که باعث افتخار همان خانواده ای می شود که برایش کاری نکرده. از قضا از استثنائات هم نیست.نمونه اش را زیاد دیدیم.می خواهم بگویم این مسئله تابع هیچ قاعده و قانونی نیست. در کل یکسری اتفاقات دست به دست هم می دهند. ولی مهم تر از همه شناخت کافی خودشان است از دور و برشان و میزان درکشان از اوضاع. این که با آدم راحت صحبت کنند. این که به خواسته های از نظر ما غیر منطقی کوچکشان حتی اگر برخلاف میل ما هستند بعله بگوییم تا بتوانیم در مقابل خواسته های واقعا غیرمنطقی و بزرگشان بایستیم. وگرنه همیشه باید جنگید . و البته این جنگ برنده ندارد. هر کدام که به ظاهر برنده شوند در واقع بازنده اند. پس باید خیلی دست به عصا راه رفت.
همیشه نگرانشان هستم. هر چه بزرگتر می شوند نگرانی من بیشتر می شود.و نوع نگرانی هم البته آزار دهنده تر. امیدوارم بتوانند خودشان را از بدیها حفظ کنند و سالم باقی بمانند.
نمی دانید چه خبر است این اداره ما. گرگ ها بدجوری افتاده اند به جان هم و دارند همدیگر را می درند.هر چه در این یکسال گند زدند بویش کم کم در آمده و هر کسی تقصیر را می اندازد گردن دیگری.و ما بسی خوشوقتیم از دیدن این قضایا.نمی دانید چه کیفی دارد آدم بنشیند و تماشا کند .نمی دانم این چه حسی ست؟ بدجنسی؟ پلیدی؟ خباثت؟ یا نادانی؟ این که آدم بنشیند و از ویرانی چیزهایی که خودش هم در ساختنش سهم داشته لذت ببرد.
هر چه که نامش باشد برایم مهم نیست. فعلا من و عده ای دیگر در حاشیه نشسته ایم و هی تماشا می کنیم و هی کیف می کنیم. پارسال وقتی می دیدیم همه چیزهایی که به خاطرش چقدر تلاش کردیم و چطور دارند با ندانم کاری از بینش می برند از غصه داشتیم دق می کردیم .اما حالا به آرامش بسیار مطبوعی رسیدیم. هرچه رفتیم و گفتیم اینطور اگر پیش برود همه چیز نابود می شود. به خرج کسی که نرفت هیچی. به ما انواع و اقسام انگ هم زدند. حالا درست است که همه چیز به هم ریخته. به نقطه صفر رسیده. ولی دل ما هم بسیار بسیار خنک گشته. بلکه به گوش جناب وزیر رسیده و تا قبل از این که توسط مجلس جدید استیضاح شود به فکر چاره ای باشد.
من فقط از این تعجب می کنم وقتی وضع اینجا اینقدر بهم ریخته است و کسی هم به کسی نیست. وقتی رییس بزرگمان از همه معاونین خودش بیعرضه تر و نفهم تر است و رییسان کوچک همه ناکارامد و ترسو و بی جربزه و به روایتی دیگر همه دزد . وقتی وضع سازمان های مشابه در سایر استان ها هم بهتر از ما نیست چطور تا به حال کسی هیچ توضیحی از جناب وزیر نخواسته.خدا به داد آن جاهایی برسد که وزیرشان استیضاح شده. آن جاها دیگر به قول ما رشتی ها چه "گاو دکفته بازار"ی بود.
حقیقتش از این احساس لذتم نسبت به این اتفاقات یک جورهایی شرمنده ام. اگر همه ملت مثل من فکر کنند و از این همه نابسامانی لذت ببرند چه شود؟دچار تضاد عقیدتی شده ام. اما نمی توانم به خودم دروغ بگویم که. دلم خنک شد.
امروز شبکه چهار، در آخرین قسمت "قصه نادر" قسمت هایی از "هامی و کامی" را نشان داد.یک بار به خودم آمدم و دیدم قطرات درشت اشک مثل سیلاب از چشم هایم سرازیرند.از یاداوری خاطرات دوران بچگی بود یا خاطرات آن خانه قدیمی مان یا خاطرات روزهای آغازین تلاطم شخصی و اجتماعی که با هم مقارن بودند نمی دانم. هر چه بود طعم خوبی داشت. هر لحظه اش چنان برایم شیرین بود که دلم می خواست فریاد بزنم. شاید کسی باور نکند. اما یکی از آرزوهای من دیدن دوباره این سریال است. این چند صحنه کوتاه چقدر، چقدر ، و چقدر برایم شیرین بود.و با کمال تعجب می دیدم که پسرها با چه ولعی دارند می بینندش. برای آن ها هم جالب بود دیدن چیزی که مربوط به کودکی من بود و قبل از انقلاب . و در ضمن برنامه ای که اینقدر تعریفش را از من شنیده بودند . و داستانش را هم نصفه خوانده بودند. کاش میشد همه اش را می دیدیم.
پریشب مادر وقت خواب تلفن زد و داستان یک شوهر کشی که در یکی از روستاهای گیلان اتفاق افتاده بود و شبکه استانی نشانش داد را برایم تعریف کرد. من هم دیشب خواب دیدم که گیله مرد را با همکاری یک نفر دیگر کشته ام و موقتا در فریزر خانه گذاشته ام تا بعد فکری برایش بکنم. ولی درست از همان موقع که او را در فریزر گذاشتم دچار وحشت از پلیس و ترس از اینکه مبادا دیگران پی به این جنایت ببرند شدم . در خواب نزدیک بود به مرز جنون برسم. خدا می داند که چه لحظات وحشتناکی بر من گذشت.ناگهان از ته قلب آرزو کردم که نمرده باشد. شاید عملیات قتل کامل صورت نگرفته و زنده مانده باشد. خلاصه اینکه دعا کنان در فریزر را در حالیکه نزدیک بود قالب تهی کنم باز کردم که از خواب پریدم.
هنوز در فکرم که چطور می شود بعضی ها بی پروا دست به جنایت می زنند. من دیشب این تجربه را به دست آوردم و می دانم که چقدر مافوق تحمل است.یعنی یک احساس وحشتناک که با هیچ کلامی نمی توانم وصفش کنم. آدم باید به چه مرحله ای از نفرت یا خشم برسد که بتواند دست به این کار بزند.
برای گیله مرد تعریف کردم . اول می پرسد همکارت که بود. میگویم یادم نیست. واقعا یادم نیست. ولی باور نمی کند.بعد می پرسد من چطور در فریزر جا شدم. می گویم حسابی فشرده ات کردم. خنده اش می گیرد.
چند ساعت بعد: در جواب به کامنت ها: حالا کجایش را دیده اید؟ گیله مرد به پسر کوچکم می گوید مادرت میخواست از من کالباس تهیه کند.پسرم که در جریان قضیه نیست هاج و واج ما را نگاه می کند.
یادتان باشد اگر در یک سوپرمارکت شیک نوشته بود "کالباس گوشت آدم" بدانید خوابم تعبیر شده.
حمل بر مرده پرستی نباشد که بیزارم. اما نوشته هایش عجیب با لحظاتم عجین شده.با بهترین لحظاتم. با روزهای عاشقی .و بدجوری این کلمات جادویم کرده. قول می دهم که پست بعدی کاملا متفاوت باشد.
بانوي من!
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روزعاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روزعاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني تو بيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روزعاقبت.
تو بايد بداني عزيز من
بايد بداني كه دير يا زود _ اما، ديگر نه چندان دير_ قلبت را خواهم شكست؛ و كاري جز اين هم نمي توان كرد. اما اينك، عليرغم اين شكستن محتوم قريب الوقوع _ كه مي دانم همچون درهم شكستن چلچراغي بسيار ظريف و عظيم، فرو ريخته از سقفي بسيار رفيع خواهد بود _ آنچه از تو مي خواهم _ و بسياري از ياران، از يارانشان خواسته اند _ اين است كه بر مرده ام دل نسوزاني، اشك بر گورم نريزي، و خود را يكسره به اندوهي گران و ويرانگر وانسپاري...
اين است تمام آنچه كه آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو مي خواهم؛ تو كه در سفري چنين پر مخاطره خالق جميع خاطره هايم بوده يي.
مي داني كه من و تو همانقدر كه با اين خواهش بزرگ آشنا هستيم، پاسخ هايي را كه به اين خواسته داده مي شود نيز مي شناسيم.
و من، عليرغم منطقي بودن همه پاسخ ها، و عليرغم جميع مشاهدات و تجربه ها، بر سر اين خواسته همچنان پاي مي فشارم، و مي خواهم به من اطمينان بدهي كه در يك لحظه ي عظيم و باز نيامدني، فراسوي همه ي منطق هاي مستعمل قرار خواهي گرفت _ با تجربه يي نو؛ و تابع پرشور چيزي خواهي شد كه حتي مي تواند قوي ترين منطق ها را به آساني خرد كند و درهم بكوبد.
عزيزمن!
بگذار آسوده خاطر و بي دغدغه بميرم. بگذار تجسمي از آن روز داشته باشم كه دلم را به تابستان بياورد. بگذار شادمانه بميرم. و شادمانه مردن ممكن نيست مگر آنكه يقين بدانم تو مي داني كه براين مرده حتي قطره يي نبايد گريست. در يادداشت هايي كه برايت گذاشته ام و مي تواني آنها را چيزي همچون يك وصيت نامه ي بازيگوشانه تلقي كني، به كرات گفته ام كه از نظر شخصي و فردي، هر روز كه بروم، بي آرزو رفته ام؛ چرا كه سالهاست به همه ي آرزوهاي شخصي و فردي ام دست يافته ام. مطلقا بي توقع ام، ابدا تشنه نيستم، و چشم هايم به دنبال هيچ، هيچ، هيچ چيز نيست؛ اما از نظر سياسي، اجتماعي و ملي، طبيعي ست كه در آرزوي ژرف روزگار بسيار بهتري براي ملتم و ملت هاي سراسر جهان باشم، و اين نيز آرزو يا آرماني نيست كه در جايي به انتها برسد. يك ملت هميشه مي تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما براي فرد، خوشبختي، حد و حسابي دارد، بديهي ست كه دليل مساله اين است كه انسان، در تفردش، در واحد محدود و كوچكي از زمان زيست مي كند و آرزوهاي فردي اش در محدوده ي همين زمان شكل مي گيرد، حال آنكه ملتها در بي نهايت زمان جاري هستند، و جهان نو شونده هر دم مي تواند خالق آرزوها و آرمان هاي نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم كه برايم گريه نكني؟ چگونه از تو بخواهم؟
مي دانم كه به هر حال، يك روز، قلبت را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگويم كه به حال بسياري از ظاهرا زندگان مي تواني زار زار گريه كني اما نه به حال مرده يي چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته يي چون من.
مگر انسان از يك مهماني دو روزه چه مي خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيز بيشتر از چهار فصل دلنشين پر خاطره ي خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدني كوتاه در زير آسماني ارديبهشتي، چه انتظاري دارد؟ بانوي بالا منزلت من!
در اين دادگاه به صراحت گواهي بده تا مطمئن شوم كه مي داني گرسنه از سر اين سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...
مگر من سرزميني را عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمي كه ديوانه وش دوستشان مي داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در اين روستا از رودخانه ماهي نگرفتم؟
و در آن، زير سايه ي يك درخت پير ننشستم و از قمقمه ام آب خنك ننوشيدم؟
مگر بر فراز بلند ترين قله هاي ميهنم، با تني كوفته از خستگي و دلي سرشار از نشاط نايستادم، نخنديدم، و فرياد شادي برنكشيدم؟
( عزيز من! به عكس ها نگاه كن! اين عكس، مرا بر قله ي دماوند نشان مي دهد. مربوط به دومين صعود است. چه تفاخري! يادت هست كه در پنجاه سالگي براي سومين بار به قله ي دماوند دست يافتم _ بعد از آن حمله قلبي « بسيار خطرناك »، و بعد از آنكه پزشكان خوب، خيلي محكم جدي گفتند: « پس از اين، هيچ صعودي ممكن نيست»؟ در همان روزگار نوشته ام: ديگر هيچ آرزويي ندارم. در شصت سالگي، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربايجان صعود كنم، البته خيلي خوب است؛ و اگر نشد و نبوديم هم مساله يي نيست. در جواني اين كار را كرده ييم... )
مگر روزهاي پياپي، در كلبه هاي كويري، گيوه از پاي در نياوردم و بر سفره سرشار از سخاوت كويريان ننشستم؟ مگر شب هاي بسيار، تا سحر، كنار درياي مازندران، زير سيلاب خوش صداي باران، زانوانم را بغل نكردم و به حباب هاي فسفري نگاه نكردم و لبريز از حسي غريب نگشتم؟
مگر، هرگاه كه مي خواستم، تن به درياي شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آبهاي سنگين و رنگارنگ درياچه ي اروميه قايق نراندم و در جزاير متروكش به دنبال صيد تصويري جانوران، در يك قدمي لمشگاه آنها، در گوشه يي خف نكردم؟
مگر جنگل هاي شمال را، روزها و روزها، با كوله باري سبك نپيمودم و به صداي جادويي جنگل هاي سرزمينم گوش نسپردم؟
مگر سراسر خطه ي شمال را پاي پياده نگشتم و با آوازهاي دوردست گيلكي، روح را تغذيه نكردم؟
مگر در سنگرهاي خوبترين فرزندان وطنم چاي نخوردم و عظمت بي كرانه ي ارواح عطر آگين آن دلاوران را احساس نكردم؟
مگر گل هاي وحشي ايران را به تصوير نكشيدم؟ از صدها پروانه عكس نگرفتم؟
و به دنبال بهترين زاويه براي ضبط تصويري از يك امامزاده ي پرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، ساليان سال، قلم در خون ايمان خويش فرو نبردم و هزاران برگ كاغذ را آنگونه كه خود مي خواستم باور داشتم، سياه نكردم؟
من در اين پنجاه سال، به همت تو، بيش از هزار سال زندگي كرده ام ...
آيا باز هم حق است كه كسي بر مرده ام بگريد؟
و تو... به خصوص تو، كه اين همه امكانات را به من بخشيدي
حق است كه با ياد من، اشك به چشمان خويش بياوري؟
انصاف بايد داشت.
انصاف بايد داشت.
من، به مراتب بيش از شايستگي ام، شيره زندگي را مكيده ام، و اينك، هرچه فكر مي كنم، مي بينم كه جز شادي و آسودگي خاطرت، چيزي نمانده است كه بخواهم، و اين نامه، صرفا به همين دليل نوشته شده است.
بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچه هايمان خيلي خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويي جز اين نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعني با عصاره ي اندوه و عصاره ي شادي. غم، با چگالي بسيار بالا، شادي با غلظتي غريب: هنر همين است: موسيقي، نقاشي، ادبيات... و بچه هاي ما، در سايه تو، با همه اين ها، آنقدر كه بايد آشنا شده اند.
كسي كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و هر شعر خوب را آيه يي زميني بپندارد، چنين كسي، به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه به كيارستمي شگفت زده نگاه كند، به زرين كلك با نهايت احترام، به صادقي با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه « اندك اندك » شهرام ناظري عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه مولوي را قدري بشناسد، حافظ را قدري بخواند، خيام را گهگاه زير لب زمزمه كند،و تك بيت هاي ناب صائب را دوست بدارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه زيبايي نستعليق و شكسته، اندوه مناجات سحري در ماه رمضان، عظمت خوف انگيز كاشيكارهاي اصفهان، و اوج زيبايي طبيعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستي زندگي خواهد كرد...
عزيز من!
مي بيني از بابت بچه ها هم تقربيا هيچ نگراني و روياي خاص ندارم.
رايكا اين گل كوچك، حتي اگر يتيم بشود، يتيم خوبي خواهد شد.
پس، باز مي گرديم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وداع مي كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نيم نگاهي هم به جانب آنها كه بر مزار من زار مي زنند و شيون مي كنند، نينداز.
آنها مرا نمي شناسند و هرگز نمي شناخته اند.
در حقيقت، جز تو هيچكس مرا چنان كه بايد نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عيب بودنم را
كم و كوچك بودنم را
و همچون شبنمي از خوبي بر بوته ي بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف بايد داشت عزيز من، انصاف بايد داشت.
در زمانه ي ما و در شرايط ما، از اين بهتر زيستن، براي كسي چون من، ممكن نبوده است. براي آنكه هميشه بر سر انديشه يي پاي مي فشرد، البته در طول عمر دردهايي هست، و غم هاي، و اشك هايي، و بيكار ماندن هايي، و زخم خوردن هايي، و گريه هايي از اعماق؛ و نگو كه چگونه مي توانم اينگونه زيستن را خوب شايد خوبترين نوع زيستن بنامم.
تو خوب مي داني... سنگين ترين دردها، چون صافي زمان بگذرند به چيزي توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل مي شوند، و جملگي تلخي ها به چيزي كه طعمي بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...
بسيار خوب! همه ي اينها را گفتم، بانوي بالا منزلت من، فقط به خاطر آنكه از رفتنم متاسف نباشي،
گمان نبري كه چيزي را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتي به دلم مانده است، و خواسته يي داشته ام كه برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر آسوده خاطرم كه باور نمي كني، و راضي، و سبك بار، و بيخيال... قسم مي خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آيا كافي ست؟ _ كه اگر فرصتي باشد، در آستانه ي آخرين سفر، چنان خواهم خنديد كه پژواك آن شيشه هاي بسيار ضخيم و تيره ي دلمردگي و نا اميدي را يكباره فرو بريزد...
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم...
حاليا، بانوي من!
به آغاز سخن باز مي گردم: يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو مي خواهم كه در آن روز، همه ي؛ آنچه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربياوري _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نيز بر افسردگي خويش صادقانه غلبه كني.
به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گريستن و در جمع لبخند زدن نمي خواهم. اين سفر را باور داشتن و براي راهي شاد و راضي اين سفر، دستي شادمانه تكان دادن مي خواهم.
بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسي شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ي خويش را توقع نداشته است؟
اينك احساس و اقرار مي كنم كه آرزويي مانده است _ آرزويي بر آورده نشد؛ و آن اين است كه تو را از پي مرگم اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، ياران و هم انديشانم را
چه وصیتنامه ای از این زیباتر
زندگی بدون روزهای بد نمی شود.
وبدون روزهای اشک و خشم درد و غم.
اما روزهای بد همچون برگهای پاییزی فرو می ریزند.
باور کن که شتابان فرو می ریزند. و زیر پای تو اگر بخواهی استخوان می شکنند. و درخت استوار و مقاوم بجا می ماند.
عزیز من!
برگهای پایییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت سهمی از یاد نرفتنی دارند.
امروز پیکرش در خاک وطن آرام می گیرد. همان جایی که عاشقانه آن را می ستود.و برایش تقدسی بی پایان داشت.
یادش تا ابد گرامی باد.
"نادر ابراهیمی" عزیز هم رفت.
غم بزرگی ست نبودنش . "مرگ" چه نفرت انگیز است.و برای بعضی دردها چه نجات دهنده. آنقدر از شنیدن این خبر یکه خوردم که نمیدانم چه باید بگویم. حقش نبود که سالها خانه نشین شود. حقش نبود که اینقدر زود از میان ما برود. مردی که او را اولین بار با گلن اوجای و سولمازش در کودکی شناختم، و کمی دیر تر،هنوز در کودکی با "هامی و کامی" او یه سفرهای دور و درازی در وطن رفتم. مردی که بار دیگر به شهری برگشت که دوست می داشت و عاشقانه آرام خود را برای آن بانوی آذری اهل ساوالان نگاشت. مردی که فردایش شکل امروز نبود، و زمانی ابن مشغله بود و زمانی ابوالمشاغل. مردی که چهل نامه کوتاه به همسرش از بی ریا ترین نامه های عاشقانه ای ست که می شود خواند.او همان است که برای بوییدن گل نسترن ، برای نوشیدن شورابه های کویر، برای پرسیدن نام گلی ناشناس و برای بوسیدن خاک سر قله ها چه سفرها کرد.او از تبار همان نسلی ست که برای آن که ایران گوهر تابان و خانه خوبان شود چه خون دلها خورد.
آقای ابراهیمی عزیز راست گفتید که "هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی ست".
و خوب گفتید که:
" برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ رابیاموز
و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن ، عاشق مرگ بودن را"
در مورد این یک نفر هرگز نتوانستم نظر صریحی داشته باشم . شاید نتوانستم آنطور که باید بشناسمش. احساساتم کاملا متناقض است. و البته اگر بخواهم با خودم روراست باشم همیشه ته مایه احترامی هم با خود دارد، حتی در اوج خشم و نفرت. دلم می خواهد واقعیات را در موردش بدانم. آن چه که واقعی واقعی باشد. اما چگونه؟ هیچیک از اطلاعاتی که وجود دارد بیغرض و بیطرف نیست.
یادم می آید در آن روز که خبر مرگش را شنیدم، چطور به هم ریختم و چطور دچار واهمه شدم. واهمه از آینده ای شوم تر از آن چه که بود.الان هم با دیدن فیلم هایش و شنیدن حرفهایش دچار سردرگمی می شوم. و انبوه سوالاتی که هیچوقت نتوانستم جوابهای قانع کننده ای برایشان پیدا کنم.
این انفعال ظاهری، این خاصیت الاستیکی اعجاب آور، این سکوت دردناک ، این رضا و تسلیم و این آرامش پرمعنا خبر از آینده ای بس سخت می دهد. کاش بفهمند که آستانه تحمل یک ملت هر چقدر بالا باشد ولی بینهایت نیست. کاش بفهمند که این خشم و سکوت طغیانگر اگر به توفان تبدیل شود ،سر راهش همه چیز را خرد و نابود می کند..توفانی که نه مبدا دارد و نه مقصد. توفانی که فقط به راه می افتد تا انتقام بگیرد و خراب کند هر چه را که مربوط به گذشته است، بدون اینکه هدفی داشته باشد، بدون اینکه مجرایی داشته باشد.
ملت صبوری که سالها بار سختیها را بر دوش خسته و دردمند خود حمل می کند و به احترام نجابت خود ،و به امید فردا و فرداهای بهترسکوت می کندحقش نیست که دستخوش تلاطم ویرانگر دیگری گردد . کاش قبل از وقوع ، علاجش کنند. کاش به خودشان بیایند. این سکوت بس نگران کننده است و ترساننده.
1-نمی دانم بلاگفای اداره ما دچار چه مرضی شده که وارد قسمت مدیریت نمی شد. نوشتن در خانه سخت است. وقتی که نوشتنم می آید وقت ندارم.و وقتی وقت دارم نمی توانم افکارم را متمرکز کنم.
2- امروز پسر بزرگم اولین امتحان جدی زندگی خود را تجربه کرد. برای ورود به دبیرستان استعدادهای درخشان . خیلی زحمت کشید، ولی ظاهرا آزمون سختی بود. خودش خیلی امیدوار نیست.خوبیش این است که آدم منطقی و واقع بینی ست.
3- مدتی ست خوابهایم صدادار شده اند. در خواب همش حرف می زنم، بحث می کنم و دعوا می گیرم. در بیداری معمولا خیلی بحث می کنم، ولی اصلا اهل دعواکردن نیستم. گیله مرد بیچاره که اگر پشه بالای سرش بپرد بدخواب می شود حالا با این خوابهای صدادار من خیلی گرفتار شده است و مرتب غر می زند که نمی توانم بخوابم. این خواب هاگاهی هم باعث خنده می شوند. اما در کل احساس خوبی نیست. در واقع یک ضعف است، که آدم نتواند احساساتش را پنهان کند. قبل ترها خیلی کم بود، ولی حالا تقریبا همیشگی شده. یادم می آید چند سال پیش یکبار در خواب یک مشت محکم بر پیشانی گیله مرد کوبیدم و وقتی وحشت زده از خواب پرید و پرسید چه شده. خیلی خونسرد جواب دادم بخواب. موش آمده بود. کشتمش. بعد از گذشت چند سال هنوز هر وقت یادش می آید عصبانی می شود. (البته خنده اش هم می گیرد)
4-تازگیها به یک مرض دیگر هم مبتلا شده ام. من که در تمام مدت عمرم به ندرت پفک می خوردم، حالا همش دلم پفک می خواهد. آن هم انواع و اقسام. وقت قدم زدن هم بیشتر می چسبد. گیله مرد هم هی تند و تند پفک می خرد. شاید قصد جانم را دارد. بچه ها تعجب می کنند.لابد کمی هم خجالت می کشند که مادرشان مثلا در بلوار انزلی به این شلوغی که از هر طرف دوست و آشنا می بینی پفک بخورد.اما من کیف می کنم و خنده ام می گیرد.آدم در سن آنها چقدر خودش را برای هر چیز کوچکی عذاب می دهد.
5- روز چهارشنبه آخر وقت اداری بود که رفتم کتابخانه.با عجله خواستم یک کتاب بردارم که پرونده پنجاه و سه نفر را برداشتم. البته اشتباهی. چون هدفم پنجاه و سه نفر بزرگ علوی بود.رقت انگیز است. مدتی ست به هیچ کتابی که از اتفاقات تاریخی و حتی مستند صحبت می کند اعتقادی ندارم. وقتی شعبان بی مخ از خود خاطره های وطن پرستانه در وکند یا وقتی این همه خاطرات وطن پرستانه دیگر که در طی این سی ساله انقلاب از آدم های جورواجور و در واقع وطن فروش خواندیم و شنیدیم و شاخ در آوردیم،دیگر چگونه می شود به خاطرات تاریخی دورتر اعتماد داشت؟ به نظر من هر مورخی از دید خودش، شاید برای مطامع خودش یا تبرئه خودش و یا هدف شخصی دیگر می نویسد.دیگر به تمام کتاب های تاریخی با شک نگاه می کنم.و گاهی هم با تمسخر.شاید بعضی هم واقعی باشند اما من سخت بدبینم، و هر چه که می گذرد بدبین تر می شوم.
دو سه سال پیش برای خرید به مغازه ای رفتم که فروشنده اش جوانی بود حدود بیست و چهار پنج ساله. خوش قیافه و خوش اخلاق . از آن آدمهایی که دلت می خواهد کمی سربسرش بگذاری و شوخی کنی .آخرش که تخفیف خواستم گفت جان "امید" راه ندارد. اول فکر کردم اسم پسر کوچولویش است. ولی بعد فهمیدم اسم خودش "امید" است.
چند وقت پیش دوباره گذرم به آن مغازه افتاد. از آن "امید" خوش قیافه و دوست داشتنی و خوش تیپ انسانی باقی مانده با صورت کبود و زیر چشم باد کرده و هیکلی تکیده. از دیدنش آه از نهادم برآمد. بی اختیار می خواستم بگویم آخ "امید" با خودت چه کردی پسر؟ که جلو خودم را گرفتم. با چنان نگاه سرشار از تاسفی نگاهش کردم که فکر کنم خودش اگر درکی برایش باقی مانده باشد نگاهم را خوانده باشد.سخت متاثر شدم. من غریبه وقتی چنین افسوس می خورم مادر و خواهرش با دیدنش حتما روزی هزار بار می میرند و زنده می شوند.
غروب هر روز که در خانه پدر را پشت سر خود می بندم با خود نجوا می کنم: " خدایا ، این چراغ را روشن نگهدار.
و نمی دانم چرا بغضم می گیرد.
امروز کاروان پیاده را در جاده دیدم. تنگدستی وناچاری را خوب می شد در قیافه بسیاریشان خواند.
تا زمانی که نان ، مشکل اصلی باشد فرهنگ به چه کار می آید؟ شکم فرزند وقتی گرسنه باشدو تنش برهنه، آنهم در جامعه ای که ثروت های میلیارد دلاری دست آدم های تن لش و دلال مسلک است، گور پدر شعار و شعور. یک تکه نان را عشق است.