پسرک دوست داشتنی من، نمی دانی چقدر از با شما بودن، از مادر شما بودن و از دوستی باشما خوشبختم.نمی دانی چقدر سرشار از غرور می شوم وقتی با شما حرف می زنم، با شما راه می روم و با شما زندگی می کنم.
پسرک نازنینم، مهربانی های تو همیشه ی همیشه مانند مخملی نرم، قلبم را نوازش می دهد. اما باور کن این همه مهربانی هزینه ی سنگینی دارد. دلم می خواهد بارها و بارها بهت بگویم مواظب خودت باشی عزیز دلم.
پسرک شیرین من، پانزدهمین بهار زندگیت خوشت باد. آرزوی من برایت رسیدن به همه ی آن آرزوهای بزرگ انسانی ست که در دلت جوانه زده. موفق باشی عزیز دلم
چندبار به خودم قول دادم به کسی اعتماد نکنم؟ صدها بار البته
چندبار به قولم وفا کردم؟ هیچوقت
ضربه خوردم. مهلک تر از همیشه. این دفعه از دوستی که به اندازه ی چشمهام بهش اعتماد داشتم. هرچقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می فهمم که چرا. خیلی خط خطیم. با هیچ منطقی نمی توانم توجیهش کنم. خوبی را باید به توان چند رساند تا جوابش بدی نباشد؟ توی کارهای من هیچوقت حسابگری نیست. من انتظار جبران نداشتم، بهیچوجه. فقط نمی فهمم این همه دشمنی برای چیه.
وقتی یاد گذشته، همین گذشته ی نزدیک می افتم، یک جایی وسط سینه م، جایی که وقتی بچه بودم فکر می کردم قلبم آنجاست، بدجوری می سوزد. این سوزش را قبلتر تجربه نکرده بودم.
تابستان 57 که دایی آمد برای تعطیلات،گفت اینجا بوی خون می آید.من هنوز نمی فهمیدم دایی بوی خون را چطور شنیده. توی خانه و خانواده پچ پچ هایی بود، اما هنوز دوزاری من نیفتاده بود. هنوز مثلث خدا، شاه، میهن کم و بیش رعایت می شد و هنوز سرود شاهنشاهی را می شد شنید. یادم نمی آید هیچوقت احساس خاصی نسبت به شاه داشته باشم، جزاینکه برایم جالب بود دختر کوچکش همسن منست.
تا جایی که یادم هست فاجعه رکس آبادان اولین تلنگر به ذهن کودکانه من بود. این که دیگر آشکارا همه به شاه بدوبیراه میگفتند و من کم کم یاد می گرفتم که همه ی حرفهای زمزمه وار اخیر را ربط دهم به شاه و اتفاقی که افتاده بود. چیزهایی که از سینما رکس تعریف می کردند بذر نفرت را در دلم پاشید. یک روز هم خاله از تهران تلفن کرد و گفت شاه مردم را به رگبار بست، هفده شهریور. و من کم کم می فهمیدم اتفاقی بزرگ در راهست.
خط قرمزها شکست. پدر و مادر آن چه قبل تر زمزمه وار و در لفافه می گفتند حالا دیگر آشکار شده بود. شب ها می نشستیم دور هم و داستان هایی عجیب و غریب می شنیدم. واقعیت هایی که به افسانه شبیه بودند، از تعقیب و گریزها ، از دورانی که گذرانده بودند، از قدرت روزافزون ساواک، از کشتار سیاهکل، از شکنجه های سخت،... دیگر انگار از نفوذ افسانه ای ساواک به داخل خانه ها کسی نمی ترسید. راهپیمایی ها شدید و شدیدتر شد، و نفرت از شاه و ساواک در دل 9 ساله ی من بیشتر و بیشتر.
یک شب نشسته بودیم توی خانه که صدای پی در پی تیراندازی شنیدیم. تیراندازی بی امان ادامه داشت و ما نمی دانستیم ازکجاست. اما فاصله اش نزدیک بود. نیمه های شب صدا قطع شد. صبح یادم نیست چطور خبردار شدیم که مردم دیشب ساختمان ساواک را تسخیر کردند. پشت هم خبرهای جورواجور می آمد. یکی می گفت یک اتاقی هست که از زیرش صدای فریاد و ناله ی زنان زندانی می آید و هرچه می گردند نمی توانند راهی به آنجا پیدا کنند، یکی می گفت کوره ی آدم سوزی را دیده اند توی ساختمان. یکی می گفت مشت مشت ناخن کشیده ی زندانی ها را پیدا کرده اند.
مردم هم دسته دسته می رفتند تماشا. خیلی اصرار کردم تا مادر رضایت داد مرا هم ببرد. بی شک صحنه هایی که آن روز دیدم، یکی از بیرحمانه ترین و هولناک ترین صحنه های انقلاب 57 بود. جنازه های ساواکی ها را لخت از پا آویزان کرده بودند به درخت های تنومند پیاده رو پارک شهر، که روبروی ساواک بود. مردم سیگارهایشان را روی بدن بیجان این آدم ها خاموش می کردند. از اجسادشان بوی بد بلند شده بود و تنشان سوراخ سوراخ بود. مادر حالش بهم خورد، یک دست کسی را از مچ بریده بودند و به دسته ی یک پارو آویزان کرده بودند و روی یک دیوار تکانش می دانند. فوج فوج جمعیت می آمد تماشا ، انگار که به تماشای سیرک آمده اند.
همه ی آدم هایی که از دیدن یک سوسک، یا یک موش مرده شاید حالشان بهم بخورد، آنجا از دیدن آنهمه قساوت ککشان نمی گزید.
آن روز من با تماشای بدن سوخته شده شان احساس می کردم دارم تقاص مردم سوخته شده توی سینما رکس را می گیرم و هیچ به ذهن 9 ساله ی من نمی رسید که شاید این که جنازه اش آویزان است فقط یک آبدارچی ساده ی آن سازمان بوده و شاید اصلا بیگناه بوده باشد.به فکرم نمی رسید که کله گنده ها خیلی قبل ترها شاید فرار کرده باشند. سال ها طول کشید تا من دلم برای فرزند یا همسر یا پدر و مادر آن هایی که آنجا آویزان بودند بسوزد . این که چه دردی کشیدند وقتی که حتی از ترس خشم مردم نمی توانستند عزاداری کنند، این که شاید آنها هم دربین همان جمعیت بودند. من هنوز بعد از این همه سال به آسانی قادر به کشتن پشه ای که دارد خونم را می مکد یا مورچه ای که حمله کرده به آشپزخانه ام نیستم. اما آن صحنه ها حتی در عالم کودکی من هم نتوانست ناراحتم کند یا لحظه ای فکرم را پریشان کند، بس که بیزار بودم از شاه و ساواکش. نفرت به آدم ها اجازه ی فکر کردن نمی دهد، فرصت عاقبت اندیشی هم نمی دهد. نفرت منتظر نمی ماند که فکر کنی کارت درست است یا غلط. نفرت اگر تلمبار شود قادر به انجام هر کاری هست.
حالا اگر عقل سلیمی وجود دارد میان اینهمه کله ای که صاحبانشان حماسه ی حضورشان را فریاد می کنند ،باید بدانند این بیانیه هفدهم بهترین موقعیت است برایشان که نگذارند نفرت ها انباشته تر از اینی که هست بشود. نگذارند کار خراب تر شود.
پی نوشت: این چندتا عکس را پیدا کردم. اما دیده ها خیلی فجیع تر از این عکسها بود.
عشق من! تو هیچگاه درک نخواهی کرد هرباری که التماست می کنم ، التماستان می کنم، مواظب خودتان باشید، و به کسی اعتماد نکنید، چطور در درونم آب می شوم و به یاد همه ی آن جوانان عزیز و برومندی می افتم که در این چند ماه نحس رفتند و برنگشتند و چطور مادرانگیم در دل خون گریه می کند.
تو هرگز دلیل اشک های گاه و بیگاهم را نخواهی دانست. یادت هست وقتی که داشتی توی مطب چشم پزشکی لنز امتحان می کردی؟ من فکر کردم که چه چشمهای قشنگی داری و دلم غش رفت برایت و بلافاصله یاد سهراب نازنین و مادرصبورش افتادم که برای من نماد معصومیت و عشق همه ی مادران ایرانی ست و اشکم سرازیر شد. حتمابا خودت فکر کردی الان چه وقت اشک ریختن است.
پسرکم! سرنوشت تو و دوستانت بی شک مثل سرنوشت من و دوستانم، زمانی که همسن شما بودیم، خشم همیشگی، تسلیم ، ترس و حسرت نخواهد بود. تو و دوستانت، تو و همه جوانان برومند این سرزمین، که من تا همین چند ماه پیش چه بیرحمانه به قضاوتشان می نشستم ، ایرانی آزادتر خواهید ساخت. کاری که من و دوستانم در آن هنگامه ی وحشت و حسرت که یک بار دیگر تکرار شده ، نتوانستیم بکنیم.
عزیز دلم! برایت آرزو می کنم که در روز هفده سالگیت، از این همه خشم فرو خورده، از این همه بغض گلوگیر، از این همه وحشت و اضطراب اثری باقی نمانده باشد. شک نکن که حق پیروز است.
شانزده سالگیت مبارک.
زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه ،قشون ،حكومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد .هر چند كه یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید. آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.*
حالا آقایان شما قدرت دارید، پول و ثروت ملی دردستان شماست، تریبون رسمی دارید، نیروی هوایی و زمینی و دریایی دارید. تا چنگ و دندان مسلحید. و ما، فقط امید داریم و یکدیگر را داریم و ایمان داریم به درستی راهمان. تاریخ درباره ما و شما قضاوت خواهد کرد.
*گوشه ای از محاکمه خسرو گلسرخی
از دیروز همش حالت تهوع دارم و همش اشک آروم آروم از گوشه چشمام می ریزه پایین. حالم خوب نیست، یعنی خیلی بده. نمی دونم باید چکار کنم. اما دلم میخواد کاری کنم.عیب شهرای کوچیک اینه که اطلاع رسانی ضعیفه، و معمولا فقط درحدیه که زودتر از مردم، نیروهای سرکوبگر خبردار میشن و مسیرو قرق میکنن. و نتیجه ش اینه که ما موندیم با یک دنیا خجالت از روی همه ی اونهایی که بعد از هزار و چندصدسال عاشورای دیگه ای رقم زندند. دلم می خواد می شد خدا رو ببینم و شونه هاشو بگیرم محکم تکون بدم، بلکه حواسش کمی به ما باشه. دمتون گرم بچه ها، خسته نباشید
تازه یکسال بود درسم تمام شده بود و کار می کردم، که در امتحان استخدامی قبول شدم. قبول شدن من هم زمان شده بود با افتتاح یک مرکز جدید. من اصلا نمی فهمم که چطور تصمیم گرفتند یک مرکز تازه کاری که قبلا هم هیچ سابقه فعالیتی در این سازمان بی دروپیکر نداشته را بسپرند دست چندتا آدم تازه کار، و مسئولش را هم جوانک دانشجوی ریقو و بداخلاقی انتخاب کردند که مدت کوتاهی بود از اسارت برگشته بود و سال های اول پزشکی بود. یک ساختمان دوطبقه را شیک و پیک تجهیز کردند و دادند دست ما. این ساختمان بیشتر از هرچیز به خانه شبیه بود تا محل کار، بخصوص با آن پرده هایی که انگار توی اتاق پذیرایی خانه های اشرافی نصب شده باشد. ما هم چند نفر آدم کم سن و سال و بی تجربه و بمعنای واقعی نپخته بودیم که باید آنجا کار می کردیم.
کلی هم توی سطح شهر تبلیغ کردند که آی مردم بشتابید که یک همچین مرکزی افتتاح شده و برای عموم هم آزاد است. خلاصه اینکه این جناب رئیس ما چون ساعت های زیادی را پی علم اندوزی بودند برای اینکه خیالشان بابت ریاستشان هم جمع باشد مرکز را سپردند به من و من کارنابلدتر از خودش شدم جانشین تام الاختیار ایشان. مرکز حسابی گل کرد و هر روز هم که می گذشت هم به کادرش اضافه میشد و هم مراجعینش بیشتر می شدند. جناب رئیس با حضور نداشته اش می خواست آنجا دیکتاتوری مطلق پیاده کند، و من نمی توانستم، نه روش مدیریت او درست بود و نه روش من.
او ،بداخلاق، ازخود راضی، از همه ی دنیا طلبکار و دانای مطلق, ومن یاغی و سرکش و لجباز بودم و واقعا نمی توانستم آن طور که او می خواست آن جا را در نبودش بگردانم. نمی توانستم. یعنی اصلا نمی خواستم که بتوانم. من از کنترل های پنهانی، از عدم اعتماد، از چک کردن رفت و آمد دائمی دیگران، آن هم یک مشت آدم مثل خودم تازه کار که هنوز تقلب کردن و کم کاری را یاد نگرفته بودند بیزار بودم. من هیچوقت یاد نگرفته بودم شیوه های پلیسی را بکار ببرم.بعد از مدت کوتاهی اینقدر رابطه ی ما پیچیده شد که تا به هم می رسیدیم انتقاد متقابل بود و جر و بحث. بجز کمتر از یکسال اول، ما همیشه با هم درگیر بودیم تا درسش تمام شد و آمد نشست سر جای خودش.
آن مرکز برخلاف اختلاف سلیقه های ما شکوفا شده بود و رشد کرد و بعدترها به یک ساختمان چندطبقه تبدیل شد. ما چند سالی همکار بودیم. کم کم رابطه ی ما بواسطه نوع خشن مدیریتیش کمرنگ شد، اما احترام متقابل همیشه حتی در اوج اختلافات بین ما بود. من بعد از چند سال از آن مرکز جدا شدم و چند سال بعد از من، او هم به سازمان دیگری مامور شد. بعد از او دیگر آن مرکز پاشیده شد و الان هم افتان و خیزان میان چند اتاق دورافتاده آخرین نفس هایش را می زند و کارکنان سابقش همه جاهای مختلف پراکنده شده اند و کارکنان جدیدش اصلا نمی دانند ما روزی اولین کارکنان آنجا بودیم.
حالا سال های زیادی گذشته. ما هردو آدم های دیگری شده ایم. در کوره زمان آبدیده شدیم و نگاهمان تغییر زیادی کرده.اگر فرصت 17 سال پیش را حالا به دست می آوردیم شاید می توانستیم کارهای بزرگی انجام دهیم. اما حالا دیگر آمده بود سوابقش را جمع کند و خودش را با 25 سال،بازنشسته کند و من هم گفتم که نصمیم دارم دوسال دیگر با بیست سال سابقه خودم را بازنشسته کنم.
چندبار به هم گفتیم که از دیدن هم چقدر خوشحال شدیم؟ چندبار به هم گفتیم که توی همه ی روزهای سختمان نگذاشتیم اخلاق فراموش شود، که روابط انسانی ما سالم ماند، با همه ی اختلافی که داشتیم به هم ضربه نزدیم، که جلو دیگران همیشه ی همیشه مدافع هم بودیم؟
دیدن یک دوست و همکار قدیمی در این روزهای سخت کاری برام خیلی لذتبخش بود. خاطراتی زنده شدند که سالها رو نیامده بودند.
مهم نیست چندساله باشی. گیرم که شناسنامه ات نشان دهد چهل ساله شده ای. چهل سالگی هم یک اتفاق ست مثل سی سالگی یا بیست سالگی. اصلا اعداد و ارقام که نمی توانند آدم ها را به اسارت خودشان درآورند. من امروز در چهل سالگی، درست مثل کودکی هایم ، مثل نوجوانی، مثل وقتهایی که دیوانه وار عاشق بودم، مثل همه ی روزهای دیگر زندگیم، زندگی می کنم. بگمانم تا هرجا که عمر یاری دهد، درست مثل همین امروز، بتوانم عاشق باشم، بتوانم مثل همه اوقات زندگیم مثل یک آتشفشان طغیان کنم،و حتما حتما قادر خواهم بود مثل همه روزهای عمرم دراوج عصبانیت، ناگهان فروکش کنم و در اوج نفرت در میان ناباوری دیگران، ببخشم و از بخشیدن هایم، سبک و شاد شوم .من امروز مثل همیشه ی همیشه ی زندگیم عاشق رنگهای شاد و زنده ام،عاشق آرایش صورتی، عاشق لباس های یقه باز، عاشق بازی با رنگ ها.
چهل سالگی هم یک شروع است، مثل همه ی اولین های زندگی. این یکی باشد اولین روز دهه ی پنجم! با وجود همه ی راه های نرفته، کوهی از کارهای به انجام نرسیده، خروارها آرزوی بزرگ، و شوق عظیمی برای زندگی.
من هنوز مثل همیشه با لجاجت به آرزوهایم فکر می کنم. به جستجوی راهی برای آنچه که در پی آنم. به آغازی تازه. حتما راهی خواهم جست.
چهل ساله شدن خیلی آسان تر از آن چه خیال می کردم، بود.
تا به حال این همه آدم غول پیکر هم اندازه که قیافه های شبیه داشته باشند و حتی اندازه ی ریش های کثیف و شکلش هم یکی باشد ندیدم. مانور قدرت بود. دهها موتور که روی هرکدام سه آدم غول پیکر نشته بودند و توی خیایان های هدف نعره می کشیدند. حتی اجازه نمی دادند دو سه نفر هم با هم گره بخورند. برای همین است که ایران، تهران است. توی شهرهای کوچک خیلی زود شناسایی می کنند، خیلی زود پیدا می کنند، خیلی زود متلاشی می کنند. امروز هم خیلی زود، خیلی زود، متلاشی کردند. اما نفهمیدند، همانطور که هیچوقت نمی فهمند، که با آن مانور کریهشان، با آن زوزه های نفرت انگیزشان چقدر نفرت توی دل های مردم کاشتند.
من باور دارم که تک فرزندها برخلاف تصور عوام که "یکی یدونه یا خل میشه یا دیوونه" آدم هایی هستند که راحت تر می توانند گلیم خود را از آب بکشند بیرون، اعتماد به نفس بیشتری دارند و مستقل ترند.
این ها را گفتم که بگویم من از تکیه گاه متنفرم. این که کسی باشد که آدم وقت سختی ها بهش دل خوش باشد چیز دیگری ست، اما وجود تکیه گاه، استقلال آدم ها را ازشان می گیرد، و حالا می بینم که من این بلا را سر پدر و مادر آورده ام.
من بدون این که بخواهم، بدون اینکه بفهمم، کم کم و آرام آرام کاری کردم که شدم تکیه گاه پدر و مادر، و حالا یک وقتی به خودم آمدم که پدر و مادر برای انجام هرکاری به من وابسته شده اند و من، تنهای تنها مانده ام با حجم زیادی از کارها که گاهی احساس می کنم این قدر زیر بارشان خم شده ام که نزدیک است بشکنم.
وقتی آدم هایی را می بینم که همسن و سال آنها هستند و مجبورند کارهاشان را خودشان انجام دهند تازه می فهمم چه بلایی سرشان آورده ام. من از با آنها بودن، از انجام کارهاشان ناراحت و دلزده نیستم. هربار که احساس خستگی و درماندگی می کنم، به این فکر می کنم که وجودشان برای من و پسرها چه نعمتی ست. اما از این آزرده ام که باعث شدم توانایی هاشان را از دست بدهند. بس که خودم را توی هرکار کوچکی دخالت دادم و نگذاشتم بروند دنبالش. و نتیجه اش این شد که بی اهمیت ترین کارها افتاده روی دوشم و من گاهی به معنای واقعی وقت کم می آورم برای انجام کارها، و تازه می فهمم چقدر تنها هستم.
گیله مرد همیشه همراهم بوده در طول این مسیر. حتی اگر توی بعضی از کارها نتواند کمکی کند، همین که سد راهم نمی شود، همین که کاستی هایی را که از گاه و بیگاه نبودنم بوجود می آید تحمل می کند و خم به ابرو نمی آورد و نمک روی زخمم نمی پاشد باید ممنونش باشم. ممنون او و پسرها که حالا دیگر می توانم روی کمکشان حساب باز کنم. اما چیزهایی هست که فقط به خودم مربوط می شود. تصمیماتی که فقط من باید بگیرم. من به عنوان فرزند، و آن وقت است که می فهمم چقدر تنها هستم. این که کسی نیست که حس مشترکی با من داشته باشد، و من نتوانم احساسم را آنطور که باید بهش بفهمانم خیلی سخت است. و آن وقت است که دلم تنگ تنگ می شود برای خواهر یا برادری که هیچوقت نداشتم.
آخ نمیدانی چقدر کیف دارد آدم از خواب بلند شود و نگران ناهار نباشد، نگران مهمان نباشد، کسی خانه نباشد که همش صدات کند، نگران تمیز کردن خانه نباشد، نگران کارهای بیرون نباشد و اصلا نگران کشتن ساعت ها هم نباشد. واقعا دارم لذت می برم. لذتی که ماه ها ازش دور بودم.چقدر کیف دارد هی بروی روبروی تلویزیون دراز بکشی و کانال ها را عوض کنی و هی بیایی پشت کامپیوتر وبگردی کنی.امروز روز خوبیست. حتما روز خوبی ست چون من نگران نیستم. هرچند که صبح وقتی بلند شدم درست به اندازه سه روز ظرف نشسته توی سینک ریخته بود و من با آرامش شستمشان. برعکس همیشه اصلا حرص نخوردم که کارهای دیگرم مانده. که ناهار باید بپزم، که خانه خاک گرفته و دخترک رفته مشهد. که کلی خرید دارم که باید انجام شود. نه، امروز روز من است. به این آرامش احتیاج دارم. کارها انجام می شود. کمی دیرتر.مهم نیست.من ماه هاست از آرامش دورم. امروز آرامم، با وجود همه ی کارهای انجام نشده، با همه ی مشکلات حل نشده. امروز روز خوبی ست.
خواب عجیبی بود، خواب دیدم یک سگ بزرگ وحشی را انداخته اند به جان من. من از ترس نزدیک است قالب تهی کنم و روبروی من تپه ی بزرگی ست که فوج فوج آدم می آید رویش می ایستد تا این صحنه را ، صحنه ی پاره پاره شدن مرا نگاه کنند. مرا هم محکم نگه داشته اند تا مبادا فرار کنم. سگ تا دندانش به بدنم می رسد کوچک و کوچکتر می شود و تعظیم می کند و آنهمه آدم همه متواری می شوند. توی خواب یاد داستان ابراهیم و آتشی که گلستان شد می افتم و وقتی از خواب می پرم صورتم از اشک خیس است.
تمام این مدت تلاشی سخت را بر ترس و ناامیدی درپیش گرفتم. تصمیم گرفته بودم دیگر از غم هایم اینجا ننویسم. اما من همیشه در مورد خودم و نه درمورد دیگران عهدشکن خوبی بودم. روزها، هفته ها و ماه های عجیبی ست.مثل هوا بهاری متغیر و رنگارنگ.گاهی من بر ترسها و نومیدیهایم غلبه می کنم و گاهی آنها بر من.وقتی من غالبم، لحظاتم شاد و زیبا و خودم سبک و رها می شوم و پرحرفی را از سر می گیرم، و وقتی آنها غالب می شوند دائم بغض می کنم و ساکت و نگرانم. کشمکش غریبی با خودم دارم. کشمکشی برای حفظ آرامش خودم و خانواده، و تلاشی غریب برای پنهان کردن نگرانی هایم.
خیلی سخت است وفتی از صبح که بلند می شوی همش با خودت حرف بزنی و خودت را آرام کنی و خودت را نصیحت کنی، اما با همه ی سختی این راهی ست که ماه هاست در پیش گرفته ام. هرگز مثل این روزهایم ساکت نبودم، بس که در درونم با خودم حرف می زنم و به خودم امید می دهم. هرگز مثل این روزها در اوج ناامیدی امیدوار و در اوج امیدواری ناامید نبودم.
کلاف زندگی گاهی بدجوری گره می خورد و پیچیده می شود، تا بیایی یک گره را باز می کنی می بینی چندین گره ی دیگر درست شده، اما با همه ی این ها عاشق زندگی هستم.اما حالا یک فرق اساسی با گذشته کرده ام.اعتقادات نصفه و نیمه ام ترک عمیقی برداشته. باور کن از روی خستگی و ناامیدی نیست. این روزها که کمتر حرف زدم و بیشتر ساکت بودم به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی به نتیجه ای دیگر برسم، اما امروزم بر این باورم که هرچه در کتاب های تعلیمات دینی و صحبت هاشان چپاندند توی مغزمان راهی برای خرسواری بیشتر از ما بود.هیچ عدلی در این دنیا وجود ندارد، و هیچ نظمی. والسلام
بلد نیستید، اقلا بیکار بشینید. وقتی تغییراتتان همیشه کند کردن کارهاست ، پس تغییر بخورد توی فرق سرتان. بگذارید همان گندکاری های سال های پیش که دیگر شده روال ادامه پیدا کند. ما که بخیل نیستیم. بدمان هم نمی آید که به دست خودتان خرابکاری کنید، که نارضایتی درست کنید، تازه دلمان از خوشی قیلی ویلی می رود و کیلو کیلو قند آب می شود تویش.گاهی حتی برای ظاهرسازی هم نمی توانیم لبخندهای عمیقمان را که از این بلبشو می نشیند روی لبمان جمع کنیم.
اما وقتی یکی از راه می رسد و همین اول کار شروع می کند به انتقاد و انتقاد و انتقاد، و بعد توهین و تحقیر اینجا، هرچقدر می خواهی که خوشحال باشی از آمدن این روزها و روزهای سختی که انتظار آقایان را می کشد نمی توانی. دلت می سوزد. دلت می سوزد برای زحمتهایی که قبل ترها کشیدی و کشیدند. دلت می سوزد و برایت گران تمام می شود که بشینی و ببینی که چطور جایی که سالها در آن کار کردی، به بلوغ اجتماعی رسیدی، روزهای خوب و بد زندگیت را گذراندی، تحقیر می شود. خراب می شود، ویرانه می شود. روزهای بدی برایشان درراهست. چطور نمی فهمند؟
وقتی باران می آید انگار روح زندگی در من دمیده می شود. این باران دیگر نوید پاییز را با خودش آورده. نوید تمام شدن این تابستان جهنمی و بدشکل و نحس را.
آمدن پاییز، این باران جانبخش، بوی خاک، همه و همه شوق دوباره ی زندگی را در من بیدار می کند. شاید خصلت شمالی بودنم باشد، شاید به خاطر پاییزی بودنم و شاید هم یکی از دیوانگیهایم. هرچه که هست امروز زنده تر از روزهای پشت سر هستم، و امیدوارتر.
مادر که همسن و سال من بود سرشار از انرژی بود. یک زن صبور و مقاوم و خوددار و هنرمند و کدبانو. اگر برای فامیل و دوست و آشنا و همسایه اتفاق بد و ناگواری می افتاد به اولین کسی که خبر می دادند مادر بود. می دانستند آنقدر باتدبیر است که اوضاع را جمع و جور کند و به بقیه با آرامش خبر را برساند، هرکس که بیمار بود از مادر می خواست تا در کنارش بماند. هرکس عمل جراحی داشت مادر با او شب در بیمارستان می ماند و الحق که پرستار خوبی بود. علاوه بر همه خدماتی که در وقت سختی از دل و جان به همه می داد، معمولا بهترین لباس های فامیل دوخت مادر بود، بدون چشمداشت. معمولا هم وقتی اوضاع همه روبراه بود، مشکلی نداشتند، سالم بودند، خوش بودند، کسی به یاد مادر نمی افتاد. مادر در زندگی بسیار از خودش گذشته به خاطر دیگران. خیلی وقت ها خودش را فدا کرده به خاطر دیگران.مادر حالا شکسته و داغان و خسته ست. بیشتر کسانی که مادر بیشترین یاری را بهشان رسانده ، حالا حتی یادی هم از او نمی کنند.
من آن وقتها که خیلی جوان بودم از خدمات بی منت مادر لجم می گرفت و غر می زدم. حالا می فهمم طفلک برای قانع کردن من چه فشاری متحمل می شد. با خودم قرار گذاشته بودم مثل مادر نشوم.
حالا من در آستانه چهل سالگی خالی از انرژی هستم. بی رمق و خسته، اما انگار نمی شود دربرابر دیگران بی تفاوت بود. هرچه که می گذرد انگار شباهتمان بشتر می شود، فقط نمی دانم از آن همه انرژی مادر چرا ذره ای به من نرسید. من واقعا به آن همه انرژی نیاز دارم تا بتوانم مشکلات را بگذرانم، اما با این تن خسته ی بی رمق و لاجون چقدر می توانم تاب بیاورم؟
فردا که بیایم دیدنت ششمین دوشنبه ای ست که می آیم بیمارستان عیادتت. احتمالا هیچوقت درک نخواهی کرد که چقدر برای آدمها سخت است که عزیزی را در بیمارستان روانی عیادت کنند. اما مطمئنا این را می دانی که چقدر برایمان مهمی. من در هر دوشنبه ی وقت ملاقات و در تمام لحظه های دیگری که به یاد مظلومیتت می افتم زیر شکنجه ی روحی سختی قرار می گیرم، عزیزم. و هروقت که یاد خدا می افتم مات و مبهوت میشوم در کارش، که این همه صفات و اسم های قشنگی که دارد، حتی یکیش هم در زندگی تو جایی ندارد؟ احتمالا وقتی که داشته در مورد زندگی تو تصمیم می گرفته در اوج بی حوصلگیش بوده.
تو از من چند سال کوچک تر بودی و وقتی خیلی بچه بودی مادرت مریض میشود و مسئولیت خانه می افتد به دست های کوچولوی تو. دو تا برادر بزرگتر که آنها هم هنوز خیلی بزرگ نبودند و مادری که مریضیش شدید و شدیدتر می شد. همه ی فامیل از زرنگی و کاردانی یک دختر بچه تعریف می کردند. باور کن هر دفعه که پسرها وقت و بیوقت گرسنه می شوند یاد برادرهات می افتم که در دوران نوجوانی که مادرتان سخت بیمار بود با این گرسنگی های دم به دم چه می کردند و دلم آتش می گیرد.
کمی بعدتر که وارد دبیرستان میشوی، مادرت از درد و رنج خلاص می شود و شما می مانید با کوله باری از خاطرات تلخ بیماری مادر. فقط کمی بعدتر یک برادر سرباز و یک برادر دانشجو از خانه و از شهر می روند و تو می مانی با پدر که سر به هوا بود و خانه بند نمی شد. باز تنهایی و تنهایی و تنهایی.
دل می بازی و عاشق می شوی. به خیالت در بهشت به رویت باز شده. اما در یک غروب نحس گشت شما را می گیرد و پدرت را نمی توانند پیدا کنند و پدر و مادر تا نیمه های شب هرچه می کنند نمی توانند از آن جهنم خلاصت کنند و تو شب را با یک مشت آدم های جورواجور و بعضا خلافکار سر می کنی و کابوس آن شب برای یک عمر دست از سرت برنمی دارد. بعد از خلاصی از آن جای لعنتی عشقت هم تو زرد از آب در می آید و این در هم به رویت بسته می شود.
کاش به همین سادگی می شد غم هایت را توصیف کرد. اما مشکلات و سختی های ریز و درشت زندگیت خیلی بزرگتر و فراتر از گفته های منست.
اگر دوستی نداشتم که برایم از توهمات و هذیان ها و بیماری لعنتی خواهرش تعریف نمی کرد، شاید من هم مثل بفیه فکر می کردم که داری بازی در می آوری. اما من قبلا از این بیماری خوفناک شنیده بودم. می دانستم چه خوره ای ست وقتی بیفتد به جان کسی.
حالا از آن وقت که فهمیدیم بیماری، سال ها می گذرد و هربار که بیماریت عصیان می کند بر ما که دوستت داریم و بر برادر فداکارت که تصمیم گرفته همه ی عمر به پای تو و بیماریت بنشیند و بر پدر پیرت روزهای طاقت سوزی می گذرد.
هنوز وقت هایی که حالت خوب است همه از تو و خوبیهات می گویند. کاش همیشه خوب باشی. کاش وقتی این دفعه خوب می شوی دیگر هیچوقت عصیان نکنی. کاش خدا یادش بیاید که نگاهت کند.
دیگر هیچ چیز رنگ و طعم گذشته را ندارد. نه اینکه گذشته خیلی خوب و شیرین و خوش بوده باشدها. نه! بدجوری هم گند بود. اما گند را که هم بزنی بویش عالم را پر می کند. حالا هم از این بوی گند همه ی ما مشمئز شده ایم. همش یک جای کار ما لنگ می زند. هیچ چیزمان درست و حسابی نیست. پسرها می گویند چه گناهی کردیم که ایران به دنیا آمدیم. می گویم حالا خوب شد که افغانستان یا عراق به دنیا نیامدید. به گفته خودم هم اعتقاد ندارم. این جا هم یک مدل دیگری از همان جاهاست دیگر. کمی متفاوت تر. حالم به هم می خورد از این بازی کثیفی که شروع شده. از این که سرگردان مانده ایم درمیانه ی راهی که حالا دیگر حتی چگونگی پایانش هم مضطربم می کند. حالم به هم می خورد از سیاستی که با دروغ عجین شده، از دروغی که با دین لعاب کاری شده، از دینی که بازیچه شده. از ابطحی حالم به هم می خورد. هیچ هم فکر نمی کنم که دروغهایش دوست داشتنی ست و قهرمان است. من ازهمان وقت که چاپلوسانه مجیز خاتمی را می گفت و حتی اشتباهاتش را هم توجیه می کرد حالم ازش به هم می خورد. من حتی از آقای کروبی هم که شده شیرمرد راستگویی، حالم به هم می خورد. جناب کروبی بعد از سی سال به خودش آمده و دارد افشاگری می کند؟ خواب سی ساله عافیت باشد جناب شیخ!
آخ که دیگر دارم بالا می آورم از این نیرنگ بازی ها. من حالا دیگر حتی به موسوی و رسایش هم اعتقادی ندارم. شاید بهانه های خوبی باشند این آقایان برای ادامه، اما هدف نیستند. دوست دارم بدانند. خیال یک وقت برشان ندارد.
حالا دیگر من تنها و تنها معتقد به خون همه ی آنهایی هستم که در راه آزادی ریخته شد، آنهایی که هرچند بیگناه، هرچند جوان و کم سن و سال، هرچند بدون هیچ پیشینه ی سیاسی و لاف اصلاح طلبی، اما شجاعانه تاب آوردند و نیامدند اراجیف تحویل یک ملت بدهند. من فقط به خون همه ی آنها که بیگناه ریخته شد معتقدم و مطمئنم ، مطمئنم که این خون، خون بیگناه دامنگیر است. آخ سهراب! چرا فکرت از سرم بیرون نمی رود؟ چرا میان همه ی این ها که رفتند تو و مادرت اینقدر واضح حک شدید روی دیوار ذهنم پسر؟ دیدی فرجام؟ یک روز از نسل امروز نوشته بودی و از نسل بی حماسه ی ما. حالا دیگر نسل امروز هم امتحانش را پس داد. ایرانی جماعت اصلا نسل حماسه است رفیق! نسل بی حماسه نداریم در این ولایت.
درست زمانی که دلم لک زده بود برای ساحل محموداباد، انگار یک نفر دیگر از طرف من به حرف آمد و پیشنهاد رفتن به شیراز داد. گیله مرد هم بدون برو برگرد قبول کرد و خواجه ی شیراز هم ما را طلبید و اینطور شد که ما یکهفته رفتیم به قلب گرما و البته هم به من که قبلا فقط یکبار، آنهم زمانی که یک بچه ی ششماهه داشتم و حامله هم بودم رفته بودم شیرازو نتوانسته بودم حسابی شیرازگردی کنم، خیلی خوش گذشت.
تازه توی این سفر فهمیدم که پیش من از غرور ملی هم خبری نیست. یعنی واقعا نفهمیدم از چه چیز این تخت جمشید میشود احساس غرور کرد؟ این که هرچه ستون و مجسمه ی شکسته باقی مانده باشد و سالم هاش توی موزه های کشورهای دیگر باشد و کسی نخواهد که بداند چطور رفته، چیزی جز این را ثابت می کند که همواره این کشور توسط آدمهای بیعرضه اداره میشده؟ اینکه وقتی چندتا خارجی از جاهای خیلی معمولی عکس بگیرند دیده می شوند، اما ستون های به آن عظمت که باید با جرثقیل حمل شود جابجا می شوند و کسی نمی بیند چطور می شود غرور ملی آدم به جوش می آید؟؟؟
بیست و چند سال است که سهم ما از با هم بودن شده سالی چند روز. از این سالی چند روز هفت هشت سال اول را هم منها کن که دیدن همدیگرشده بود رویا برایمان. وقتی می آیی روزها بهتر می گذرند، حتی اگر روزهای خوبی نباشند. حتی اگر درست بعد از کودتا باشد و آن همه اتفاق تلخ بیفتد، حتی اگر گیله مرد سخت مریض باشد و تب دار، و حتی اگر نتوانیم یک پیک نیک کوچولو هم با هم برویم. بودنت اما همیشه خوب است و تسلی بخش.
سال هاست که به باعث و بانی دلتنگی هامان لعنت می فرستیم و همه ی لعن و نفرین هامان دعا می شود به جانشان و هی کلفت و کلفت ترشان می کند.
بچه هامان که کنار هم می نشینند و صدای خنده هاشان بلند می شود، بغضی می پیچد در وجودم که چرا این بچه ها باید از با هم بودن محروم باشند؟ چرا نباید لذت درکنار فامیل بودن را همیشه حس کنند؟ عادت کردیم که همیشه زندگی مان را به مرگ بگیرند و ما به تب راضی شویم.
به همیشه رفتن و همیشه دلتنگ بودن و همیشه انتظار کشیدن هم عادت کردیم. حالا باید فقط راضی باشیم که خبر هم را داریم، که هنوز هستیم، که هنوز جاسوس و مجرم و گناهکار شناخته نشدیم.... و لابد باید شکر کنیم.
شیوا جان(sheeva.blogfa.com) همه ی ما روزهای سختی می گذرانیم، شماها روزهایی سخت تر. دل تک تک ما با شماست و با خانواده هایتان. ارتفاع دعاها هم گویا این روزها کم شده و دیگر به جایی نمی رسد اما، یادت باشد ما همه با هم هستیم.
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمله اینهمه تاراج؟
این
سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود....
مدتی طولانی بود که وقتی نحوه ویزیت بعضی پزشکان را می دیدم می خواستم این پست را بنویسم اما وقت و حوصله نداشتم. کامنت آقای حبیبی در پست قبلی وادارم کرد که بالاخره بنویسمش.
وقتی در سنین 17-15 سالگی بودم تمام هم وغمم شده بود این که خوب درس بخوانم تا بتوانم در کنکور ، رشته ی پزشکی قبول شوم. خدا و خودم خوب می دانیم تنها و تنها دلیل این تصمیمم این بود که در آن روزهای سرد و تاریک جنگ و دست تنگی مردم، پزشکی شوم که از هیچ مریضی ویزیت نگیرم. تصمیم داشتم صندوقی بگذارم که اگر کسی دلش خواست و توانایی داشت هرچقدر که توانست در آن صندوق بریزد. حتی فکر این جا را هم کرده بودم که چون ممکن است پول برای حقوق منشی جمع نشود، از پدر که کارمند بازنشسته است و خیلی به حقوق من احتیاج ندارد به عنوان منشی استفاده می کنم. چنان در این نقش غرق شده بودم که تمام نگرانی من شده بود این که کرایه ی مطب را باید از کجا تهیه کنم. برای این قضیه هم راه حل هایی پیدا کرده بودم. مثلا یکیش این بود که حتما یک شغل دولتی داشته باشم که از حقوق آن بتوانم استفاده کنم. البته به روی پولی که در صندوق جمع می شد هم حساب می کردم.
حالا این که چرا پزشک نشدم، برای خودش یک داستان احمقانه است. داستان توجیهات کله خرانه ی دختر جوانی که خودش را علامه ی دهر می دانست. هم سن و سال های من باید خوب به یاد داشته باشند که در آن سال ها چطور تب پزشکی همه ی جامعه را دربرگرفت و چطور اکثر پدر و مادرها با صراحت می گفتند "پول فقط در پزشکی ست".
این که پزشکی در همه ی دوران شغل پردرامدی ست، شکی نیست. اما این که این قضیه ، به شکل یک انگیزه ی اپیدمیک در جامعه رایج شود حالم را به هم می زد. سال های جنگ بود و انقلاب فرهنگی در آغاز آن دهه دانشگاه ها را به تعطیلی کشانده بود و در آن سال ها، دانشگاه بعد از انقلاب هنوز نوپا بود. من بیزار بودم که همراه آن موج باشم. من از سال ها قبل تصمیمم را برای پزشک شدن گرفته بودم و حالا که باید عملیش می کردم انصراف دادم. تنها دلیلم این بود که نمی خواستم دیگران فکر کنند که من هم مثل آنهای دیگر درباره ی پزشک شدن فکر می کنم. التماس های پدر و مادر به جایی نرسید. کله خرتر و احمق تر از این حرف ها بودم. در همان روزها یکی به من گفت تو مثل ماهی سیاه کوچولویی. همیشه خلاف جریان شنا می کنی. سال های زیادی طول کشید تا پشیمان شوم. اما دیگر فایده نداشت.
حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به اینجا که این مدتی که با پزشکان زیادی در تماسم و رفتارعجیب و غریب زیادی از بعضیشان و نوع برخوردشان با بیماران می بینم همیشه ی همیشه از خودم می پرسم اگر من هم پزشک می شدم بالاخره همرنگشان می شدم؟ یا می توانستم به عهدم با خودم وفادار بمانم؟ و همیشه یک جواب پیدا می کنم که هرگز نمی توانستم بیمارانم را در غالب ابزار کاریا منبع کسب تناوبی و تصاعدی درامد ببینم .
آخر چطور می شود مریضی را که مستاصل است و از یک شهر دیگر تماس می گیرد جوابش را نداد تا مریض با شرمندگی از زحمت هزارباره ای که به این و آن داده از فامیل بخواهد که برود مطب و آنجا سی هزار تومان ازش بگیرتد که فقط دکتر بگوید مریض یک سونوگرافی انجام دهد و با خودش بیاورد؟ چطور می شود پزشکی با همراه مریضی که از 6 صبح تا 8 شب با مریضش در بیمارستان بوده تا عمل جراحی انجام شود، و خسته و کوفته رفته خانه که یک لقمه غذا کوفت کند و یکساعتی استراحت کند تا بتواند تا صبح با مریضش در بیمارستان بماند تماس بگیرد و بگوید همین الان پولی را که قرار بود بجز پولهای مقرر بیمارستان پشت دست به من بدهید باید بیاوری؟ می توانم تا فردا صبح از این نمونه ها را بشمرم.نه! هنوز مطمئنم که از جنس آنها نیستم.
پی نوشت بی ربط: فحش متداول من "آشغال" بود. حالا حیفم می آید به آنهایی که لایق فحشند بگویم "آشغال". حقیقتا کلمات در مسیر زمان معانی خود را از دست می دهند و گاهی کلمات پست قداست خاصی پیدا می کنند. فحش اینروزهای من "انی خر" یا "مثل انی" شده. چند روز پیش به یک آدم زبان نفهم گفتم دقیقا مثل انی. برای این که ثابت کند فرق دارد حرفم را گوش کرد و کاری را که می گفت غیرممکن است انجام داد.