سال نو نزدیک و نزدیکتر می شود و بهار در یک قدمی ماست. به رسم هرساله آمدن بهار را گرامی می داریم.
... و من در آستانه بهار آرزو ميكنم براي وطنم : آباد باشد و آزاد آنچنان كه شايسته مردان و زنان آزاده اش است .
براي همه هموطنانم در هر کجا که هستند آرزو میکنم سلامت باشند و سالی سرشار از صلح و امنیت و رفاه را که ابتدایی ترین حق هر انسانی است تجربه کنند.
برای دوستان وبلاگی تازه یافته ام که صمیمانه دوستشان دارم و همیشه حضورشان شادم می کند بهترین آرزویی که می توانم بکنم سلامتی است که مطمئنم از همه مواهب دنیا بالاتر است و اگر داشته باشی می توانی با خاطری جمع به دنبال نداشته هایت بروی.
برای بهانه بسیار شیرین و دوست داشتنی و مهربانم آرزو میکنم آنطور که میخواهد زندگی به کامش باشد و دغدغه های همیشگیش به شایسته ترین صورت خاتمه یابد . برای لیلای خوبم در ینگه دنیا آرزو میکنم هر چه زودتر شرایط آنطور که می خواهد باشد تا دلتنگیهایش پایان یابد و بتواند همه عزیزانش را در کنار خود داشته باشد. و اما برای آرش عزیز که در روزهای اول وبلاگ نویسی با حضور همیشگی خود بسیار موجب دلگرمی من شد آرزو میکنم به بزرگترين آرزويش كه آرزوي همه انسان هاست يعني سرنگون شدن فقر و جهل و گسستن بند بندگي در سراسر جهان برسد.
براي دوست بسيار جديدم بانوي مهربان زمستان الهام عزيزم از صميم قلب و عمق وجودم خواهان رسيدن به سلامتي كامل هستم تا بتواند با عزمي جزم تر از هميشه به احقاق حقوق مظلومان بپردازد و براي رورنويس بسيار مهربانم آرزو مي كنم روزهاي متلاطم زندگيش هر چه زودتر به آرامش برسد و در سال نو بتواند با صبوری زیاد و روحيه اي بالا به خود و خانواده اش بپردازد.و نیز برای آقای حبیبی که تازه ترین دوست وبلاگی من است شروع سالی خوب در کنار خانواده عزیزش و شکوفایی زیبا ترین غنچه زندگیش را آرزومندم.
براي پدرمهربان و مادر بسيار فداكارم آرزوي سلامتي دارم و سلامتي و سلامتي.و خدا را بسيار شاكرم كه به من مهلتي داد تا امسال را نیز با نعمت وجود عزيزشان تجربه كنم.
براي همسر خوبم كه يار غار من است و مونس تنهاييهاي من و شريك همه شادیها و غمهايم آرزو مي كنم هميشه سلامت باشد و من و بچه ها سعادت داشته باشيم تا در سايه وجودش در آرامش باشيم.
و براي پسران نازنينم آرزوي سلامتي و موفقيت و انسانيت در تمام مراحل زندگي دارم.اميدوارم در سايه تلاش و كوشش به هر آنچه كه می خواهند برسند در حالي كه انسانيت و عشق به انسان را سرلوحه زندگي خود قرار ميدهند.
و براي تمام كساني كه مي شناسم و دوستشان دارم آرزو ميكنم به هر آن چه كه آرزو دارند و هر آن چه كه به صلاحشان است برسند.
سال نو بر همگي مبارك
و بهاران بر همگي خجسته باد.
تا حالا شده کسانی را هر طوری که هستند قبول داشته باشید و صمیمانه دوستشان داشته باشید ولی آنها حتی ذره ای به فکر شما نباشند؟
آخ خدا! این چه رسمی ست؟
دایی بسیار عزیزی داشتم که همسر خیلی خوبی بود و پدر واقعا فداکاری. گاهی پیش می آمد که زن دایی را می بست به رگبار انتقادات تند و تیز. و زن دایی فقط بلند بلند می خندید. برای من و دیگران این خنده ها خیلی عجیب بود. هر کس به میل خود تعبیرش می کرد.
همسر بسیار مهربانی دارم که پدر فوق العاده ای نیز هست. همسرم هم گاهی از من انتقادات تند و تیزی می کند. طبق انتقادات گهگاه همسرم هرگز تا این زمان غذا پختن را هم یاد نگرفتم. حالا من هم سخت به این حرف ها می خندم. و هر دفعه هم تکرار می کنم که حالا معنی خنده های آن زمان زن دایی را می فهمم.
حالا می فهمم که این حرفهای تند و تیز از روی غریزه مردانگی ست نه از روی بغض و کینه یا حتی واقعیت.مردها حق دارند که گاهی با این حرفها مردانگی شان را به رخ مان بکشند یا حتی برای خودشان مزه مزه کنند.(این انتقادها مثل نیش عقرب می ماند که به اقتضای طبیعت است). حتما زن دایی هم به این نتیجه رسیده بود.
اگر بداند به عقرب تشبیهش کردم حتما خواهد گفت :خجالت نکشیدی؟ حالا مردم فکر می کنند من چه هیولایی هستم.
یاد دایی خوبم هم گرامی.
از غمنامه نوشتن بدم میاد. از اینکه در روزهای آخر سال هی نق بزنم بدم میاد .ولی مگه میشه این همه درد و غم رو نادیده گرفت؟ این روزها نگاههای حسرت بار خیلی از بچه ها آدم رو غمگین میکنه. بچه هایی که توی ماشین ها رو نگاه میکنند و بچه هایی رو که کنار پدر و مادراشون نشستند با حسرت نگاه می کنند. این روزها بیشتر از هر وقت دیگری با دیدن کسانی که داخل آشغال ها میگردند تا چیز قابل فروشی پیدا کنند دلم میگیره. حتما اونها هم خانواده ای دارند و عیدی.این روزها بیشتر از همیشه آدمهایی که سوار ماشین های خیلی گرونشون برای باربرهایی که با گاری های فکستنی دارند مقوا و چیزهای دیگه حمل میکنند بوق های وحشتناک میزنند یعنی که چرا مزاحم سریع رد شدن ما هستی حالم رو به هم میزنند.
کاش فقط کمی از گنجی که در وجب به وجب خاک این کشور پهناور و زرخیز مدفونه نصیب مردم این سامان میشد که از این گنج جز رنج عایدی ندارند.منظورم مردمیه که حاصل زحمت و تلاش خودشون رو طلب میکنند نه مفتخورانی که از تلاش دیگران شکم گنده کردند و بر سر گنج های این سرزمین افتادند به جان هم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزها کار کسل کننده ای رو به من واگذار کردند.ارزشیابی سالانه کارکنان
به نظرم کار احمقانه ای میاد و متاسفانه رفتار همکاران هم در این مواقع خیلی حال به هم زن میشه.این کار انرژی زیادی داره از من میگیره.هی باید براشون توضیح بدم و هی حرف خودشون رو میزنند.ده سال پیش کلاس رفتند امتیازش رو الان می خوان. پنج سال پیش یک ننه قمری تشویقشون کرده الان امتیاز میخوان.هر چقدر هم میگم بابا هرچی که تو سال ۸۶ دارین بیارین به خرجشون نمیره. این بازی هرساله تکرار میشه. ولی امسال اولین سالیه که من دارم انجامش میدم و واقعا اعصابم داره خرد میشه. حتما پیش خودشون میگن که چه آدم خبیثیه.نمیخواد ما امتیازمون بالا بره.حالا اگه یکی امتیاز کامل رو هم بگیره که اون فقط در انحصار مدیرانه فقط ۵٪ حقوقش اضافه میشه. نمیدونم ۴٪ و ۳٪ اضافه حقوق چه ارزشی داره که اینقدر چونه میزنند. کاش برای گرقتن حق و حقوق انسانی شون اینهمه پافشاری میکردند.
بهاربا همه دلتنگیهاش همیشه یک خاطره خوب رو برام زنده میکنه.خاطره ای که همیشه تو ذهنم واضح و شفافه.امروز بوی بهار اومد و دوباره مست شدم.دوباره جوون شدم. یاد اولین بهار عاشقی. یک روز بسیار معمولی بدون هیچ اتفاق خاصی که نمیدونم چرا اینقدر برام موندگار شد. یک روز بهاری که فرداش امتخان شیمی داشتم ولی مشغول خوندن رمان "کاری" بودم. بوی بهار همه جا پیچیده بود و تمام سلولهای وجودم از عشق لبریز بود.و صفحه یکی از آهنگهای مهستی
دل می گه دلبر میاد
یارم از سفر میاد
میدونه فصل بهاره
دل یارش بیقراره
میدونه طاقت ندارم
باوفا و مهربونم.......
امروز اصلا حال خوشی ندارم. منتظر یک تلنگرم تا اشکهام بریزه.دیشب صد بار با اضطراب از خواب پریدم.دچار سرگردانی بزرگی هستم. پدرم چند ساله که باید یک عملی رو انجام میداد. اونموقع خیلی مهم نبود. ولی ما چون میدونستیم که چقدر میترسه و چون وضعیت جسمیش هم زیاد خوب نیست هی عقب انداختیم. الان تحمل مشکلش براش سخت شده.ولی دکتر قلبش با توجه به اسکن قلبش عمل رو اصلا جایز نمیدونه. تازه کلیه هاش هم ضعیفه و معلوم نیست که بتونه تحمل بیهوشی رو بکنه.از طرفی هم سخت در عذابه. عملش هم حالا سخت تر شده.من هم هی خودم رو سرزنش میکنم که چرا زودتر اقدام نکردم. ولی مشکل قلب و کلیه ش تازه نیست. چند سال پیش هم اگه میرفتم دنبالش همین بود.وقتی می بینم که چقدر ناراحته خیلی غصه میخورم. خودش نمیدونه که دکتر قلبش چی گفته. میگه من برای عمل آماده هستم. میترسم بریم پیش جراح دعوام کنه که تا حالا کجا بودید؟ریسک عمل با شرایطی که داره خیلی بالاست.ولی تحمل این وضعیت هم خیلی براش سخته.
کاش راه دیگری هم وجود داشت.
۱۴ سالم بود. فقط ۱۴ سال. و دختران ۱۴ ساله بیست و چهار سال پیش بسیار ساده تر از دخترکان هفت ساله امروز بودند . ۱۴ ساله های بیست و چهار سال پیش هرگز آرایش نمی کردند.ابرو هم برنمی داشتند. نه اینکه اجاز ه نداشته باشند. آنها اصلا به این موضوع فکر نمی کردند. آنها روپوش تنگ و کوتاه و شلوار برمودا را هم نمی شناختند. هرگز تبرج هم نمی کردند. آنها موهایشان را رنگ و مش نمی کردند. حتی موهایشان را چتری هم نمی گذاشتند. تمام عشق ۱۴ ساله های بیست چهار سال پیش این بود که شلوار جین زیکو یا ادوین که تازه جای شلوارهای ایزی را گرفته بود و کتانی چسبی که تازه جای کتانی های بندی را بپوشند و مو هایشان را سفت دم اسبی کنند و روسری های نخی که رنگی ترینش سفید بود سرشان بگذارند. ۱۴ ساله های بیست و چهار سال پیش تازه سه سال بود که حجاب اجباری را تجربه میکردند. یا شاید کمی کمتر یا بیشتر .در ۱۴ سالگی من سایه شوم جنگ روی سر مان بود که هر لحظه امید به پایان آن داشتیم و این امید واهی در سالهای طولانی بعد نیز همچنان با ما بود و صد افسوس که خیلی دیرتر از انچه فکرش را میکردیم به واقعیت پیوست.در ۱۴ سالگی من مدت زیادی از درگیری های خیابانی و تعقیب و گریزها نمی گذشت. آخر ما یکدوره آزادی احزاب را هم تجربه کرده بودیم که الحق تجربه شیرینی بود و لی پایان زودهنگام بسیار تلخی داشت.در ۱۴ سالگی من خیلی از همسالانم به جرم های س ی ا س ی در بازداشتگاهها بودند.شاید خیلیها هم اعدام شده بودند.در ۱۴ سالگی من ففط پنج سال از عمر انقلاب می گذشت.پنج سالی که اگر آن را مینوشتی حالا با اطمینان میتوانستی بگویی که حتما در هر روزش یک اتفاق مهم سیاسی افتاده بود. در ۱۴ سالگی من حتی همراه داشتن نوار کاست جرم بود.پر و خالی آن فرق نمی کرد چون اصلا امتحان نمی کردند.همه این ها را گفتم که بدانید متاثر از چه فضایی بودیم.و در این فضا چقدر می توانستیم شاد باشیم.
در یکی از این روزهای پرتب و تاب ۱۴ سالگی وقتی با دوتا از دوستانم از خیابان اصلی آن زمان شهر می گذشتیم بازداشتمان کردند.روپوش گشاد آبی شلوار زیکو و کتانی طوسی پوشیده بودم و روسری نخی سفید روی سرم بود.ما را با ماشینشان به اداره شهربانی که فکر میکنم جای دزدها و جنایتکاران باشد بردند.در آن جا خواهران ما را بازدید بدنی و کیفهایمان را خالی کردند.فکر می کنید دنبال چه میگشتند؟ نوار کاست و لوازم آرایش.که اولی را نداشتم و دومی را تا آن زمان تجربه نکرده بودم.ما را به اتاق دیگری بردند که مجسمه یک عقاب بزرگ در آن بود. از ما پرسیدند میدانید این مظهر چیست؟ من هرگز تا آن زمان نمی دانستم که عقاب سمبل "پانک" است.من فقط همینقدر میدانستم پانک جماعتی هستند که لباسهای پاره و رنگی و خلاف عرف می پوشند. یک چیزی مثل هیپی های بچگی ما.و تا امروز هم هنوز چیزی بیشتر از این ندانستم.یعنی برایم مهم نبود تا بخواهم بدانم. خلاصه اینکه ما را محکوم به پانک بودن! کردند و بعد از کلی توهین و بی ادبی وقتی حسابی اشکهایمان را دراوردند خواستند به خانه هایمان زنگ بزنند تا خانواده هایمان برای تعهد دادن به آنجا بیایند. من که از زمانی که بیاد دارم نگران فشارخون بالای پدرم بودم به خواهش کردن افتادم و بالاخره رضایت دادند تا آن تعهد را از خودمان بگیرند و آزادمان کنند.بعد از گرفتن یک تعهد بلندبالا بالاخره با تحقیرو توهین فراوان آزاد شدیم.تا خیابان محل سکونتمان تعقیبمان کردند.تا هفته ها با دیدن ماشین هایشان برخود می لرزیدم و تا سه سال بعد از آن که کنکور داشتم این تعهد شده بود کابوس وحشتناک شبهای من.همسال های من میدانند که برای رفتن به دانشگاه باید از چه گزینش مشکلی میگذشتی.اگر پدرت یا عموت یا داییت یا همسایه ات یا هفت جد آن ور ترت جرم س ی ا س ی که نه فقط اگر گزارش میدادند که نماز نمیخواند و تو رتبه یک رقمی کنکور را هم می آوردی ردت می کردند.حالا من بودم و یک تعهدی که داده بودم . البته هیچ مشکلی در این زمینه پیش نیامد.اما در آن سه سال روح و روان من بچه مدرسه ای درسخوان از واهمه این موضوع بشدت متلاطم بود.
بعد از آن سالها فضا کمی باز تر شد.بارها بدحجابی! کردم. بارها تبرج! کردم.خواستم دهن کجی کنم.ولی هرگز غرور مجروح ۱۴ سالگی من التیام نیافت.هرگز ذره ای از شرمم از اشکهایی که آن روز برای یغماگران شادیهای کمرنگ دوران نوجوانی ریخته شد کم نشد.سال های سال بعد در آستانه ۳۰ سالگی وقتی برای گرفتن گذرنامه گذرم به آنجا افتاد باز هم بر خود لرزیدم.اینبار نه از ترس بلکه از خشم فروخورده آن روز که تا امروز همچنان عظیم باقی مانده.
آن دخترساده و معصوم ۱۴ ساله حالا زنی ۳۸ ساله است که خود فرزند ۱۴ ساله دارد ولی هنوز با دیدن عکس دختران شاد ایرانی در آن سوی مرزها با لباس های رنگی و آزاد به یاد ۱۴ سالگی معصومانه و غریب خود و دوستانش می افتد که در غباری از خاطرات تلخ فرورفته و حسرت میخورد بر ۱۴ ساله های بیگناه این سرزمین که چطور پرپر شدند. این زن ۳۸ ساله هنوز از یاد اوری آن روز و روزهای تلخ دیگر بغض میکند.هنوز سراپا نفرت است. نفرت از هر چه که محصورش کند .و سراپا خشم .خشمی بزرگ به عظمت خشم یک ملت
بخوانید آقا جان بخوانید. بله بله با شما پسرای گل خودم هستم. تصمیم خودم رو هم گرفتم. جامو عوض نمی کنم. چون میدونم پشت کوه قاف هم که جا بگیرم پیدام میکنین.بچه هم که بودین همین بود. هر سوراخ سمبه ای که خوراکی ها رو فرو می کردم در ۳ سوت پیدا میکردین و در یک چشم برهم زدن می بلعیدین.در ضمن یادتون باشه امروز کلاس زبان دارین.من هم قرار نیست دیگه از خوندن اینجا منعتون کنم. مخصوصا تو که ساعت ۵/۴ کلاس داری .پس فعلا برو کارهات رو انجام بده. بعد به اندازه یک عمر وقت داری که اینجا رو بخونی.در ضمن یادتون نره که برام حتما نظر بذارین.هر دو تاتون .برام مهمه ها. هر چند که تو آقا پسر بزرگ من تا حالا یک خط هم انشا ننوشتی. ولی اینجا من ازت نمیخوام خیلی با کلاس یا طولانی بنویسی. هر چی نوشتی قبوله. نکنه یه وقت همینم بدی بابات بنویسه هاا.
ای خدااااا! این یک فریاده.آخه من چکار باید بکنم؟
دیشب پسر بزرگم پیدام کرد.هم حرصم گرفته بود و هم خنده م.آخه من از دست این دو تا نیمچه خروس های تخسم نمیتونم هیچ حریم خصوصی داشته باشم؟یکی پیدام میکنه و اون یکی میاد خبر میاره. من هم تند رفتم و دستگاه رو دیسکانکت کردم و ازش قول گرفتم که نخونه. ولی خودمونیم مگه میشه آدم سراغ میوه ممنوعه نره؟
اول فکر کردم اثاث کشی کنم ولی دلم نیومد.تازه دارم دوست پیدا می کنم.اگه برم شاید دیگه نیان سراغم. پس فعلا ادامه میدم.میدونم تا امروز ساعت ۳ وقت دارم که تصمیم بگیرم. چون آقایون اونموقع از مدرسه آمده ناهار را هم در منزل مادر بزرگ میل نموده و به خانه برگشته و با خیال راحت از عدم حضور من به سروقت این وبلاگ بیچاره که فقط ۱۹ روز از دستشان در امان مانده بود خواهند رفت.ای دل بیچاره من!
بگذریم.دیشب خبر خیلی خوبی شنیدم و واقعا خوشحال شدم.علی دایی سرمربی تیم ملی شد.از ماه ها پیش به گیل مرد گفته بودم که آخرش مجبور میشن علی دایی رو سر مربی کنند. و حالا آقایان بعداز چرخیدن دور جهان یاد یار در خانه افتادند. خوشحالم که این مسئولیت بالاخره به کسی رسید که انصافا حق بزرگی به گردن مردم ایران داره .شاید از این طریق ذره ای و فقط ذره ای از بی حرمتیهایی که همه ما ایرانیان در سالهای اخیر به این بزرگمرد عرصه فوتبال کردیم جبران بشه. از ته قلب برای او در این آشفته بازار فوتبال ایران آرزوی موفقیت می کنم.
من در تمام عمرم فقط بازی ایران و امریکا را در جام جهانی ۹۸ دیدم و اون هم برام از نظر سیاسی مهم و هیجان انگیز بود نه از نظر ورزشی.اصلا از فوتبال خوشم نمیاد.ولی نسبت به اتفاقات فوتبال ایران که مثل هر چیز دیگری در این کشور پرهیاهوست بیتفاوت نیستم.
اول یه چیزی رو مشخص کنم که یه وقت فکر نکنید من ندید بدیدم هی تندتند می نویسم.نه.در واقع من به نوعی به لطف مهرورزان (رجوع به پست دلتنگی) کارم کم شده و در واقع وقت زیاد دارم. هی هم یه چیزایی یادم میاد که چون وقت هم دارم وسوسه میشم که بنویسم.
حقیقتش من در ۴ سال اخیر مسئول یک واحد اجرایی در اداره محل کارم بودم و در ۴ سال قبل ترش هم به شکل غیررسمی (یعنی بدون ابلاغ اداری و فقط توافقی) همون کارها رو انجام می دادم.یعنی در واقع ۸ سال سعی کردم به بهترین نحو جایی رو اداره کنم که حدود۱۴-۱۵ کارمند مرد و ۵۰-۶۰ کارگر مرد و زن در اونجا کار می کنند.دامنه فعالیت هم خیلی وسیع و پرشتاب و کار هم به نوعی خطیر بود.یعنی اگر یک مو پس و پیش میشد بلافاصله بازتاب داشتیم. بیشتر از این هم نمیتونم توضیح بدم (چون لو میرم).حدود۷۵ نفر زیرمجموعه من و من و مسئولین من همه چنان با همدلی و صمیمیت کار می کردیم که از کار لذت می بردیم. مسئولین مستقیم من هم وابستگی خاص جناحی نداشتند. فقط افکارشون به من خیلی نزدیک بود. همسن و سال بودیم و چون در شرایط خاص زمانی رشد کرده بودیم تقریبا درک یکسانی از اطراف داشتیم و این کمک میکرد تا تصمیمات درستی بگیریم. همه به هم اعتماد داشتیم و اگر در شرایط خاص یکی از ما مجبور به اجرای تصمیم آنی میشد هیچوقت تنبیه نمیشد. حتی اگر آن تصمیم غلط بود و مشکلی احتمالی پیش می اورد بقیه در نهایت صبوری و با تدبیر حلش میکردند و هیچوقت کار را به بالا دست نمی کشاندند. ممکن بود آن شخص در خلوت مواخذه میشد ولی در جمع هرگز.
این محیط اینقدر برام دوست داشتنی بود و رفتارها اینقدر دوستانه که هرگز فکر نمی کردم در این جمع دشمنی هم میتونه وجود داشته باشه.در ضمن بگم که من قبلا هم با همین جمع کار میکردم. یعنی حدود ۱۵ ساله که با هم همکار بودیم.و من معتقدم که در کنار این افراد به بلوغ اجتماعی رسیدم.چون در شروع یک زن جوان ۲۳ ساله بودم که هیچ تجربه ای نداشتم . زمان گذشت و مسئولین عوض شدند و من ماندم و همکارانم.مهرورزان گفتند چیزی عوض نمیشود. ولی در عمل همه چیز عوض شد. بازار دشمنی رونق گرفت.تهمت به همه چیز و همه کس نقل محافل شد.به خطاکاران قدیمی میدان داده شد. افراد خوشنام بد و دزد نامیده شدند.استعفا دادم .قبول نشد. تحمل کردم .ولی وضع خراب تر شد. حالا دیگر لولو سر خرمن بودم. در جریان کارها نبودم ولی باید جواب ندانم کاری هایشان را به ارباب رجوع می دادم. چون من مسئول واحد بودم. تازه فهمیدم چرا با استعفای من موافقت نمیکنند.مرا می خواستند تا سپر بلای ندانم کاری هایشان باشم. هر جوری که بود استعفای خودم رو از مسئولیتی که داشتم ازشون گرفتم. حالا در انزوای کاری هستم. جز در مواقعی که مثل خر در گل گیر میکنند و نمیدانند چه کنند یا چه نامه ای بنویسند یا وقت بحث ها و تصمیم گیریهای تخصصی .البته ناگفته نماند که احترامم را بسیار نگهمیدارند.حالا منم و یک اتاق و یک کامپیوتر و ارباب رجوع های موردی.
حالا فهمیدید چرا اینقدر هی مینویسم؟ در ضمن اگه چند سال پیش بود بجای نوشتن ترجیح میدادم بخونم ولی نمیدونم چرا در خوندن اینقدر تنبل شدم.در حالیکه در گذشته ای نه چندان دور عاشق کتاب بودم.
الان نشسته بودم که آبدارچی اداره آمد و گفت که نماینده شرکت خدماتی که برای آن کار میکنند آمده و گفته که به همین زودی حقوق بهمن ماه! شما رو میدیم.مثل اینکه دیروز ۲۵ نفر از شرکتی ها در یکی از واحدهای محل کارم تجمع میکنند. امروز که شنیدم خیلی نگران شدم. نکنه اخراجشون کنند. همه هم خدماتی هستند. وقتی خودم رو میذارم جاشون دیوونه میشم. مرد باشی و نان آور اصلی خانه . وعلاوه بر زن و بچه باید شکم پدر و مادر و گاهی خواهر و برادر کوچک را هم سیر کنی .تازه دم عید هم باشد و بچه ارباب ها بیایند مدرسه پز کتانی های خدا تومنی و شلوارهای آنچنانی عیدشان را به بچه ات بدهند. مستاجر هم باشی و صاحبخانه هم هی نیشتر می زند و کرایه های عقب افتاده را می خواهد. امنیت شغلی هم نداشته باشی. همه کارهای سخت را هم به تو بدهند. هر چقدر هم که می توانند توهین کنند. حقوقت را هم نصفه و نیمه و همیشه با چند ماه تاخیر بدهند. حق بیمه را هم یا ندهند و یا هم دم بریده بدهند. جرات اعتراض کردن که نه حتی جرات درخواست حقوق گذشته را هم نداشته باشی. چون از همین کار هم بیکار میشوی. آن وقت اگر ناگهان زیر فشار تمام این مشکلات با کمترین جرقه ای عصبانی بشوی و بزنی خودت را یا کس دیگر را ناکار کنی تاوانش را چه کسی پس می دهد؟ باز هم خود بی چاره ات.
ای خدا!چرا اینقدر تو این مملکت بدبختی زیاده؟
یاد برف سنگین امسال شهرمون افتادم که چطور زندگی مختل شده بود و کوچه ها و خیابان ها قفل شده بودند.و عزیزی که از کشور سوئد مهمانم بود رفته بود بیرون و چند بار سر خورده بود و هیچ وسیله نقلیه ای هم پیدا نکرده بود و حسابی کلافه و عصبانی برگشت و با عصبانیت از من پرسید "پس پول نفت چی میشه؟!"
می خواستم این سوال رو از شما بکنم که یاد مسافر عراق افتادم و یادم آمد که پول نفت چی میشه و یادم آمد که عراق هم حتما از این پس شریک پول نفت ما خواهدشد.
امروز مسافری داریم به کشور عراق که احمقانه این سفر را موجب اعتبار و عزت بیشتر خود می داند و همه نگرانی من از اتفاقی است که با وجود نیروهای امریکایی و اسراییلی در عراق ممکن است برای او بیفتد و از این انسان کودن و احمق یک قهرمان و اسطوره ملی بسازد.
امیدوارم مسافر کوچولوی ما فقط به این دلیل هم که شده به سلامت برگرده.
خیلی دوست ندارم مطالب خاله زنکی بنویسم. ولی اتفاقی افتاده که دارم شاخ در میارم.
یک روز یکی از اقوام زنگ می زنه و می پرسه که برای آخرین لباسی که دادی خیاطی چقدر مزد دادی( خیاط ما مشترکه) .
بعد می پرسه که مدلش چطوریه؟میگی گشتم تو اینترنت و یه مدل خیلی تودل برو و تک پیدا کردم که خیاط هم خیلی خوشش اومد.
میگه مگه چه مدلیه.براش تعریف میکنی.
دیروز برات زنگ میزنه میگه پارچه...رنگ (دقیقا رنگ من) و مدل...شروع میکنه به تعریف کردن مدل و اصلا هم به روی خودش نمیاره که خودت این مدلو بهش گفتی.
پیش خودت میگی حتما یک فرق هایی با مال تو داره بابا.
امروز زنگ میزنی برای خیاط و می پرسی. خیاط میگه من هم تعجب کردم. و بهش گفتم خانم...هم همین مدلی دوخته.میگه میدونم.
به نظر شما من چیکار کنم؟ البته ناگفته نمونه که من هم بدجنسیم گل کرد و به خیاط گفتم یک تغییراتی بده .
جالب ترین قسمت اینجاست که این خانم یک اخلاق خوب دیگه هم داره که وقتی دیگران دیدند وانمود میکنه که من از روی اون دوختم.
...اما خودش که تو خلوت خودش میدونه از من تقلید کرده .
تا حالا پیش اومده خاطراتی در ذهن شما باشه که خیلی واضح و پر رنگند ولی هیچوقت نشده که اونها رو به زبون بیارید؟ همیشه پیش خودتون مزه مزه می کنید ولی طاقت یا شهامت یا حوصله تعریفش رو ندارید. شاید هم فکر می کنید نمیتونید اونطور که باید حسی رو که نسبت به اون خاطره دارید منتقل کنید. یا هم شاید فکر میکنید با به زبون آوردنشون و عکس العمل دیگران از عظمت اون خاطره پیش شما کم میشه.
حقیقتش من برای زنده کردن اون خاطرات برای دل خودم شروع به نوشتن کردم. ولی نمی خوام کسی فکر کنه که من در گذشته زندگی می کنم. این اصلا درست نیست. ولی وقتی میام اینجا یاد تمام اون قبیل خاطراتم میافتم. هیچ هم نمیدونم چه رابطه ای بین اینجا و اون خاطرات هست. شاید چون اینجا رو برای دل خودم درست کردم و خوندنش برای دیگران اختیاریه .
"البته خیلی خوشم میاد که خواننده هم داشته باشم"![]()
"ملکه" و "بابل" رو بالاخره وقت کردم که بشینم و ببینم. برخلاف تعریفاتی که شنیده بودم "ملکه" که اصلا خوشم نیومد.ریتمش کند بود و داستان به نظر تحریف شده می آمد.
از "بابل" هم نتیجه گرفتم:
در ضمن فیلمهای "چه کسی امیر را کشت" و "آکواریوم" رو هم دیدم که از اولی نفس تنگی گرفتم نصفه درش آوردم و از دومی هم حالم به هم خورد.راستی سینمای ایران به کجا داره میره؟
همیشه تو روزهای هفته چهارشنبه ها رو یه جور دیگه دوست دارم. دلیلش رو نمیدونم. شاید چون فردا و پس فرداش تعطیلم یا چون یک ساعت زودتر از روزای دیگه تعطیل میشم یا شاید چون معمولا سریالهایی رو که دوست دارم چهارشنبه ها پخش می کنند.
دوست دارم چهارشنبه ها به میل خودم باشم و کارهایی که دوست دارم بکنم. ولی امروز اولش که باید با مامان که زانوش مدتیه بشدت درد می کنه و احساس میکنه که پاش داره کج میشه برم دکتر و بعدش هم که امشب و فردا تلویزیون هم حال گیریه.البته گیل مرد چند تا فیلم خوب برای دیدن آورد. اما مشکل من اینه که معمولا ترجیح میدم با پسرا فیلم نبینم .چون وقتی فیلم صحنه داشته باشه شدیدا معذب میشم و نمی دونم چکار کنم. واقعا به نظر شما وقتی آدم پسر نوجوان و شدیدا کنجکاو داره اینجور وقتها باید چکار کنه؟
دقیقا به همین دلیل ما خودمون را از داشتن کانال های خارجی محروم کردیم. چون معمولا ما خونه نیستیم و پسرا تنها هستند. نمی خوام فکر کنید امل هستیماااا. مطمئنم خودشون از طریق فیلم و اینترنت و به لطف دوستان مختلف مدرسه ای و کلاس های زبان به همه چیزهایی که دنبالش هستند دسترسی دارند. ولی حق بدید که این نگرانی ها در جامعه سراسر لجن مثل جامعه ما طبیعیه و بعدش هم الان در سن بحرانی قرار دارند. البته من و گیل مرد همیشه باهاشون دوستانه صحبت می کنیم و آگاهی های لازم رو میدیم ولی این نگرانی ها برای یک مادر طبیعیه.
راستی وقت فیلم دیدن باید چکار کنم؟ از وقتی پسرا بزرگ شدند فیلم های بدون سانسور رو معمولا سه نفری میبینند نه چهار نفری.به من حق بدین که وقتی آدم مادر دو تا پسر نوجوانه باید یک چیزهایی رو رعایت کنه که قبلش اصلا براش مهم نبود.معمولا هم فیلمی پیدا نمیکنید که بدون صحنه باشه.فکر می کنم برای سینمای دنیا فیلمسازی بدون س.ک.س بی معنیه.
بالاخره سرما خوردگي منو از پا دراورد. ديروز و پريروز خونه بودم .سرعت اينترنت هم اينقدر تو خونه پايينه كه آدم از هر چي كار كردن باهاش پشيمون ميشه.
فردا روز اربعين حسينيه. هر چند كه خسته از اين مناسبت ها و حرف و حديث هاي تكراري و چرند هستيم ولي مسلما اين چرندياتي كه به اسم زنده نگهداشتن عزاي حسيني به خرد ما ميدن و همه ما رو بيزار كرده اون چيزي نيست كه واقعا اتفاق افتاده. مگه اگر هر اتفاقي در مملكت ما بيفته چيزي از ارزش مبارزات جوانان ما در دوران مختلف تاريخ معاصر كم ميكنه؟ حسين هم براي همه ما سمبل آزادگي و پايمرديه و هيچ تعصب كوري ذره اي از ارزش كار اين بزرگمرد تاريخ كم نخواهد كرد.۳۴سال پيش گلسرخی عزيز در در دادگاه مستبدان زمان خودش گفت :" هرچند يزيد قدرت، بارگاه ،قشون و ثروت داشت اما آنچه در تداوم تاريخ ماندگار شد راه مولا حسين و پايداري او بود نه قدرت يزيد. "
ياد تمام بزرگمرداني كه آزادگي را از حسين آموختند ،از هر مرام و مسلكي كه بودند و هستند، گرامي و راهشان پر رهرو باد.
امروز حالم بهتره.سرحال ترم.بطور معمول هر سال از اومدن عید دلم می گیره.همیشه نزدیک عید دلم بیشتر از قبل برای بچه هایی که پدر یا مادر ندارند میگیره. دلم برای بچه هایی که در مراکز نگهداری زندگی می کنند میگیره. دلم برای بچه هایی که نمی تونند لباس نو و یا حتی فقط تمیز داشته باشند می گیره. دلم برای بچه هایی که پدر یا مادر بیمار دارند میگیره.دلم برای بچه هایی که در خیابانها به همسن و سالهای خودشون التماس می کنند که دعا بخرند می گیره. از شکسته شدن غرورشون سخت متاثر میشم.دلم برای آدمهایی که زندگی پر کشمکشی دارند و همش باید بجنگند میگیره و می دونم که در روزهای عید به اونها خیلی سخت می گذره و برای تمام این چیزها از عید خوشم نمیاد .چون همه نمی تونند از این روزهای بهاری لذت ببرند اعصابم داغون میشه.
امیدوارم عیدی برسه که همه بچه های سرزمین ما بدون مشکل نان و در نهایت آسودگی خیال و احساس امنیت زندگی سالمی داشته باشند.امیدوارم اون عید خیلی دور نباشه.
باز به نگرانی آخر سال مبتلا شدم و اصلا حال خوبی ندارم. معمولا طبق یک عادت دیرینه هر چه به پایان سال نزدیک میشیم نگرانی برای رخ داد های نه چندان خوب بیشتر میشه . امیدوارم سال جاری به خوبی تمام بشه و نگرانی و اضطرابی که چند روزه به جان من چنگ انداخته بیخود باشه. حال خوبی ندارم. خدا کنه همش خیال واهی باشه.
گیل مرد دیروز برگشت و خیلی سرحال بود. ظاهرا خیلی خوش گذشته بود.
-------------------------------------------------------------------------
خیلی خسته ام.تنم کوفته ست. گلوم درد می کنه و میل شدیدی به گریه کردن دارم. شاید دارم مریض می شم. گیل مرد معتقده که ببین تا دو روز نبودم خسته شدی. شاید . پسرا با کلاس های فوق زبان پنجشنبه و جمعه پر کاری برای خودشون و من داشتند. این نگرانی لعنتی هم دست بر نمی داره.از این هوای بهاری هم حالم به هم میخوره و دلم می گیره.گاهی بهار خیلی دلگیره.
با همکارها از هفته قبل برنامه گذاشته بودیم که امروز بریم آستارا. گیل مرد هم از ماههای پیش یک برنامه مسافرت مجردی با دوستهاش داشت که هی عقب می افتاد تا بالاخره برای امروز جور شد. پنجشنبه ها معمولا برای ما روز سختیه. پسرا در یک بعدازظهر ۳ تا کلاس دارن و من و گیل مرد مدام در راهیم. اگر یکی از ما نباشه اون یکی جور دیگری رو می کشه ولی اگر هر دو نباشیم احساس می کنم پسرا خیلی احساس غربت می کنند. بچه نیستند. ۱۳ سال و ۱۴ سال. برای خودشون نیمچه مردی شدن. ولی دوست ندارم پشتشون خالی باشه. همکارها اصرار دارن که با یک آژانس برنامه ریزی کنم تا پسرا رو جابجا کنه ولی نمی تونم. ما که هیچوقت خونه نیستیم. اگر پنجشنبه هم تنهاشون بذاریم حس خوبی ندارم.دوست ندارم فکر کنند به حال خودشون ولشون کردیم تا بریم خوش بگذرونیم.در این سن بیشتر به نظارت ما احتیاج دارند و البته حمایت و ما.
امیدوارم به گیل مرد خوش بگذره. خیلی وقت بود مجردی جایی نرفته بود.
سه شب پیش اتفاقی کانال ۲ را میدیدم. یک برنامه نمایشی پخش می شدکه در مورد انتخاب ماشین لباسشویی بود و یک زن و شوهر جوان بحث بر سر خرید دو نوع مختلف لباسشویی داشتند. مرد خواهان خرید نوع گارانتی دار آن بود که ظاهر معمولی داشت و زن خواهان خرید یک لباسشویی گران زیبای بدون گارانتی بود.در نهایت حرف زن به کرسی نشست. ولی بعداز اولین استفاده ماشین سوخت. بعد دوربین مغازه آنتیک فروشی را نشان داد و بعد فرش فروشی و قصابی ... و بعد از صاحبان مغازه ها می پرسید که کاندیدای انتخابی شما در انتخابات چه مشخصاتی باید داشته باشد؟!!!!
آیا شما بین این برنامه و سئوال مطرح شده هیچ رابطه ای پیدا می کنید؟
تازه خبرنگار از قصاب می پرسید اگر یک نماینده مجلس بیاید کجای گوشت را به او هدیه می کنی؟ و قصاب جواب داد هدیه نمی کنم. باید بخرد و بعد خبرنگار جواب داد چقر کنسی!!!
آیا خرید لباسشویی گارانتی دار با انتخاب نماینده مجلس رابطه ای دارد؟
اگر شما کاندیدای گارانتی دار پیدا کردید ما را هم خبر کنید. راستی اسم برنامه خانه هشتم بود.
بعد از آن زدم کانال ۱ دیدم یکی از پارک های مسکو را نشان میدهد که مجسمه سرباز گمنام در آن نصب شده و گوینده می گوید که روزانه چندین عروس و داماد در روز عروسی و به پاس احترام به کشته شدگان میهن خود در جنگ های جهانی اول و دوم به پای این مجسمه گل می ریزند. با خودم فکر کردم چه به سر ما آمده که ما این قدر نسبت به شهدایمان در جنگ عراق و ایران بی تفاوت شدیم و تازه خیلی وقتها زیر لب غرغری هم به خودشان و خانواده هایشان میزنیم.اینقدر این عزیزان را با مقیاس های پوچ و مادی سنجیدند و بعد هم کارهای احمقانه خود را در شیپور فریاد کشیدند که ما یادمان رفت عزیزی که پدرش را در دفاع از میهن از دست داد (کاری به چرایی جنگ و چرایی ادامه آن ندارم) وجود پدرش برایش بسیار بسیار ارزشمندتر از سهمیه دانشگاه بود و تازه از کجا معلوم که اگر پدرش بالای سرش بود رشته بهتری قبول نمی شد.چه به سرمان آمده که وقتی تلویزیون از شهدا می گوید با خود زمزمه می کنیم به ما چه. می خواستند نروند. چرا یادمان رفته که وقتی فقط صدای آژیر قرمز را در خانه هایمان می شندیم از ترس رعشه می گرفتیم و این ها سپر ما شدند در برابر دیوانگانی که از انسانیت بویی نبردند.
نگذاریم گذشت زمان و فشار زندگی روزانه ارزش ها را در نظرمان بی رنگ کند.ما مدیون این عزیزان و خانواده های آنها هستیم.حتی اگر سهمیه دانشگاه و کار و ده ها سهمیه دیگر داشته باشند.ارزش کاری که پدرانشان کردند در هیچ مقیاس مادی قابل سنجش نیست و ضربه روحی که خودشان متحمل شدند با هیچ امکان مادی قابل جبران نیست.کاش به گونه ای دیگر ارزش گذاری می شدند.
راستی کسی پیدا نمی شه برام نظر بذاره؟ فکر می کنم اصلا خواننده ندارم. حتما می دونید چه بد دردیه.![]()