تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

اینجانب گیل بانو در نهایت سلامت عقلی امروز رفتم و ضامن شدم. در ضمن از دلم که داشتم بیخود و بیجهت سنگش می کردم و از همه شما که اینقدر چرندیاتم را در آن دو پست کذایی در باب مذمت ضمانت خواندید معذرت می خواهم. من اگر خیلی جربزه داشته باشم باید به آدم های گردن کلفتی که قادرند همزمان از چند بانک وام های مشابه بگیرند "نه" بگویم، نه به آدم بیچاره ای که اگر این وام 300 هزار تومانی را از آن کمیته لعنتی نگیرند یخچال ندارند تا در گرمای شرجی اینجا حتی یک آب خنک بخورد. گیرم که اقساطش را هم نتوانست بدهد، ماهی 10هزار تومان به کجای من برمی خورد که داشتم خودم را پست و زبون می کردم.. 10 هزار تومان یعنی سه عدد قرص پلاویکس مادر، یعنی سه ساندویچ کباب ترکی با نوشابه ، یعنی دو عدد پیتزا با مخلفات . یعنی چندبار کرایه آژانس.چند بار در هفته از این پولها خرج می کنیم؟ آخ که چقدر گاهی ما آدم ها (که خودم نمونه حی و حاضر آن هستم) در برابر آدم های ضعیف تر از خودمان احساس قدرت می کنیم و تمام هنرهای نداشته خودمان را می خواهیم برای آنها به کار ببریم.

من از دل خودم معذرت می خواهم که داشتم سنگش می کردم.

چه صحنه غم انگیزی بود، وقتی در بانک مادر پیر آن دختر می خواست دستم را ببوسد. یادمان باشد که اینجا ایران است. سرشار از گنج های نهفته در این سرزمین. و آن مادری که برای خرید یک یخچال فکستنی حاضر است تمام غرور یک عمر خود را زیر پا بگذارد، یک ایرانی ست در مرکز یک استان حاصلخیز و غیر محروم که خاکش طلاست . نه در یک روستای دورافتاده و گمنام در نقاط دور و محروم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:14  توسط گیل بانو  | 

مدتی که اینترنت اداره قطع بود در کتابخانه عضو شدم.وکتابهایی که خواندم:

سران و سلاطین ـ تو را به خدا نگویید فدیمی است . خودم می دانم. ولی من در انتخاب کتاب تا حد زیادی کهنه پسندم. تازه این یکی را فکر کنم چیزی حدود ۱۵ سال پیش خوانده بودم. اما دوستش دارم. در ضمن معتقدم در سنین مختلف آدم ها درک متفاوتی از یک کتاب دارند.

کنیز ملکه مصر ـ کمی چرت و پرت بود. ولی تمامش کردم.شاید ارزش یک بار خواندن را داشته باشد . چون در جاهایی می توان گوشه های کوچکی از تاریخ کهن را در آِن یافت.

 این یکی را کمی خجالت می کشم بنویسم ولی می نویسم. زنان کوچک ـ خواندم به جبران ده سالگیم که مد بود و همه دختران مي خواندند و من نخواندم و سووشون را خواندم. و تا سال ها عاشق یوسف بودم و خود را زری تصور می کردم. و کتاب جیبی بینوایان را خواندم که بطور جامعی خلاصه شده بود. و یادم می آید که وقتی خواندم "فانتین فا*حشه شده بود" تکان سختی خوردم و تا مدتها از خواندن و یاداوری این جمله احساس گناه می کردم.حقیقتا این دو کتاب مرا به دنیای بزرگسالی پرتاب کردند.

ابوالمشاغل و هزارپای سیاه ـ چون نادر ابراهیمی و جنس نوشته هایش را بسیار دوست دارم. بوی صداقت می دهد و سادگی.

در حال خواندن چارداش هستم. قبلا هرگز اسمش را نشنیده بودم.انگار نام یک رقص محلی مجار است. رویش نوشته بود با شکوهتر از بربادرفته . و جذبم کرد.سال ها پيش اشرافزادگان دلباخته را خوانده بودم. چارداش خیلی مرا یاد آن می اندازد. شاید چون داستان هر دو در مجارستان اتفاق می افتد. و هر دو داستان خانواده هاي يهودي است.و فکر می کنم این یکی هم مثل آن یکی با جنگ دوم جهانی پیوندی داشته باشد. در هر حال با اين كه قشنگ است ولي فعلا باشكوهتر از بربادرفته نيافتمش.

توضیح: تازه فهمیدم داستان چارداش از قبل از دوران جنگ اول تا پایان جنگ دوم اتفاق می افتد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط گیل بانو  | 

 برنامه امتحانی پسر بزرگم را دادند و تعطیل شد.پریشب می گفت: چه زود گذشت. تعجب کردم. آخر او اول مهر هم که بعد از چند ماه تعطیلی می خواهد برود مدرسه ماتم می گیرد.گفتم :چطور؟ گفت : آخر سوم راهنمایی خیلی خوب بود.

می دانم تمام شدن یک مرحله و وارد شدن به مرحله ای دیگر نگرانی های خودش را دارد.وارد شدن به دبیرستان و جدی تر شدن تصمیمات. و پراکنده شدن دوستها و دوستیها.و بوجود آمدن دوستی های تازه .و  امتحاناتی که برای دبیرستان های انتخابی پیش رو دارد.

پسرم پسرکم برایت آرزوی موفقیت می کنم.نگران نباش عزیزم.این روزها هم شیرینی های خودش را دارد. و بدان روزهای سخت و سخت تری در راهند. و تصمیمات بزرگتر و جدی تر. دیگر باید عادت کنی.دیگر باید کم کم روی پای خودت ایستادن را بیاموزی عزیزم. هر چند که می خواهم مطمئنت کنم تا وقتی پدرت و من هستیم می توانی روی ما حساب کنی.اما در نهایت این خودت هستی و آینده ات و زندگیت.امیدوارم مردانه ادامه دهی عزیزم . و بتوانی انسان باشی و انسان باقی بمانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:46  توسط گیل بانو  | 

۱-تقریبا دو هفته پیش جلسه ای در اداره داشتیم و بر سر مسایلی توافق کردیم. قرار شد که من یک چیزی را آماده کنم که بندبند آن در جلسه تعیین شده بود. و در ضمن صورت جلسه را هم بنویسم.آن جدول را آماده می کنم و می برم برای امضا و تایپ که می بینم رییسمان می گوید همه کشک.یعنی خیلی از موارد مورد  توافق عوض شده. و باید بر طبق برنامه جدید جدول تهیه کنم. می پرسد صورت جلسه را نوشتی؟ می گویم نوشتم ولی بر مبنای توافقات قبلی.می گوید خوب عوضش کن!!! گفتم من چیزی را صورت جلسه می کنم که در جلسه اتفاق افتاده.وگرنه اسمش دیگر این نیست. چیز دیگری ست. و از اتاق می آیم بیرون.

۲-نامه خاصی است که قبل تر از این من می نوشتم. تایپ شده اش را می آورند و به من می گویند پاراف کن. تعجب می کنم و می گویم پیش نویس این را که من ننوشتم.امضایش هم که متعلق به من نیست. می گویند اشکالی ندارد. پاراف کن.امضا نمی کنم.

۳-رییسمان صدایم می زند و لیست تایپ شده ای از یکسری وسایل نشانم می دهد که برای راه اندازی جایی باید بخرند. می گوید روی این لیست نامه بزن و اعلام نیاز کن. می پرسم این لیست را چه کسی داده. اسم یکی از پیمانکارها را می برد که باید این وسایل را او بسازد یا تهیه کند. سرانگشتی که حساب می کنم می بینم حداقل ۲۰ملیون برای خرید آن اقلام هزینه می شود. می گویم من که وقت بازدید با شما نبودم. هیچ نظری هم از من نخواستید.فکر می کنم خودتان باید درخواست بدهید.دز سکوت یک نگاه طولانی می کند و من از جایم بلند می شوم و می گویم با اجازه.

و فکر می کنم چه کرده ام که اینطور مرا احمق فرض می کنند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط گیل بانو  | 

هنوز نتوانستم درباره قبول ضمانت تصمیمی بگیرم. لعنت بر این کمیته امداد که برای دادن وام اینطور این بندگان خدا را درمانده می کند. مادر و گیله مرد می گویند قبول کن. مادر برای این که کارگر مطمئنی را از دست ندهد. وگیله مرد برای اینکه معتقد است ۳۰۰هزار تومان ارزشی ندارد. پدر سخت مخالف است . خودم هم دلم می خواهدبرایش کاری بکنم. ولی از طرفی هم تقریبا مطمئنم که بعد از چند ماه اقساطش می افتد گردن خودم. نه برای این که بخواهند سرم را کلاه بگذارند، برای این که ندارند که بدهند. واقعا در شرایطی نیستم که بتوانم کمکش کنم. خانه فعلی ما که یکسال پیش خریدیم حسابی ما را برده زیر بار.بیش از دو سوم حقوق من می رود پای قسط، و همین طور سهم زیادی از درامد گیله مرد.

گاهی ازخودم شرمنده می شوم که برای ۳۰۰هزار تومان اینقدر دارم دل دل می کنم. در هر صورت تا فردا باید تصمیمم را بگیرم و به او خبر بدهم.قبلا ضامن عروس و دامادی شدیم تا وام ازدواج بگیرند و بعد از چند ماه اقساط هر دو افتاد گردن ما. بدون این که هیچ تشکری از ما بکنند. حتب بدون این که به روی خودشان بیاورند.این موقع است که احساس احمق بودن به من دست می دهد.

راستی اگر شما جای من بودید چه می کردید؟

 

پی نوشت: تقریبا در شرف دیوانگی هستم. پسرها بالای سرم دارند بحث می کنند. انواع صداها از خودشان در می آورند. و برای هم لنگ و پاچه می اندازند. و بلند بلند می خندند.خیلی خودم را زده ام به پررویی که همینطور دارم تابپ می کنم.بچه که بودند وقتی داشتم با تلفن صحبت می کردم این کارها را می کردند. و حالا وقتی که پشت کامپیوتر نشستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط گیل بانو  | 

اینقدر افکارم پراکنده است که مجبورم شماره گذاری کنم.از روزمرگی ست. اگر حوصله ندارید نخوانید.

1-زلزله چین اشکم را دراورد.انسانهی زیر آوار مانده و خانه های فروریخته مرا برد به زلزله 69 گیلان. و یاداوری از مردم مصیبت دیده ای که سردار سازندگی و کابینه اش نخواستند حتی ذره ای بهشان کمک کنند. حتی کمک همنوعانشان را از آنها دریغ کردند و در انبارهایشان احتکار کردند تا بعدها سراز بازاز دراورد.رودباری ها به حق که حتی از بمی ها هم مظلوم تر بودند.

2- دو هفته پیش خواب دیدم از خانه پدر برگشتم خانه خودمان و می بینم خانه ما آوار شده روی سر گیله مرد و پسرها. نمی توانم حالم را توصیف کنم. با صدای ناله و فریاد خودم بلند شدم. ساعت 6 صبح بود و گیله مرد داشت صبحانه آماده می کرد. می لرزیدم و اشک می ریختم. حال خیلی بدی بود. تا چند روز تا یادم می آمد اشکهایم سرازیر می شد.امیدوارم هیچ انسانی در هیچ جای دنیا این حس را تجربه نکند. ولی می دانم غیر ممکن است.

3-کاش می شد این بانک ها برای وام دادن احتیاج به ضامن نداشتند تا من اینقدر گرفتار نشوم. هفته پیش برای دوستم ضامن وام ۵ ملیونی خرید خودرو شدم. آدم مطمئنی ست. ولی وقتی مجبور شدم حساب قرض الحسنه باز کنم خیلی لجم گرفت. پارسال هم ۵ ملیون ضامن یکی از اقوام شدم که او هم ادم مطمئنی ست. ولی خوشمزه اش اینجاست که می گوید شانس اورده ای که من اینقدر دقیقم!!! امروز صبح دختری که در کار خانه کمکم می کند تلفن زد و خواست تا ضامن مادرش شوم تا از کمیته امداد وام بگیرد. دلم نمی آید که جواب رد بدهم. از طرفی در قبولش هم تردید دارم. مبلغش زیاد نیست. ولی از اینکه من همیشه تنها گزینه انتخابی افراد هستم آزارم می دهد.

4-امروز صبح باید می رفتم محضر امضایی کنم تا برای زمینی که ۵ سال پیش پولش را تمام و کمال به اداره داده بودیم  تازه از شهرداری استعلام بگیرند که معلوم نیست چقدر دیگر طول می کشد تا سندش آماده شود. آنجا مبلغی از من خواستند. تعجب کردم. چون وکیلی که برای این کار گرفته بودیم خدا تومن پول گرفته تا تمام کارها را خودش انجام دهد. البته این آقا وکیل دادگستری نیست، بلکه وکیل ماست برای انجام کارها. یعنی در واقع کارچاق کن یا واسطه یا هر اسم دیگری در این مایه ها.برایش زنگ زدم، می گوید پولی که گرفتم برای پرداخت این چیزها نبود. خیلی عصبانی شدم.گوشی را گذاشتم و گفتم این مملکت فقط جای دلال ها و واسطه هاست. وگرنه همه ما ول معطلیم. در محضر همه نگاهی عاقل اندر سفیه به من کردند و سکوت. همه ترجیح می دهند وارد هیچ بحثی نشوند.

5-مادر زنگ می زند اداره و می گوید دوست پدر را که همراه او بود ماشین زده و بردند بیمارستان. پدر با اوست و نگران حالش هستم. ساعت را نگاه می کنم دو ساعت بیشتر نیست که آمده ام اداره. می روم بطرف بیمارستان. نگرانم. هم برای پدر که انواع بیماری ها را دارد و هم برای دوستش که مانند برادری مهربان همیشه با پدر است و کارهایش را انجام می دهد.در ترافیک نزدیک ظهر کمربندی ها می مانم.و اشکم در می آید. صدای اذان بلند می شود و گریه ام شدید تر می شود. پدر از خانه زنگ می زند. می گوید برگشته. ولی من می روم بیمارستان. نمی گذارند خودش راببینم.سرش شکسته. ولی حال عمومیش خوب است و منتظر جواب سیتی اسکن هستند.دخترش می گوید اگر پدر شما نبود نمیدانیم چه می شد. و من تعجب می کنم. پدرم که همه کارهایش را ما می کنیم و اینقدر وابسته است چطور توانست این کارها را بکند . و یاد حرف مادر می افتم  که می گوید تو اینقدر لوسش کردی که خودش را ول کرده. ولی مادر بیشتر لوسش می کند.

6- می آیم خانه پدر که حال پدر را بپرسم و ماجرا را بشنوم. می بینم دارد قرص هایش را می چیند.و قوطی صبحش پر است. این یعنی قرص های صبح را نخورده. ولی حتی آنها هم کامل نیستند. و این یعنی آنها را کامل نچیده. مدتی ست قرص هایش را کنترل نمی کنم . دلم خوش است که خودش این کار را می کند. ولی ظاهرا باید دقت بیشتری کنم.و این یعنی که در این سن و سال نباید خیلی بهشان اعتماد کرد. حتی اگر دوستش را به بیمارستان رسانده باشد.دلم برایش می سوزد که روزگاری برای خودش قدرتی داشت و حالا....و برای مادر که چقدر این غصه ها شکسته اش کرد. و برای خودم، که هیچوقت نمی توانم وقتی برای خودم داشته باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:57  توسط گیل بانو  | 

هیچوقت فکر نمی کردم که وصل شدن بی مقدمه اینترنت میتواند اینچنین خوشحالم کند. چنان لبخند عمیقی بر لبانم بود که فکر کنم وقتی یکی از مراجعینم وارد اتاق شد احساس کرد خل شده ام.

امروز برخلاف اینکه خیلی خسته ام ولی انرژی زیادی دارم. امروز شانزدهمین سالگرد نامزدی من و گیله مرد است.و البته شانزده سال پیش مقارن بود با تولد امام رضا.این روز را از سالگرد ازدواجم بیشتر دوست دارم.  هیچوقت یادم نمی رود که چطور انگار داشتم در آسمان ها راه می رفتم و هر لحظه فکر می کردم که دارم بال در می آورم. همه چیز انگار که یک رویای خوش بود.چیزی حدود هفت سال دربدر کوچه و خیابان و اسیر سیم های تلفن بودیم و حالا فقط با یک حلقه نامزدی و چند ساعتی بزن و بکوب علاقه ما به هم جنبه رسمی پیدا کرده بود. در یک روز بهاری و لطیف و در جمع ساده خانوادگی . حالا که فکر می کنم می بینم در این ۱۶ سال تنها باری بود که همه اقوام درجه یک دو خانواده با هم جمع شدند.حتی در جشن عروسی هم بعضی ها نتوانسته بودند بیایند.قرار گذاشتیم بیاد روزهای خوب گذشته امروز چند ساعتی دو نفری برویم پیاده روی.

 

پی نوشت: راستی دیروز بین ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب یک خرگوش برای پسر بزرگم درست کردم که ببرد برای درس حرفه و فن نمره بگیرد. یعنی من نمره بگیرم. بیشتر شبیه موش شده بود. ولی به خودم امیدوار شدم. هنوز می توانم روی خودم حساب کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:5  توسط گیل بانو  | 

سلام بر همگی

من فعلا حالم خوب است. شنبه خیلی بدی داشتم. به اندازه تمام غصه هایم نوشته بودم که همگی شانس آوردید و درست بعد از تمام شدنشان اینترنت لعنتی اداره قطع شد.بعدا خیلی خوشحال شدم که این همه غصه ام را نخواندید. الان آمدم کامنت هایم را ببینم دیدم درست نیست جواب این همه محبتتان را ندهم. فقط نمیدانم چرا در خانه مغزم کلید می کند و نمیتوانم افکارم را منسجم کنم. البته فکر کنم اگر هر کس دیگری هم همزمان بخواهد هم حرف های پسر کوچکش را که تمام اتفاقات روز را دارد تعریف می کندبشنود و در ضمن به فکر عصرانه پسر بزرگش هم باشد و شام را هم بخواهد آماده کند تا ساعت ۷ پسرها را ببرد کلاس و در ضمن به فکر تهیه غذای اردوی فردای پسر کوچک هم باشد حالی بهتر از این ندارد.تازه این وسط ها کارهای ریز و درشت دیگری هم دارم.پرینت یک مدل لباس و رفتن به دنبال دوستم و رفتن به خیاطی و رفتن به خانه یکی از اقوام برای گرفتن یک امانت که پیش اوست و بردن یک گلدان خشکیده به خانه مادر که معتقد است ما بلد نیستیم و خودش می تواند درستش کند و اصرار کرده که حتما امروز بیاور و باید برای اردوی پسرم هم یک چیزهایی بخرم. هر چند که اینقدر کم توقع است که هر چه می پرسم میگوید چیزی نمی خواهم . حالا خوب است گیله مرد هنوز نیامده. چون آنوقت باید حرفهای او را هم می شنیدم و مرتب تاییدش هم می کردم. وگرنه شاکی می شود که به حرف هایم توجه نمی کنی.

سردردم هم فعلاخوب است. یعنی تا می خواهد درد بگیرد به توصیه دکتر یک ارگوتامین می خورم.هر شب هم باید یک آرام بخش بخورم و یک قرصی که آنتی هیستامین است و اشتها آور. ولی نفهمیدم که چه ربطی به میگرنم دارد.

سالها پیش که شغلم در رابطه با رشته تحصیلیم بود به مراجعینی که می خواستند وزنشان را زیاد کنند و اشتها نداشتند توصیه می کردم که سیپروهپتادین بخورند. حالا خیاط در کوزه افتاد.هم اشتهایم زیاد شده و هم خوابم .و وقت ثبت نام در باشگاه هم ندارم.

اینترنت اداره هم فعلا قطع است.نمیدانم دیگر چرا. شاید عمدا.

باید بروم.خیلی دیرم شده و هنوز مانتوی اداره ام را بیرون نیاورده ام.

و در ضمن همیشه شما را می خوانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:29  توسط گیل بانو  | 

از کارهایی که دیروز دوست داشتم انجام دهم فقط رستوران رفتنش عملی شد. آن هم چه رفتنی. چشمتان روز بد نبیند.از دور دیدم عده ای چادری ایستادند سر در رستوران. جلوتر که رفتم فهمیدم همایش اراذل و اوباش بود و حالا آمدند ناهار بخورند. آقایی هم از داخل می گفت باید بمانید تا لیست بیاید. خواستم بروم داخل که جلویم را گرفت و گفت باید صبر کنید. ولی بعد فهمید که از جماعت خودشان نیستم و اجازه داد که بروم. دیدم آقایان با عبا و عمامه نشسته اند گوش تا گوش دارند غذا می بلعند و آنوقت خانم های بیچاره را گذاشته اند معطل. یک میز خالی پیدا کردم و نشستم . ناگهان موجی از سیاهی وارد شد و سه تا هم بدون اجازه آمدند نشستند کنار دست من. کمی مرا برانداز کردند و بعد بی مقدمه پرسیدند مهمان همایش هستید؟ با لج گفتم "نه".و دلم می خواست بگویم که آخر به من می آید که در این همایش احمقانه تان مهمان باشم؟ ما که سمینار هم می رویم پول غذا یمان را پیش پیش می دهیم بنده خدا.

رگ بدجنسی من هم گل کرد و برای این که حرصشان را در بیاورم هی غذایم را طول دادم. غذای آنها را هم که نیاورده بودند و آنها هم هی غر می زدند که شهرهای دیگر چه پذیرایی از ما کردند و این جور نبود و آن جور بود و از این حرفها.و من هم در دل می گفتم رو را برم . چه لاشخورهایی هستید شما!

حالا جالب اینجاست که وقت حساب کردن دیدم رییس مهرورز ما که میزبان بود ایستاده و اصرار می کند مهمان ما باش.

 در دلم گفتم  خرج کز کیسه مهمان بود    حاتم طایی شدن آسان بود     قبول نکردم.

نمی دانم شعر را درست گفتم یا نه. ولی منظورم مشخص شد. در ضمن این رییس ما پسرش را که داماد کرد دلش نیامد شیرینی پخش کند. یکبار هم یک شیرینی آورد پخش کرد بعدها از دهنش در رفت که خانومم میخواست اینها را بریزد دور. من گفتم نریز می برم اداره پخش میکنم!!!

بعداز ظهر دیروز که هنوز شنگول از خوب شدن سردردم بودم نه از ماسوله رفتم بالا و نه از شیطان کوه آمدم پایین و نه رمقی در من مانده بود که بروم باغ محتشم دویدن که نه حتی قدم بزنم.  و این شد نتیجه آن همه انرژی که دیروز صبح در خودمان احساس می کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط گیل بانو  | 

امروز سردردم کمی بهتر است. شاید در نتیجه داروهایی که از دیشب شروع کردم به خوردن. الان هم که اینترنت وصل شده بهترتر! شده ام .

الان اینقدر شنگولم که دوست دارم کتانی پا کنم و بروم باغ محتشم بدوم. دوست دارم بروم ماسوله و تند و تند از پله ها بالا بروم. وقت بالا رفتن از پله ها هم هی بلند بلند حرف بزنم و اینقدر خوش باشم که بتوانم از ته دل بخندم.یا این که بروم بالای شیطان کوه و بعد تند و تند بیایم پایین و بروم نوشین و کوکی داغ بخورم با بستنی و هیچ هم نگران اضافه وزنم نباشم.کسی هم هی به من نگوید که چه خبر است؟کمی یواش تر حرف بزن.یا این که کمی نفس تازه کن. چرا اینقدر حرف می زنی.

این احساسات همه فقط برای این لحظه است.این شوق تا بعداز ظهر که خانواده دور هم جمع شویم همه از بین می رود. من خسته از ساعت های طاقتفرسای اداره. گیله مرد هم در شوق دیدن فوتبال که نمی دانم امروز هم دارد یا نه. و پسرها هم باز بهانه امتحانی که همیشه نق آن را می زنند و هیچ وقت هم نمی خوانند. و دوباره روزمرگی یک روز دیگر. 

ولش. این لحظه را عشق است که حالم خوب است و خوشم از داشتن خانواده خوب و دوستان خوبی مثل همه شما که چقدر دوستتان دارم و چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. امروز هم می خواهم برای ناهار بروم رستوران و حسابی از خودم پذیرایی کنم. راستی هوای اینجا خیلی عالی شده. ابری و خنک و دوست داشتنی.جای همگی خالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط گیل بانو  | 

سلام به همه دوستان خوبم

وقتی کامنتها یتان را خواندم از داشتن دوستان به این گلی احساس خوبی به من دست داد. دو روزی است که مبتلا به سردرد بدی هستم و خانه نشین شده ام. دکترها می گویند میگرن است. ژن نهفته ای بود که ناگهان بروز کرد. در هر حال سلامتی نعمت بزرگی ست که امیدوارم کسی از آن محروم نباشد.

مدتها پیش فایروال اداره ما سوخته بود. و چون کسی ضرورت وجودش را نمی فهمید به امان خدا ولش کرده بودند. چون نخواستند هزینه اضافی کنند!!! بعداز مدتی کل سیستم ویروسی شد. حالا تا بخرند و نصب کنند  و سیستم را آماده کنند طول می کشد. راست گفته اند که آدم خسیس دو تا که نه ! چندتا خرج دارد. در ضمن برای کارهای مهم پول ندارند وگرنه برای گرفتن جشن تولد و نکوداشت و ... برای مسئولین درجه یک استان چیزی کم نمی گذارند. بالاخره با همه بی لیاقتی و با تاکید دولت مهرورز بر  کشیدن گوش افراد بی عرضه راز ماندگاریشان همین کارهاست دیگر.وگرنه هنر دیگری که ندارند.

دکتر گفته نباید عصبی شوم. بهتر است ادامه ندهم....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  توسط گیل بانو  | 

بهار بچگي هاي ما عطر و بويي ديگر داشت. عطري كه ديگر سالهاست به مشام كسي نمي آيد. به جاي آن عطر روح افزا حالا ديگر فقط بوي دود نصيب ما ميشود و گرد و خاك معلق در هوا. آن وقتها بهار واقعا بهار بود. لطيف و عاشق كش.نه مثل الان كه از راه نرسيده مي شود چله تابستان. سوزان و بيرحم

در خانه اي به دنيا آمدم كه قبل از من پدرم و مادرش هم در آن به دنيا آمده بودند.در واقع پدربزرگ مادربزرگم آن را خريده بود.من نسل پنجم ساكن آنجا بودم. خانه باغي بزرگ با درهاي چوبي كه بالاي آنها نيم دايره هاي منبت كاري شده داشت با شيشه هاي رنگي. رف و طاقچه هاي گچبري شده. و اتاق ها و ايوان بزرگ. يادش بخير تابستانها! شبها در ايوان پشه بند مي زديم. چه كيفي داشت اگر مهمان هم مي آمد.دختر خاله ها و پسرخاله ها.يا پسرعمه ها و دختر عمه. بچه هاي خاله ها كه از تهران مي آمدند اسمش را گذاشته بودند چادر سرخپوستي.چاه كه بايد از آن آب مي كشيدي. با چوب مخصوصي كه سر آن يك چنگك داشت . و توالت كه ته باغ بود و هر دفعه بايد سر راه آفتابه را پر مي كردي و مي رفتي. شب و روز يا باران و برف و آفتاب نداشت. هرگز هم غرغر نمي زدي. نمي دانم چه قانوني بود كه هيچوقت فكر نمي كردي كه مي تواني نزديك خانه هم توالت داشته باشي. زندگي همين بود. و بيچاره مادر همان وقت كه داشتي با بچه هاي فاميل مي خنديدی و در پشه بند بالش پراني مي كردي داشت از چاه آب مي كشيد و كارهاي باقيمانده را انجام می داد. و هرچه آرتروز و درد پا و مفصل كه دارد يادگار همان خاطرات شيرين بچگيت است. خر و پف پدر چقدر ما را می خنداند وقتي روي ايوان مي خوابيد .چه روزهاي خوبي بود. مي توانستي ساعتها به درز ديوار هم بخندي.

درخت ها! از كدامشان بگويم. از درخت عنابي كه كوتاه بود و پربار؟ نميدانم اصلا الان عناب وجود دارد يا نه ولي من سالهاي سال است نديده ام. درخت گردو؟كه وقتي دو تا گردويش را كنار هم در مشت فشار مي دادي مي شكست و مغز سفيد گردو راحت از پوستش جدا مي شد. يا درختان انار ترش؟ واي كه وقتي گل مي كردند چقدر ديدني بود. يا درختان "به" كه هر كدام نامي مخصوص داشت. به پنبه اي، به استخواني كه براي پخت مربا بود، و به گلابي.وقتي به و انار مي رسيد سراسر كوچه منتظر ميوه اش بودند.درخت سيب با شكوفه هاي زيبايش.سه درخت توت كه دو تايش توت سفيد ميداد و يكي توت قرمز و مادر بين دو تايش تاب بسته بود.چه كيفي داشت تاب بازي. يادم مي آيد از يك جايي كه نميدانم كجا مي آمدند و برگ هاي درخت توت را مي بردند براي كرم هاي ابريشم. و درخت ازگيل ژاپني كه ما رشتیها می گوییم انبه و درخت گيلاس كه هرگز نمي توانم وصف كنم وقتي ميوه مي داد چقدر زيبا بود.   

از گل مرواريد بگويم يا از ياس يا شب بو؟ چند نفر تا حالا اين گل را ديده اند؟درست مثل دانه هاي مرواريد بود.بعضي روزها از شاخه هاي نازك انار به جاي سيخ استفاده مي كرديم و از دانه هاي گل به جاي كباب و بازي مي كرديم . ياس سفيد كه آنها را با سوزن به نخ مي كرديم و گردن بند و دستبند درست مي كرديم و ياس زرد كه وسطش يك پرچم نازك داشت. آن را مي كشيديم و شيره اش را مي خورديم.گل هاي شب بو ي سفيد و بنفش كه شبها عطرشان مستت مي كرد.گلهاي قرمز خوشرنگي كه بعد از مدتي دانه هاي سياه مي داد. مي گفتند اسمش گل خشخاش است.درست و غلطش را نمي دانم. هرگز هيچ جاي ديگري هم آن را نديدم.

از آن حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط بگویم که پر بود از ماهی های کوچک . و کبوترهایی که می آمدند آب بخورند و گربه های بلایی که کمین می کردند و آنها را می گرفتند و من که معمولا دیر می رسیدم و فقط می توانستم غصه بخورم.

بهار اين خانه و این کوچه چگونه مي تواند با بهار آپارتمان هاي جعبه مانند و كوچه اي كه پر از ساختمان های بلند است یکی باشد؟ 

آن بهار بود كه مي توانستي با تك تك سلول هاي بدنت لمسش كني و عاشق باشي و ديوانه شوي، بو بكشي و مست شوي، نه اين بهاري كه نيامده بجاي اين كه ديوانه ات كند ديوانه مي شود و سوزان.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط گیل بانو  | 

بالاخره وقت کردم و فیلم پرسپولیس را دیدم.البته من نه فیلم شناسم و نه منتقد. ولی احتمالا از هم دوره ای های خانم ساتراپی هستم. خیلی توی ذوقم خورد . فکر میکنم با بودن امثال ایشان ما هیچ احتیاجی به دشمن خارجی نداریم.هر چندهمه ما در این سی سال فشارهای زیادی تحمل کردیم اما ایشان فقط در تجربیات خود که نمیدانم خیالی ست یا واقعی سیاهی را آزموده اند و بس. همه ما در همین سالهایی که ایشان به تصویر کشیدند بزرگ شدیم و قد کشیدیم.درس خواندیم و کسی شدیم.هر چند که با طعم تلخ جنگ آشنا شدیم. تعقیب و گریز های خیابانی را به چشم دیدیم و بغض کردیم. جنازه کشته های جنگ را تحویل گرفتیم و اشک ریختیم. و برای جنازه هایی که پس از اعدام هرگز به عزیزانشان تحویل داده نشد هم اشک ریختیم . ما هم برای دختران مبارزی که قبل از اعدام باید به عقد پاسداران در می آمدند تا مجوز تیرباران شدن میگرفتند آه کشیدیم و لعنت فرستادیم .همه انها هدفی دنبال میکردند که برایشان عزیز بود.خیلی از ما برای پیدا بودن چندتار مو تحقیر شدیم و توهین شنیدیم.یا حتی از ادامه تحصیل محروم گشتیم. اما یاد گرفتیم که در همین فضا امید داشته باشیم و عاشق باشیم. شاد باشیم و زندگی کنیم.هرچند که خیلی روزها غمگینمان کردند و میل به زندگی را در ما خشکاندند.ولی باز یاد گرفتیم به همدیگر در وقت لزوم کمک کنیم. گاهی سخت غصه خوردیم و نا امید شدیم. ولی باز در فردای همان روز به فردایی بهتر چشم دوختیم.به فردایی که به همت تک تک ما بستگی دارد. بیشتر کسانی هم که به تبعید خودخواسته یا اجباری رفتند هرز نرفتند.خیلی از آنها با انجام کارهای سختی که در اینجا عیب و عار است توانستند خود را سر پا نگهدارند و ادامه دهند و رشد کنند و باعث افتخار خانواده و وطن شوند. همه آنها فقط به دنبال شریک جنسی نرفتند تا امیال سرکوب شده در وطن را ارضا کنند.

مشکل ما در وطن تنها منع مصرف الکل نبود. .یا نرفتن به پارتی و نپوشیدن لباسهای مارک دار.که اگر چنین بود در سالهای اخیر که می توانی همه رقمش را خیلی راحت بدست آوری نباید هیچ مشکلی احساس می کردیم.ایشان حتی به مرام اشتراکی که خودشان و خانواده شان از آن دم می زدند وفادار نبودند .آن کمونیست هایی که ما قبل ترها می شناختیم مبارزان خستگی ناپذیری بودند نه کسانی که با دیدن کمترین ناملایماتی میدان را خالی کنند. ظاهرا ایشان تنها به دنبال یک بستر اشتراکی بودندو بس که از بد حادثه هم همیشه به پست آدم های مشکل دار می خوردند.

به نظر من این خانم از یک مشکل روحی رنج می برند که در هیچ جا به آرامش نمی رسند و اصلا نمی دانند از زندگی چه می خواهد . مشکل از شرایط سخت زندگی در ایران نیست.مشکل از خودشان است.

این فیلم را توهینی می دانم به همه مایی که با تمام سختیهای کوچک و بزرگی که در تمام این سالها داشتیم و داریم هنوز هستیم و هنوز امید داریم.

پي نوشت:فكر مي كنم تا قبل از اين كه عده افراد دلخور بيشتر شوند بايد توضيح دهم منظورم از "ما" همه ايرانيان است. چه در داخل و چه در خارج. همه ما در اين سال ها دردهايي داشتيم و عشق هايي .هر چند غير مشترك.همه ما روزهاي خوب و بد زيادي داشتيم. اما آن چه كه مسلم است همه روزهاي ما بد نبود هر چند كه شايد خيلي بيشتر از روزهاي خوبمان بود.

اگر نا خواسته باعث رنجش دوستان عزيزي شدم معذرت مي خواهم. شايد كه در اداي منظورم ناتوان بودم.وگرنه از نظر من ايراني در هر كجاي اين دنيا كه باشد عزيز است و دوست داشتني.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط گیل بانو  | 

دوست بسیار عزیزی گفتند غمگين مي نويسم. حقيقتش خودم به افسردگي نوشته هايم نيستم ولي نمي دانم چه مرضي ست كه وقت نوشتن همه غصه هایم جلو چشمم رژه مي روند. شايد اين غم در عمق وجودم باشد كه وقتي براي دلم مي نويسم خود را نشان مي دهد.

سر حال تر از روزهاي قبل هستم .چند وقتي بود كه موردي براي مادر پيش آمده بود كه بسيار نگرانم مي كرد.خوشبختانه آزمايشات تشخيصي چيز مهمي را نشان نداد. البته بايد تحت كنترل باشد.

در راستای آشتی با کتاب تازگیها "دارا و ندار" را خواندم. یک داستان قدیمی از آمریکای در حال جنگ دوم جهانی تا حدود سالهای ۱۹۷۰. کتاب جالبی ست.ارزش خواندن دارد. در جامعه آن زمان امریکا شباهت های زیادی می توانی با وضعیت فعلی ما پیدا کنی .خیلی زیاد.در ضمن کتابی که من خواندم چاپ قدیم بود.حتما چاپ های جدید با سانسور است.

نمی دانم چرا با بسیاری از کتاب های جدید و نویسنده های مطرح روز نمی توانم ارتباط برقرار کنم. روان نیستند.شاید ترجمه های خوبی ندارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:30  توسط گیل بانو  | 

حال نوشتن نداشتم .خسته و نگران و بي حوصله ام. شايد روزهاي بعد بتوانم دليلش را بگويم.

اما مراجعه كننده اي داشتم كه مرا برد به سالهاي دور. و دلم خواست كه بنويسم.

شباهتش با يكي از هم دانشكده اي هايم فوق العاده زياد بود. ولي اسمش آشنا نبود. هرچند كه نام او را هم هر چه فكر مي كنم بياد نمي آورم.ولي دخترهاي دانشكده به او مي گفتند "شازده زنگ زده".از ما و بقيه چندسالي بزرگتر نشان مي داد . و در آن سالها كه برخلاف امروز ،ارزش ها را با پول نمي سنجيدند، بطور آشكاري شايد يكي از پولدارترين دانشجويان دانشكده بود.در آن سال هاي بدبختي و جنگ و نگراني با دستمال گردن و كت و شلوار و كيف همرنگ و ست مي آمد.و معمولا ماشين هايش هم با لباسش هماهنگ بود. بهترين ماشين هاي آن سالها. اخمو بود و مغرور.و ما اسم تنها دوستش را گذاشته بوديم "مليجك" .روزهايي كه بهترين جوانان ما در جبهه ها پرپر مي شدند حق داشتيم كه از او و دك و پزش حالمان به هم بخورد.مخصوصا كه اينقدر از خودش متشكرهم بود.

صبح يك روز يكي از دخترهاي خوشگل كلاس با حلقه بسيار گرانقيمتي كه در آن زمان اصلا رسم نبود به دانشكده آمد. همه خواستند بدانند داماد كيست و چكاره است. بعداز كلي ادا و اطوار گفت: آقاي...

چشم همه گرد شده بود. كريه ترين و منفورترين پسر دانشكده؟ در آن لحظه افكار مختلفي سراغ هر يك از ما آمد.اما همه به يك نتيجه مشترك رسيدند كه دوستمان براي پولش تن به اين ازدواج داده.

امروز از آن فكردلم گرفت. خجالت مي كشم. شايد او هم يك همسر ايده آل بود يا حتي يك انسان مهربان و باگذشت.

چرا یاد نمی گیریم روي ظاهر آدمها قضاوت نكنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:52  توسط گیل بانو  |