احتیاج دارم که شاد باشم اما نمی
توانم. روزی دهها بار سعی می کنم که با قصه زندگی دختر عمه م کنار بیایم
اما نمی توانم. این همه تلاشی که دارم می کنم همه ش هرز است. خودم حالیم
است که یکجور بدی تکیده و داغانم. بدون اغراق لحظه ای در بیداری نیست که از
یادش غافل باشم. فکر می کنم این یک بیماری روحی باشد که گرفتارم کرده. بارها تصمیم گرفتم
بروم به یک مشاور این ها را بگویم. اما به جای مشاور به خودم می گویم و
خودم هم جواب می دهم و اگر خیلی فشار زیاد باشد می آیم اینجا هم می گویم.
دیروز واقعا دلم می خواست احساس شادی کنم. دلم می خواست بتوانم از این هوا لذت ببرم. بعد یکجور اضطراب بدی هم داشتم چون باید پدر را می بردم دکتر. مجبور شدم آرامبخش بخورم و بعد که اثر کرد بعد از مدتها احساس بیخیالی کردم و دنیا به هیچ جای هیچکس نبود و خیلی حس خوبی داشتم. وسوسه شدم که تا یک مدت آرام بخش مصرف کنم. لابد ملت همینطوری معتاد می شوند. دنبال یک راهی می گردند که غم هاشان ازشان دور شود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:6  توسط گیل بانو
|
دوباره لالمونی گرفتم. از صبح کلی حرف ردیف می کنم که بیایم اینجا بنویسم. اما وقتی این صفحه باز می شود مغزم خالی خالی ست. بدجوری خسته م. شاید کمخونی دوباره حمله کرده باشد. خستگی باید از کار زیاد باشد. اما خستگی من از پریشانی فکرم است. اگر دلیلش را بگویم باز اینجا پر از نک و ناله می شود. اما من جای دیگری را برای گفتن غصه هایم ندارم. قبلن ها به هر کسی می رسیدم می گفتم. بعد فکر کردم دارم چه آدم خسته کننده ای می شوم. حالا حتی به گیله مرد هم نمی گویم. همه را برای خودم نگه می دارم. اما خب این جا تنها جایی ست که می توانم خود خودم باشم و غم هایم را زیر پوستم قایم نکنم. دختر عمه م انگار همه سیستم بدنش کم کم دارد دست رد به سینه اش می زند. می گوید شده ام کلکسیون درد. بهش می گویم که همه با هم خوب می شوند. نگران نشو. خودم هیچ باوری به حرفم ندارم و می دانم که او هم ندارد. اما می گوید انشاله. دلم می گیرد. امید چیز خوبی ست و من روزی صدها بار فکر می کنم که با همه مشکلات روحی و جسمی که دارد چه انسان قویی ست و اگر سالم بود با این همه قدرتش چه کارها که می توانست بکند. یک روزی ده پانزده سال پیش وقتی نوع بیماری روحیش را فهمیدم قلبم هری ریخت پایین و پزمردم. بعد هی حالش خوب شد و هی بد شد. تا گذشت و یک روز وسط یک عروسی که خیلی هم منتظرش بودم و می خواستم خیلی خوش بگذرانم، بهم اس ام اس رسید که جواب ام آر آی را گرفتیم و ام اس دارد. هنوز بعد از یکسلال و نیم وقتی آن لحظه یادم می آید حالم بد می شود. حال آن لحظه ام را هیچ کس نفهمید. وسط عروسی. بعد فکر کردم دیگر چه باید بشود. اما نمی دانستم که باید منتظر چیزهای دیگری هم باشیم. بعد این پوکی استخوان لعنتی آمد و الان دردهایی که معلوم نیست از کجاست و تازگی ها هم خون در مدفوع. ماندم در کار این زندگی که چقدر می تواند با یک آدم بازی کند.اصلا نمی دانم که چرا دارم این ها را می نویسم. من با تک تک این جمله ها از صبح تا غروب به شکل بیمارگونه ای زندگی می کنم. نیامده بودم که این ها را بنویسم. دلم برای اینجا تنگ شده بود و آمده بودم که بنویسم من امروز برای اولین بار نقش مادری را تجربه کردم که کنار دست پسر راننده اش نشسته بود. بله پسرکم گواهینامه اش را گرفته و من بالاخره بعد از یک هفته خودم را راضی کردم که با قلبی آویزان کنارش بنشینم تا مرا به کلاس انگلیسم برساند و یک و نیم ساعت برود با دوستهاش بچرخد و بعد بیاید دنبالم. او هم اولین تجربه اش بود. خیلی خوشحال است و فکر می کنم که الان با خیال راحت تری دارد برای کنکور لعنتی می خواند. چیزی به کنکور نمانده و دارد تا جایی که در توانش هست، درس می خواند. آمده بودم بنویسم وقتی من راننده شدم گیله مرد به من اعتماد نمی کرد و می ترسید و آخرش خودم یک روز تنهایی رفتم و دور شهر را چرخیدم و با این که وسط زمستان بود بخار عرق از لباسم خارج می شد و تنهایی یکی توی سر خودم زدم و یکی توی سر ماشین تا ترس هایم ریخت و کم کم مهارت لازم را پیدا کردم و حالا دیدم ناخواسته همین احساس را دارم نسبت به پسرکم پیدا می کنم. پس برای این که تجربه خودم تکرار نشود، به ترس و دلهره ام غلبه کردم و کنارش نشستم و سعی کردم هرچه که باید بهش بگویم را خونسرد و آرام بگویم و دستپاچه اش نکنم. کاری که کسی برای من نکرد. خوشحالم که راضی برگشت. آمده بودم از چیزهای دیگر هم بگویم. از این که همیشه همه تصمیم ها و کارهای بزرگ زندگیم را خودم گرفتم و خودم انجام دادم و هیچکس تشویق یا کمکم نکرد. اما نتیجه ش همه را راضی و خوشحال کرد و هیچکس یادش نیامد که وقت انجامش چقدر منعم کردند و چقدر انرژی منفی بهم دادند. باشد برای بعد. گفتنی زیاد است و فکر می کنم الان وقتش نیست. الان هرچه که بگویم تلخ از آب در می آید. خیلی خسته ام و سرم دارد شروع می کند به بنگ زدن و درد گرفتن. اما می خواهم هرجور که هست یک فیلم ببینم. هنوز آرتیست را ندیدم. شاید امشب ببینم. راستی باید یک بار درباره چندتا فیلم هم بگویم. می دانم همه از من صاحب نظر تر و بلدترند. اما من در حد عامیانه خودم حرف هایی دارم. افکار پراکنده و درهمم را ببخشید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:12  توسط گیل بانو
|
من یک نوشته به یک آدم بدهکارم. یعنی
باید حتما درباره اش بنویسم. یک آدمی در دورترین خاطرات شغلی من حضور
دارد که همیشه می دیدمش و همیشه ازش یکجور بدی بدم می آمد.شاید به واسطه پست های خاصی که
همیشه داشت و آدم ترسناکی به نظر می آمد. از زمانی که خانوم جی کی رولینگ، ولدرمورت را خلق کرد، هروقت که اسمش را می شنیدم یاد این آدم
می افتادم(اسمایلی شرمندگی). اصلا این آدم تصویر زنده لرد سیاه بود برایم. سال ها گذشت و
همچنان همدیگر را در راهروها یا محوطه می دیدیم و هیچوقت سلام و علیکی با هم نداشتیم. هیچوقت من درباره اش چیزی نمی شنیدم مگر یکبار
کمی بعد از انتخابات 84 شنیدم که پست هایش را از دست داده و در مراسم تودیعش حرف های تند و
تیزی زده. دیگر هیچ خبری ازش نداشتم. زمان گذشت و گذشت تا مدیر دیوانه ای که این آخرها داشتم، مدیر شد. سال 87 بود و من
شنیدم که قرار است این آدم رئیس من بشود. خب خیلی تکان دهنده بود. حقیقتش من نه تنها ازش بدم می آمد،
بلکه ته دلم یک ترس غریبی ازش داشتم. حالا داشت می آمد و من باید مستقیم با او کار می کردم. چاره ای نبود.
اولین باری که رفتم اتاقش، اتاقی که تا همان دو سه روز پیشش اتاق من بود، نهایت سعیش را کرد که در
دوستی را باز کند. اما نشد. کارم را می
کردم و سلام و عیکم را. یک بار هم یادم می آید که سر یک نامه اداری بدجوری بهش حمله کردم و او همش کوتاه آمد. اوضاع به همین صورت گذشت تا اوایل خرداد 88 که بحث ها و مسائلی که پیش آمد ما را کم کم به هم نزدیک کرد. هفته اول بعد انتخابات من تهران بودم و وقتی برگشتم یک گلوله آتش بودم. یادم نمی آید که چه شد به این آدمی که این همه ازش بدم می آمد اعتماد کردم. اما می دانم ساعت ها می رفتم اتاقش می نشستم و حرف می زدم. من یک دیوانه ی عصبانی زخم خورده بودم و او برای من شده بود آیینه تمام نمای نظامی که من سخت ازش بیزار بودم. هر چه که دلم می خواست بهش می گفتم. هر چه که دلم می خواست. می دانستم که او هم حیران نتیجه انتخابات بود. اما معنیش این نبود که به نظامی که این همه سال برایش هرجور کاری کرده بود پشت کند. هرچه که حلقه فشار از طرف مدیران قبلیم تنگتر می شد، من به او نزدیکتر می شدم. حالا که فکر می کنم می بینم اگر در این دو سال و نیم با او همکار نبودم حتما از غصه دقمرگ شده بودم و می دانم که خیلی جاها ازم حمایت کرده و حتما در غیر اینصورت اوضاع من خیلی بدتر از آنی می شد که بود.آخرش هم او باعث و بانی آمدن من به این جا بدون خون و خونریزی شد .
من خیلی جاها گفتم که آدم ها را می شود راحت از اثری که روی ما می گذارند، شناخت. اما خب این آدم باعث شد تئوری من با شکست مواجه شود. در مدتی که با این آدم زیاد رفت و آمد می کردم فراوان دیدم که هر کاری از دستش بر می آمد برای دیگران انجام می داد. خیلی وقت ها دیدم که از خطاهای دیگران بآسانی می گذشت و نمی گذاشت به ضررشان تمام شود. وقتی داشتم می آمدم اینجا توی اداره نبود. براش اس ام اس زدم که خوشحالم شما را شناختم و خوشحالم که یک نفر به آدم های خوب زندگیم اضافه شدند.
خب من واقعا باید این را می نوشتم. حالا خیالم راحت شد.
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:7  توسط گیل بانو
|
دیکتاتورها می توانند هر چیزی را به زور تصاحب کنند، جز دل های مردم را. مردم خود خوب می دانند دل به که ببازند. مردم هنرمندان و قهرمان هاشان را فراموش نمی کنند حتی اگر بی ادعا و ساکت گوشه ای نشسته باشند، حتی اگر در تنگ ترین و تاریک ترین سلول ها غل و زنجیر شده باشند. نمونه اش؟ دیروز. به یاد ندارم تا به حال مردم شهر نماز هیچ مرده ای را در میدان اصلی شهر خوانده باشند. آقایان! حتما تا به حال دیگر دیدید و شنیدید (و مطمئنم که عصبانی هم شدید) که چقدر آدم برای بدرقه مردی به کوچه و خیابان ریختند که یک عمر با صدای زیبایش برایشان خاطره ساخت. این ها با عشق آمدند آقایان. با عشق، نه با زور، نه با وعده، نه با ساندیس.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:54  توسط گیل بانو
|
درست وقتی که من حالم خیلی بد بود جریان "مرا به نام کوچکم صدا بزن" شروع شد. برایم جالب بود و دلم می خواست من هم بنویسم. اما مخم حسابی هنگ کرده بود. هر چه می کردم نمی توانستم بنویسم. می دانستم چه باید بنویسم، اما نوشته نمی شد. کلمه باید بجوشد و جاری شود. لامصب نمی شد. با خودم قرار گذاشتم هروقت که توانستم بنویسم و حالا می توانم.
وقتی دنیا آمدم مادرم می خواست که من "خاطره" باشم. خانواده ی پدریم شامل آدم های انگشت شماری می شوند. درمیان همین آدم های کم ولی، یک خاطره پیدا شد. نسبتش؟ خنده دار است. نوه خاله ی مادربزرگم. مادربزرگم؟حدود ده سال قبل از دنیا آمدنم از دنیا رفته بود. در میان خانواده پدری یک قانون نانوشته وجود دارد که اسم تکراری، توهین به مالک اولیه ی آن اسم تلقی می شود. و پدر نمی خواست دخترخاله مادرش و خاطره، بچه ده ساله ی او را برنجاند. با خاطره مخالفت کرد و اسمم را گذاشت طاهره.
پدرم در نوع خودش آدم جالبی ست. درباره نوع جالبیش نوشته بودم. اما بعد پاک کردم. فکر کردم نباید مسائل شخصیش را این جا جار بزنم. اسمم را گذاشت طاهره چون به گفته خودش می خواست که از همه بدی ها دور بمانم.
اسمم را دوست دارم. کاری به عربی بودنش و سختی تلفظش ندارم. حتی کاری به ریشه و ابتدایش هم ندارم. خود اسم را دوست دارم. یک جوری با خود من آمیخته است. وقتی بچه بودم یا خیلی جوان هم بودم دوست داشتم. آن موقع چند بار شنیدم که گفتند "بهت نمیخوره که اسمت این باشه". دو سه نفر گفته بودند که بهت می آید اسمت نازنین باشد. چراییش را نمی دانم. اما جالبیش اینست که نازنین خواهر بزرگ همان خاطره است. پس نمی شد که نازنین هم باشم.
ریشه اسم فامیلم بدجوری مجهول است. پدر پدرم همدانی بود. شنیده ها حاکی از آنست که تاجر بوده و چون با شوروی مراوداتی داشته رشت را برای زندگی انتخاب می کند و با دختر یک تاجر رشتی ازدواج می کند و بعد از آن که صاحب دو تا بچه می شود همسرش سل می گیرد و از دنیا می رود. نمی دانم چطور مادربزرگم را پیدا می کند. اما می دانم که مادربزرگم کمی از بچه های شوهرش بزرگتر بود. خانواده پدری من خلاصه می شوند در خانواده پدری مادربزرگم. چون هیچکس خانواده پدربزرگم را نمی شناسد. پدرم و کل خانواده پدریم نمی دانند پدربزرگم از چه خانواده ای بوده. از بچگی تا همین الان یکی از فانتزی های زندگیم اینست که یک روز یک آقای کت و شلواری شیک و پیک و خوش عطر با یک کیف پر از انواع و اقسام سند ملک های مختلف پیدا شود و بگوید من سالهاست دنبال شما می گردم و شما تنها وارث فلان آقا یا خانم در همدان هستید. خب این فانتزی من هست و واقعیت اینست که خیلی دنبال رگ و ریشه پدری پدرم هستم. اما تا حالا چیزی پیدا نکردم. پس حتی نمی دانم جریان نام فامیلم چیست.
خانواده مادری پدرم مثل خود پدرم آدم های بسیار جالبی بودند. یک جور تنبلی و بیخیالی منحصر به فرد دارند. حتما تنبلی های من هم برمی گردد به همین خانواده. به گفته پدرم، برادر ناتنیش سالی چندبار می رفته همدان دیدن فامیل های پدری. هیچوقت هیچکس نه از او و نه از دامادشان نپرسیدند که آخر فک و فامیل های شما کجا هستند کی هستند و چکار می کنند. پدرم 20-19 ساله بوده که پدرش میمیرد. یعنی که بچه نبوده. تازه آدم سر به زیری هم نبوده و اهل هر برنامه ای هم بوده. من هیچوقت نمی توانم درک کنم که چطور تا به آن سن نخواسته از پدرش یا برادرش چیزی بپرسد. مادرم معتقد است بس که همیشه دنبال انواع و اقسام مسکرات و منکرات بوده وقت نکرده که بپرسد. بیراه نمی گوید البته. یک چیز دیگری هم که از پدربزرگم می دانم اینست که تا آخر زندگیش فارسی صحبت می کرده، اما همه خانواده حتی بچه هاش گیلکی جوابش را می دادند. متاسفانه برادر ناتنی پدرم که عموی من باشد وقتی من یکی دو ساله بودم میمیرد و نمی ماند که من از او چیزهای لازم را بپرسم. پس همیشه یک چهارم وجود من مجهول است و من بسیار مشتاقم که درباره این یک چهارمم بدانم.
آخییییش راحت شدم. این نوشته را خیلی وقت پیش دلم میخواست بنویسم. باید یک بار دو سه شمه هم از خانواده مادربزرگ پدری بنویسم که چرا جالب بودند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:40  توسط گیل بانو
|
فکر می کردم حالا که مدتی گذشته می توانم درباره اش بنویسم. روزهای سختی بود و در زمان خودش قادر نبودم درباره اش بنویسم و حالا هم که شروع کردم می بینم باز هم سخت است. اما برای خودم لازم است تا چیزهایی را بنویسم. گفته بودم دخترعمه ام سخت مریض است و درد شدیدی دارد. دردی که خیلی طول کشید تا دلیلش پیدا شود. یعنی بس که بیماری های بزرگ جورواجور دارد دکترها گمراه می شدند در تشخیص علت درد. اما بالاخره فهمیدند که در اثر مصرف کورتون دچار پوکی استخوان شده و مفصل لگنش بیخود و بیجهت شکسته. حالا خر بیار و باقالی بار کن. با داشتن این همه مشکل جسمی و روحی و با این حجم بیکسی و تنهایی باید یک جراحی سنگین هم می کرد. چشم انداز خوبی نداشت و من و پسرعمه ام تنها کسانی بودیم که دور و برش بودیم. من درست وسط بحران جابجایی شغلیم بودم و امکان مرخصی رفتن برایم وجود نداشت و پسرعمه ام، یک مرد تنها چطور می توانست همزمان درچند جبهه بجنگد؟ یک عمل جراحی سخت و طولانی، مراقبت و پرستاری بعد از عمل، آشپزی و رسیدگی به مسائل خانه و یک پدر پیر، اوووووف. حالا می بینم اگر آدم در کوران کار نباشد چقدر راحت می تواند برای هرکدام این ها نسخه بپیچد. می شود گفت خب پرستار می گیریم و یکی صبح تا شب می ماند و آن یکی شب تا صبح و برای کارهای خانه هم کارگر می گیریم و همه ی این ها حل می شود. اما باور کنید هیچکدام این ها حداقل برای آدم های بیکس و کاری که کسی دنبال کارشان نیست آسان نیست. آدم های بیکس و کار در بیمارستان خصوصی شهر حتی اگر هزینه و انعام معادل بقیه هم پرداخت کنند، اما چون ملاقاتی های شیک و پیک عطر و پودر زده ندارند حتی خدماتی های بیمارستان هم تحویلشان نمی گیرند. گفتم که، ولو این که انعام معادل دیگران هم بگیرند. بالاخره عمل جراحی درمیان نگرانی های ما انجام شد. این تازه شروع ماجرا بود. کسی که ام اس دارد و پوکی استخوان دارد و پروتز مفصل لگن هم گذاشته و از نظر روحی هم شرایط نرمالی ندارد، مراقبت خیلی زیادی می خواهد. آن قدر زیاد که فکرش هم حالم را به هم می زند. یک زن جوانی هم پیدا کرده بودیم تا در ساعت هایی که کسی نیست کنارش بماند. همه از ته دل آرزو می کردیم که زمان زیادی توی بیمارستان نگهش دارند. به جز برادرش من تنها کسی بودم که بعد از اداره با رنگ و روی پریده و غمگین می رفتم دیدنش. و مسلما سر و وضعم با آن چشمهای بادکرده از اشک هایی که قطع نمی شد چنگی به دل نمی زد و ابهتی برای مریض بی کس و کار ایجاد نمی کرد. دوست دختر پسرعمه ام البته چیزی کم نگذاشت و هرکاری که از دستش بر می آمد در وقت های کمی که داشت انجام داد. روزی که پسرعمه م زنگ زد و گفت دکتر گفته باید جراحی شود من نزدیک بود از غصه سکته کنم. خودم را که جمع و جور کردم بهش گفتم که مطمئن باش ما دو سه نفر به هم کمک می کنیم و این روزها را می گذرانیم. اما حقیقتش یک کارهایی هست که من از پسش برنمی آیم.مادرم زن قوی و پردل و جراتی بود. من این ژن را ازش نگرفتم. من توان روبرو شدن با بعضی چیزها را ندارم. مطمئنم قبل تر اینطوری نبودم. این قدر که در این سال ها بلاهای جورواجور سر من و آدم های زندگیم آمد تبدیل به آدم کم تحمل و ترسویی شدم که حتی توان نگاه کردن به بخیه یک مریض را هم ندارم.حالا همه این ها را گفتم که بگویم همیشه درمیان همه دردها و رنج ها و بدبختی ها امکان باز شدن یک در به روی امید وجود دارد. میان این همه بی کسی و سختی ناگهان سروکله ی یک نفر پیدا شد که یک تنه توانست کاری بکند کارستان. بله! بله! این یک نفر فقط می تواند کسی باشد که ژن های مادرم در وجودش باشد. دخترداییم. من تمام این دو ماه گذشته نتوانستم واژه ای برای این همه بزرگواری، این همه لطف و مهربانی، برای این همه زحمتی که کشید پیدا کنم. آخرین روزهای بیمارستان ناگهان سروکله ش پیدا شد. با یک دنیا روحیه و انرژی. چیزی که من اینجور وقت ها ندارم. من فقط بلدم زار بزنم و اوضاع را بیشتر به گند بکشم. با یک دنیا جسارت و تحمل، هر کاری که لازم بود، برایش انجام داد. از لگن گذاشتن تا غذا دادن، تا حرف های شاد زدن، تا سروصورت شستن و مسواک زدن. همه مریض ها وقتی از بیمارستان مرخص می شوند خوشحالند. مریض ما غصه داشت. چون می دانست تک و تنهاست. هرجوری بود هرکدام از ما یک گوشه را گرفتیم و آن روزهای سخت را با هم گذراندیم. پر از التهاب و اضطراب. دخترداییم بیشتر روزها، درست در اوج سرما و برف، از دورترین نقطه شهر به خانه دخترعمه م می آمد. حمام خشکش می کرد، روی لگن می نشاندش، حتی لباس های زیرش را می شست. مطمئنم، مطمئنم اگر این آدم پیداش نمی شد دخترعمه م اوضاع روحیش هی بد و بدتر می شد، و مطمئنم که به این زودی ها از روی تخت بلند نمی شد و راه نمی افتاد. یک بار دیگر همین دخترداییم و خواهر دوقلوش وقتی گیله مرد مریض بود مرا شرمنده خودشان کردند. اما این دفعه کارش ماورای بشری بود. من تا عمر دارم، تا زنده ام این محبت هایش را فراموش نخواهم کرد. ما با هم آن روزها را به هر جان کندنی بود گذراندیم و از طوفان گذشتیم. ولی اگر دختر داییم نبود به یقین خیلی خیلی تلخ تر و سخت تر می گذشت شاید آن وسط مسط ها یک اتفاق بد دیگر هم می افتاد. نمی خواهم بگویم حالا به ساحل سلامت رسیده، که به گمانم هیچوقت نمی رسد. اما اوضاع بهتری دارد. آن روزهای سخت و دردناک گذشت، مثل همه چیز های دیگر که می گذرد. اما به یقین خاطرات آدم های خوب این داستان هیچوقت، هیچوقت از یادهای ما نخواهد رفت.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 8:30  توسط گیل بانو
|
الآن دو ماهست که محل کار جدیدم هستم. با آن جایی که بودم و کاری که قبلا می کردم، هیچ رقمه قابل مقایسه نیست.نمی توانم بگویم بهتر است یا بدتر. خیلی آرامش دارم و هم اتاقی های بسیار خوبی دارم که برایم بسیار باارزشند. کارم؟ حقیقتش هیچ ربطی به مهارت ها یا دانسته های علمیم ندارد. اما دوستش دارم. یک تجربه خیلی جدید است. با یک مجله علمی همکاری می کنم و فکر می کنم دارم بدجوری بهش وابسته می شوم. با هر قدمی که می رود جلو به وجد می آیم. اساتیدی که با آنها کار می کنم را دوست دارم، هرچند گاهی باعث تعجب زیادم می شوند، بس که به القابشان وابسته اند. اما می توانم با آنها کنار بیایم و همکاری با آنها برایم لذتبخش است. چند روز پیش یکی از همکارها تلفن زده بود و با من کار داشت. گفت که نمی دانست محل کارم عوض شده و خیلی گشته تا پیدایم کرده و برایش عجیب بود که چطور جایی هستم که به من ربطی ندارد. خندیدم و گفتم دیگر تصمیم گرفتم عطای آنجا را به لقایش ببخشم. گفت آخر شما آنجا خیلی زحمت کشیدید. و من ناگهان دیدم که اشک هایم سرازیر شدند. تا آن روز نفهمیده بودم که چقدر جای قبلیم برایم مهم بود. یعنی همیشه ذهنم را به روی هرچیزی که به آن جا مربوط می شد بسته بودم. این حرف باعث شد که ناگهان همه مقاومت های ذهنم شکسته شود. نمی توانم احساسم را آن طور که هست بگویم. من این چندسال آخر آنجا خیلی زجر کشیدم. اتفاقاتی که خیلیهایش را جز خودم و آن آدم های آشغال( که حیف از آشغال، چون حداقل می شود بازیافتش کرد. اما این ها به درد هیچ جهنمی هم نمی خورند)شاید کسی نداند. یعنی بس که تلخند شهامت بازگویی آن را ندارم. قبل از آن هم، مطمئنا همیشه روزهای خوب نداشتم. مثل هر جای دیگری روزهای بد و خوب زیادی را گذراندم. اما آن جا برای من حکم خانه ام را داشت و من حالا خودخواسته، از خانه خودم دورم. این جا خیلی راحتم. آرامش دارم. کارم خیلی لوکس است، برعکس آنجا که از صبح باید با کارگر و با پیمانکار و با دهها دانشجو سروکله می زدم. آرامش اینجا و آدم های اینجا را دوست دارم. اما حقیقتش هیچ احساس تعلقی به این جا ندارم. حس مالکیت ندارم. خودم را همیشه بیرون یک دایره می بینم. حس یک مهاجر تازه نفس را دارم که نه این جایی هستم و دیگر نه آن جایی. اشک های آن روزم بعد از دوماه سکوت بهم فهماند که چقدر به آن جا وابسته ام. که چقدر آن جا با همه ی بی دروپیکریش، با همه شلوغ پلوغیش، با همه کارهای چرت و پرتی که گاهی درگیرشان می شدم، با همه داد و فریادهایی که گاهی مجبور بودم بزنم برایم عزیز و دوست داشتنی بود. حالا می فهمم که چرا این چندسال این همه رنج را تحمل کردم. و مطمئنم که دیگر کارد به استخوان رسیده بود و جای تحمل نداشت وگرنه باز همه رنج ها را به تن می خریدم. من با ترک آن جا یک مهاجرت را شروع کردم و فکر می کنم همه تجربه هایی جدیدم درست مثل یک آدمی ست که مجبور می شود وطنش را با همه ی عشقی که بهش دارد ترک کند. من حالا فکر می کنم حال مهاجرها را بهتر می فهمم. چیزهایی را که به دست می آورند و چیزهایی را که از دست می دهند. این جابجایی برای من یک تحول بزرگ است.هر لحظه اش یک تجربه جدید است و می خواهم ازشان لذت ببرم و استفاده کنم.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 22:50  توسط گیل بانو
|
بالاخره دیشب آخرین مهمان های من هم آمدند و رفتند. عید شلوغی داشتم، مثل همیشه. اما حال و هوای همیشه را نداشتم. یک جای کار می لنگید. با همه لنگ بودنش اما چند روزش خیلی خوب بود. اصلا یکی از تقسیمات زندگی من، زندگی در کنار دخترخاله ها و یا زندگی بدون دخترخاله هاست. پنج تا دخترخاله دارم از دو تا خاله. سه تاشان از خاله بزرگم هستند، که یکجور دیگری با زندگی من عجین شده اند. شاید معنایی که آن ها برای من دارند، من برای آن ها نداشته باشم. اما این برایم مهم نیست. مهم اینست که من در کنارشان خوبم، آرامم، پرحرفم، شادم. کوچکترینشان هشت سالی از من بزرگتر است، و سهم با هم بودنمان شاید گاهی به چند روز به ازای چند سال برسد. اما هیچ فاصله زمانی و مکانی تا به حال نتوانسته احساس خوبی را که در کنارشان دارم تغییر بدهد. اولین بار که بعد از سیزده چهارده سال همدیگر را دیدیم هم همان آدم های قبلی بودیم.حالا یکیشان آمده بود با دخترش، فقط چهار روز رشت بود. با دختری که بعد از بیست و یک سال سن، برای اولین بار آمده بود به سرزمین مادری. دختری که در همین چهار روز چنان ما را شیفته سادگی و صفا و صمیمیتش کرد که انگار در همه ی عمرمان او را می شناختیم. آمده بود گوشه ای از سرزمینی را ببیند که تا به حال هیچ سهمی از آن نداشته. حالا رفته و به بار دلتنگی های من اضافه شده و چقدر نادر ابراهیمی راست گفته که "هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است".
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:0  توسط گیل بانو
|
هیچ سالی یادم نمی آید مثل امسال بی تفاوت
بوده باشم. خانه تکانی را همین دیروز شروع و تمام کردم. فکر کردم که امسال حتی هفت
سین هم نچینم. اما یک چیزی در درونم نهیب زد که به جدت ول کن بابا. نگذار این آیین
از خانه ات برود بیرون. نگذار بچه ها عادت کنند که به نوروز بی تفاوت باشند. با
هرجان کندنی بود هفت سین را چیدم. حتی با سین هایی غیر از آن که باید باشد. حتی با
سبزه ای که هنوز از خانه مادرم نیاورده بودم. آدم باید دلش بهاری باشد، ربطی به
بهار طبیعت ندارد. دل باید بهاری شود که دل من نیست. دارم همه زورم را می زنم که مهمان نوروز باشم، که خانه را عید کنم، که بهاری
باشم. اما لامصب این دل را نمی شود کاری کرد. همه چیز خوب است. همه ی ما خوبیم. از
بودن با هم لذت می بریم و از این که همدیگر را داریم خوشحالیم. دل من فقط، خوب
نیست. غم دارد. افسرده ست. جای نگرانی نیست. خوب می شود، اما. می دانم. کمی زمان
می خواهم. خسته ام. خستگی که از فکر و تنم برود، بهار هم به دلم راه پیدا خواهد
کرد.من هم بهاری خواهم شد، به همین زودی.از ته دل آرزو می کنم هرجای دنیا که
هستید، اگر بهار برایتان رسیده، یا هنوز زمستان دارید، یا که پاییز،اما دلهاتان،
دلهامان همیشه بهاری باشد، و امید در دلهامان زنده.
نوروزتان پیروز
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:14  توسط گیل بانو
|
دخترک دوستم زنگ زده بود که خداحافظی کند. خیلی جلو خودم را گرفتم که گریه نکنم. بهش گفتم جات همیشه خالی میمونه پیش ما. اما خیلی خیلی خوشحالم که داری میری پیش اونهایی که باید پیششون باشی. گفت من هم خیلی خیلی خوشحالم. دلم می خواست کنارش بودم و تنگ بغلش می کردم و می بوییدمش. شوهرش، مادرش و برادرش هر کدام یک جای دنیا هستند و پدرش فعلا همین جا مانده تا وقت رفتنش برسد. حالم تا شب گرفته بود. نه برای رفتن دخترک. رفتنش بهانه ی دلتنگیم بود. این سرنوشت محتوم بسیاری از ماهاست. این که خانواده ها همه تکه پاره شده اند. این که روز به روز داریم تنها و تنهاتر می شویم. این که هر روز یک تکه از آدم های خاطره ساز ما دارند از ما کنده می شوند. این که هرروز داریم در خاک خودمان غریب و غریب تر می شویم. شب بالاخره سیلاب اشکم سرازیر شد. تف به همه ی این روزهای تلخی که داریم.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:53  توسط گیل بانو
|
محل کار جدیدم هستم. فکر می کنم مصداق "ان مع العسر یسری" ست. فقط ماتم که چرا این، شامل بچه های عمه ام نمی شود. بگذریم. با بهترین همکارهایی که می شد داشته باشم، هم اتاق شدم. درست است که نسبت دانشکده به ستاد، مثل روستا به شهر است. اما من در این روستا خیلی خیلی راحتم و خیلی هم آرامش دارم و اینقدر راضی هستم که دیگر ذره ای کینه نسبت به آدم هایی که عذابم دارند ندارم. هرچند سرسختانه باور دارم روزگار و طبیعت جواب کارهاشان را خواهد داد.موقعیت و آرامش فعلیم را مدیون آدمی هستم که باید درباره اش بنویسم. حالا فقط آمدم که بگویم حال و اوضاع کاریم خوب است. یعنی بهترین وضعیتی ست که در شرایط فعلی می تواند باشد. اما اوضاع بچه های عمه ام کماکان گه مرغی ست، و من همچنان غمگین و بی چاره به خاطرشان. کاش بالاخره دوران گشایش گره های آن ها هم سر برسد.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:1  توسط گیل بانو
|
این احتمالا آخرین پستیه که از پشت این میز در این اداره می نویسم. بله من تا الان همین جا بودم. به این میگن یک بروکراسی بسیار بسیار پیچیده. امروز نامه ی انتقالم رسید دستم. اما من تصمیم گرفتم خودمو یکشنبه به محل جدید معرفی کنم. میخوام برای دل کندن یک کمی وقت داشته باشم. نه که خیلی وابسته به اینجا باشم، یا دل کندن برام سخت باشه. وسایل اداریم سه چهار هفته ست از این جا جمع شدند و توی ماشینه. اما باید خودم رو جمع و جور کنم. ظاهرا آدم ها نه تنها به زندانبانشون عادت می کنند، بلکه ممکنه به شکنجه گاهشون هم عادت کنند. بدون اغراق اینجا در سال های اخیر به یک شکنجه گاه برام تبدیل شده بود. اما درکمال تعجب وقتی نامه ام رسید دستم اون احساس خوشحالی زیادی که فکر می کردم بهم دست نداد. فقط یک لبخند پت و پهن تا همین حالا روی صورتم نشسته. خب من همینجورم. همیشه خودم رو میکشم تا چیزی رو که میخوام به دست بیارم. اما وقتی بهشون می رسم فقط خیالم جمع میشه و یک نفس راحت می کشم، اما هیچوقت احساس نمی کنم اونقدر شادم که دلم بخواد توی آسمونا باشم. حالا من میرم به یک واحد دیگه توی همین سازمان. احتمالا با آدم هایی همکار خواهم شد که دوست داشتنی ترند. بعدها باید خیلی چیزها رو بنویسم. همکاری که نامه ام رو آورد از قدیمیترین همکارهامه که از روزهای اول کاری میشناسمش. خاطرات زیادی با هم داریم. گفت شنبه نرو اونجا. بیا که یک مراسم تودیع کوچولوی خودمونی داشته باشیم. گفتم مطمئنم یک روز خیلی خوب دوباره برمیگردم. تودیع نگیرین. یک ذره ی خیلی کوچیک برای رفتن به جای جدید استرس دارم. فکر کنم تنها دلیلش مرخصی رفتن هام باشه. من زیاد مرخصی میرم. این جا برای خودم کارمند پیشکسوتی هستم- بودم که برخلاف اذیت هایی که می کنند آزادی هایی هم دارم. اما احتمالا جای جدید تا مدتی حداقل نمیتونم اینجوری باشم. این پست برای ثبت در تاریخ بود. راستی حالا فهمیدم که حالم خیلی خوبه، از فکر رفتن خوبم، خیلی خوب
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:30  توسط گیل بانو
|
پسرک نازنینم، دلم می خواست با قشنگترین کلمه ها به استقبال هفده سالگیت می
رفتم، اما من این روزها بدجوری ساکتم بچه جان. همه ی حرف های قشنگ یادم
رفته. این روزها بدجوری ابری و سیاهند و من دوستشان ندارم. دلم می خواست
زندگی برای تو، برای شما، برای شماها همیشه پر از خنده و شادی باشد، پر از
رنگ های شاد و دوست داشتنی. اما عزیز دلم باید بدانی زندگی همیشه آن طور که
ما دوست داریم جلو نمی رود. گاهی به خودم می گویم باید شرمنده باشم که شما
را به این دنیا آوردم و اسیر این همه قید و بندها کردم. اما من خودخواهم و
شرمنده نیستم جان دلم. از آمدنتان، از بودنتان خیلی خیلی هم خوشحالم. اصلا
آمدنت، آمدنتان بهترین و شادترین و بزرگ ترین اتفاق زندگی من بود. بچه جان
کاش بشود روزی به همین زودی بیایم اینجا و شادترین و زیباترین کلمه ها را
برایت بنویسم. اما امروز معذورم بدار. هفده سالگیت مبارک مهربان ترین عزیز دلم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 9:47  توسط گیل بانو
|
دلم می خواهد بنویسم. اما هرچه ذهنم را می جویم جز تلخی چیزی پیدا نمی کنم. از چه بنویسم جز رنج؟ از کارگرهایی که امروز آمدند و گفتند پیمانکار بیرونشان کرده و من هیچ کاری برایشان نمی توانستم بکنم؟ از شهری که پر از دیوانه سازهاست؟ از فضایی که پر از یاس و افسردگی ست؟ از پدر و مادری که هرروز بیشتر از دیروز تکیده می شوند؟ از دخترعمه ای که سخت بیمار است؟ از همه ی این هایی که هرکدام را بارها و بارها گفته ام؟ از خودم که دارم در گنداب غصه و غم دست و پا می زنم و همه ی تلاشم را می کنم که تسلیم افسردگی نشوم؟ نه! توی این روزهای پر از درد بهتر است آدم ها دیگر از غم های شخصیشان نگویند. هرکدام از ما غم های خودمان را داریم، و همه ی ما با هم غم های مشترک نیز. این روزها باید از شادی ها فقط نوشت. هرچند کوچک و کم باشند. باید با هم از این دوران به سلامت بگذریم. این روزهای سخت هم خواهد گذشت. می گذرد. می گذرد. باید بگذرد. باید سعی کنیم شادی هامان را زنده نگه داریم. ما این روزها را با هم پشت سر می گذاریم. باید یادم بماند هرلحظه به خودم بگویم چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 13:10  توسط گیل بانو
|
اين اتفاق خجسته علاوه بر اين كه آتشی بود که بر جان کوردلان افتاد، توانست یک بار دیگر رگه های شوق را در دل هامان زنده کند و در این روزهای پر از ترس و نومیدی بهانه ای باشد برای شادی های دسته جمعی. به یقین در روزی که آرزو می کنم خیلی دیر نباشد از شادیهای بزرگتری هورا خواهیم کشید. چشم دشمن کور. مبارکت باشد آقای فرهادی و دلت شاد، که دلشادمان کردی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:14  توسط گیل بانو
|
بالاخره معاون نیمساعت پیش امضا نمودند و اعلام کردند که برخلاف میلشان است و تنها به اصرار خودم. یعنی که من این همه عزیزشان بودم و خودم خبر نداشتم. روزهای بعد باید خیلی چیزها بنویسم. اما فعلا آمدم که بگویم میل شدیدی به گریه دارم. با اینکه انگار یک حال سبکی و خوبی دارم و دلم می خواهد بلند بلند بخندم، اما استرسی که برای دخترعمه م دارم با هیجان رفتن قاطی شده و گریه ام می گیرد. دارم آخرین و خصوصی ترین بازمانده ی وسایلم را جمع می کنم و با خودم فکر می کنم مهاجرها درست دو سه روز قبل از مهاجرت همین حال مرا دارند، با غلظتی بسیار بیشتر. مخلوطی از حس دلتنگی، رهایی، موفقیت، ترس از آینده نامعلوم پیش رو همراه با مزه مزه کردن گذشته های شیرین و تلخ، خوشحالی برای نتیجه دادن بدوبدوها و این در و آن در زدن ها. درهرحال فکر می کنم حداکثر تا آخر هفته بیشتر اینجا نباشم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:23  توسط گیل بانو
|
از چهارشنبه که رفتم خانه تا حالا هر کاری که دلم خواست کردم. رفتم پیاده
روی، خوردم، خوابیدم، فیلم دیدم، جلد آخر هری پاتر را شروع کردم به خواندن، گفته بودم هروقت فشار مغزم زیاد می شود هری پاترخوانی را از سر می گیرم، وقت کشتم، مهمان دعوت کردم. اما لحظه لحظه
اش قلبم آویزان دختر عمه م بود. توی خواب و بیداری. حالا که برگشتم اینجا
حالم بهتر شده. اصلا این جهنم با همه ی بدی هاش مرا از هرچه که به خانه و
خانواده مربوط می شود جدا می کند. من هنوز توی همین جهنم هستم. اما خواهم رفت.
فکر می کنم توی این دنیا هیچ چیز، هیچ چیز به اندازه ی درد کشیدن آدم ها
مرا بیچاره و عاجز و درمانده و افسرده نمی کند. این را برای این نمی گویم
که اعلام کنم آدم مهربانی هستم. برعکس من این جور وقت ها خیلی بیرحم می
شوم. من این جور وقت ها همپای آن آدم، در خلوت خودم بدون این که به روی
خودم بیاورم، بدون اینکه دلم بخواهد آدم های نزدیکم را افسرده کنم رنج می
کشم. اما جرات روبرو شدن با آدم دردمند را ندارم. بس که احمق و خودخواهم.
یک زن مهربان و پاکباخته و کم نظیری می شناختم که عمه فرنگیس من بود. فرق
نمی کند که چه نسبت خونی با هم داشتیم یا نداشتیم. برای من عمه فرنگیس بود.
زنی که باید داستان دردها و رنج هایش را نوشت. من و این آدم، از روزی که
به دنیا آمدم نسبت به هم یک کشش عاطفی عجیب داشتیم. خاطراتم خیلی جاها به این آدم گره خورده.
بعد که این آدم ازش یک مشت پوست و استخوان و سری بی مو باقی ماند من حتی
نرفتم دیدنش. هفت هشت سال از مرگش گذشته. من حتی سر خاکش هم نرفتم. چرا؟ خب
برای این که من اینقدر خودخواهم که خواستم عمه فرنگیس برای من همان عمه
فرنگیس زبر و زرنگ همیشگی باقی بماند و اگر او دلش می خواسته مرا ببیند به
من چه؟ اعتراف می کنم که تا حالا حتی عذاب وجدان هم نگرفتم. چون می دانم که
چقدر باگذشت بود و می دانم که درکم کرده. این ها را گفتم که بگویم دخترک
عمه ام(عمه فرنگیس، عمه ی واقعیم نبوده و دخترک، دختر عمه ی واقعیم است) هم
که این همه این چندروز درد داشته من نخواستم که بروم دیدنش. چون یک ترسو
هستم که نمی توانم با او روبرو شوم. روزی چندبار برایش زنگ زدم و هربار قبل
از زنگ زدن ده بار مردم و زنده شدم و نگذاشتم هم کسی بفهمد که چقدر
مضطربم. این بود شرح حال تعطیلات من
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:21  توسط گیل بانو
|
ترجیح می دهم وقتی می روم پیاده روی تنها
باشم. وقتی تنها هستم می توانم هرجوری که دلم خواست راه بروم. آهسته، تند،
شل، محکم. مجبور نیستم وقت راه رفتن حرف بزنم تا به نفس نفس بیفتم. می
توانم به هرچیزی که دلم خواست فکر کنم. خلاصه این که بسیار بسیار راحتم که
تنها بروم بیرون. آن وقت یک دوستی دارم که یار غار منست. قدیمی ترین دوستم
تقریبا. از آن دوست های دوران مدرسه. همیشه می گوید که تنها بیرون رفتن
غمگین است و خواهش می کند که تنها نروم چون وقتی به من فکر می کند دلش می
سوزد و دلگیر و دلتنگم می شود.
ترجیح می دهم دکتر می خواهم بروم تنها بروم چون وقتی کسی منتظر من است
اعصابم خط خطی می شود. دوستم اصرار دارد که این کار را نکنم، چون فکر می
کند وقت خونگیری در آزمایشگاه یا وقت آمپول زدن یا زیر دست دندانپزشک یا
وقت سونوگرافی و کارهای پزشکی دیگر ممکن است آدم فشارش بیفتد و غش کند و
تنها بودن خطرناک است و اگر حتی بی خطر هم باشد غمگین است و باز دلش برای
من می سوزد و اصرار دارد که اینجور وقت ها اگر کسی ندارم که با من بیاید به
خودش بگویم.
حالا امروز هوا یک جور
باحالی قشنگ و بهشتی ست. هوس کردم که برم خیابانگردی و ویترین تماشا. صبح
زود رفتم استخر و الان هم سرکار هستم و خسته و خواب الودم. اما ترجیح می
دهم هدفی داشته باشم تا از این هوا استفاده کنم تا نروم خانه بگیرم بخوابم.
تازه امروز چهارشنبه ست و روز محبوب منست و می توانم نگران ناهار فردا
نباشم و هرچقدر دلم خواست بریز و بپاش کنم، چون فردا تعطیلم. بهش زنگ زدم
که بعدازظهر میای بریم ولگردی؟ می گوید بعدازظهر بهت خبر میدم.این یعنی که
دارد قرص سرگردانی بهم پیشنهاد می دهد. من دوست ندارم تکلیف خودم را ندانم.
می پرسم بعدازظهر یعنی ساعت چند؟ می گوید 5/5-5. می گویم خیلی دیره. تا
ساعت 3 که می روم خانه بهم خبر بده. کمی فکر می کند و یادش می آید که دکتر
زنان دیروز بهش گفته چندروز شلوار نپوشد. می گوید خیلی دوست دارم بیایم
اما نمیتوانم، چون باید شلوار نپوشم. بهش نمی گویم خب نپوش. چون می دانم از
دوازده سیزده سالگی تا حالا بدون شلوار بیرون نرفته. می گوید بهت قول
میدم هفته ی دیگه یک روز با هم بریم. خنده م می گیرد. می گویم دخترجان من
امروز حال بیرون رفتن دارم. دیدی حالا چرا همیشه تنها می رم بیرون؟
پ.ن.1: می خواهم روز به این قشنگی دلم را
به روی نگرانی برای دخترعمه ام که امروز نوبت دکتر روماتولوژیست دارد
ببندم. اما نمیشود. همیشه باید یک جای کار من لنگ بزند.
پ.ن.2: یکی دو هفته ست توی خانه اینترنت نداریم. شاید چندروز دیگر هم نداشته باشیم. می ترسم تا یکشنبه که برگشتم اداره اینترنت ملی شود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:52  توسط گیل بانو
|
توی بفرمایید شام یکی از بقیه پرسید فکر می کنید بهترین مرحله ی زندگی شما کدامست؟ من داشتم فکر می کردم همین حالا را خیلی دوست دارم. همین حالا که چهارتایی دور هم هستیم و گیله مرد برایمان میوه پوست می کند و یکی یکی می دهد دستمان و گاهی به حرف های هم می خندیم و سربسر هم می گذاریم. حالا که دوتا جوجه هایم بزرگ شده اند و آدم های مستقلی هستند و من کنارشان این همه خوشبختم. همه ی این ها را داشتم توی فکرم به خودم می گفتم و احتمالا یک لبخند رضایت هم روی لبم بود که یکهو پسرک هجده ساله ی من با خشم و نفرت و با یک عالم تشدید توی تک تک کلماتش گفت که الان بدترین مرحله ی زندگی منه. برگشتم ببینم چه دارد می گوید. دیدم نگاهش یکجایی نزدیک سقف سرگردان است، و ادامه داد: توی این کشور، بی آینده، بی امید. لال شدم. حرفی نداشتم که بزنم. حتی نتوانستم کلمه ی امیدبخشی پیدا کنم. دلم خواست آب شوم برم توی زمین.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 9:25  توسط گیل بانو
|
از وقتی که خیلی بچه بودم همیشه ی همیشه، سایه ی مریضی های عمه روی سر خانه ی ما سنگین بود. یعنی همیشه ی خدا عمه یک مشکلی داشت. پدر همیشه درگیر بیماری عمه بود. ما در بهترین لحظه های زندگیمان نگرانی عمه را داشتیم. من هروقت خیلی خوش بودم، برای بچه های عمه که همسن و سال من بودند عذاب وجدان می گرفتم و خوشی زهرمارم می شد. عمه، فروردین 69 از دنیا رفت. وقتی که 50ساله بود. عذاب وجدان من در وقت هایی که خوش بودم باز هم بیشتر شد. چندسالی زندگی بچه ها خیلی متلاطم بود. می شود درباره اش یک کتاب زهرالود نوشت. این همه تلاطم به بیماری روحی دخترعمه م ختم شد. بیماریی که با همه ی سنگینیش وقت هایی که پنهان بود اجازه می داد زندگی تقریبا عادیش را بکند. کم کم زندگیشان روال عادی گرفت و تلخی هاش کم شد. کم شد، اما با آن بیماری زهرماری هیچوقت از بین نرفت، تا که ام اس هم آمد سراغش. آدم خیلی قویی ست که با ام اس هم کنار آمد. زندگی کرد و باز راضی بود. اما هرروز یک چیز تازه می آید. نمی خواهم از تلخی زندگیش بیشتر بگویم. انتشار تلخی خودم را هم تلخ تر می کند. دخترک بدجوری مریض است. برادرش تنها پشتیبان و حامیش است. من عمری ست با عذاب وجدان برای چیزهایی که دارم و آن ها ندارند دارم زندگی می کنم. گاهی فکر می کنم چقدر خوبست آدم وابستگی عاطفی به کسی نداشته باشد. دلم برای دخترک ریش ریش است و کاری از دستم برنمی آید. از دست هیچکس کاری برنمی آید. آدم ها باید بفهمند، بفهمند و یادشان باشد وقتی مریضند، وقتی دارو مصرف می کنند بچه دار نشوند. آخه لامصبا چرا باعث درد و رنج یه آدم بیگناه دیگه میشین که هیچی هیچی از زندگیش نفهمیده جز مریضی خودش و مادرش
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 11:13  توسط گیل بانو
|
1-معاون، روح مادر مرده اش را قسم خورده که نامه ام را امضا کند. اما در ازای یک گروکشی. یک دادوستد انتخا*باتی. بعدا درباره اش می نویسم.
2-قرار بود وزارت خانه روز 16 آ*ذر، دانشج*وی نمون*ه کشوری را اعلام کند.تا الان بیشتر از یک ماه گذشته. دانشجوها کچلم کردند. تلفن کردم تهران به مسئول مربوطه. می گوید ما همه ی کارهامان آماده ست. اما آقای رییس ج*مهور به ما وقت ندادند هنوز. دهنم را باز می کنم بگویم مدیریت جهان که برای بنده خدا وقت نمی گذارد به این کارهای ریزه میزه برسد، اما نمی گویم. به جایش یک صدای عجیب و غریب از گلویم در می آید. می گذارم خودش هرچه خواست از آن صدا بفهمد.
3-من از این جا قرار نیست بروم یک سازمان دیگر. فقط از یک حوزه می روم یک حوزه دیگر که ظاهرا اوضاع بهتری دارد. کنار آدم های دیگر. در کاری که با کار من خیلی خیلی متفاوت است. یک تجربه ی جدید است. همین قدر اگر موفق شوم شاخ غول را شکستم.
4-غروب ها معمولا می روم کنار پدر و مادر می نشینم و همراهشان سریال ترسا را می بینم. حقیقتش هیچوقت فکر نمی کردم روزی من هم به جرگه ی فارسی وان بین ها بپیوندم. اما خب بخاطر علاقه ی مادر و پدر این اتفاق افتاد. دیدن ترسا با بک گراند بدوبیراه هایی که مادر نثارش می کند و حرصی که از دستش می خورد برایم جالب شده. اگر تابحال ندیدید باید بگویم ترسا دختری ست که چشم همه ی مردهای داخل فیلم دنبالش است و به نظر همه ی مردهای فیلم خیلی زیبا و وسوسه انگیز می آید. حالا من دیشب خواب دیدم ترسا دارد با گیله مرد عشق بازی می کند و توی خواب یکعالم فحش نثارش کردم و یک بار به خودم آمدم و دیدم گیله مرد محکم تکانم می دهد که بیدارم کند و من همینطور داشتم بلند بلند بدوبیراه می گفتم. وقتی دیدم خواب بود خیلی خوشحال شدم. فکر می کنم صبح یادش رفت بپرسد چرا فریاد می زدم. وقتی بفهمد سوژه ی خوبی برای خندیدن گیرش می آید.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:4  توسط گیل بانو
|
رابطه ی من و مدیر مثل بیمار بدحالی ست که ناگهان حالش خوب می شود و اطرافیانش خوشحال می شوند، غافل از اینکه وقت مردنش رسیده. یک جور ماورایی شده رابطه مان، مخلوطی از احترام، آرامش، تواضع. خنده دار است. اگر مدیر به همین روال تا دو سه روز دیگر ادامه دهد، و اگر تا دو سه روز دیگر باز معاون بخواهد با رفتنم موافقت نکند، از آدم خری که من هستم هیچ بعید نیست که عذاب وجدان نگیرم و نروم از مدیر طلب بخشش نکنم و مثل آدم های گناهکار نادم ننشینم سر جای خودم و کارم را بکنم. آه راستی اضافه کارم را هم زیاد کرده. اضافه کاری که چهارماه کامل قطعش کرده بود و دو سه ماهی ست که با قطره چکان می نوشت. خودم یک تئوری دارم در این باره که معاون و مدیر که مرا اینقدر در این مدت چزاندند، و البته که من هم کوتاه نیامدم و متقابلا در چزاندنشان هر کاری که از دستم برمی آمد کوتاهی نکردم، الان کانشان دارد می سوزد که خودم درخواست انتقال دادم و می خواهند در باغ سبز نشان بدهند که بمانم تا دیرتر دوباره مرا آتشی کنند و باز درگیری پیش بیاید و خودشان مرا به کارگزینی معرفی کنند. این که بعد از این همه جروبحث و دعوا چرا تابه حال این کار را نکردند برای خودم عجیب است. امیدوارم به زودی همین امروز و فردا معاون از خر شیطان پیاده شود و درخواستم را امضا کند.
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:14  توسط گیل بانو
|
از چند روز پیش دارم بی سروصدا وسایلم را جدا می کنم. کم کم کامپیوترم را خالی می کنم. نامه هایم را می ریزم روی سی دی و می اندازم توی کیفم. نامه های قدیمی را تک به تک نگاه می کنم و بعضی ها را می گذارم توی پوشه تا ببرم خانه. خب نامه ها بعضی هاشان خیلی قدیمی ست. شاید دورریختنی. من دوست ندارم توی خانه، آت و آشغال دور خودم جمع کنم. اما این ها بخشی از زندگی منند. همش فکر می کنم یک چیز عزیزی را دارم این جا، بافی می گذارم. من که توی این سال های آخر این همه آزار دیدم نباید بغض کنم، اما چیزی که دارم پشت سرم به جا می گذارم، نیمی از روزهای زندگیم هستند، بیست سال از چهل و دو سال زندگیم ، مفیدترین ساعت های روزهای عمرم. لابلای کاغذهایم نقاشی های کودکانه و خیلی ابتدایی بچه ها را پیدا می کنم. آن وقت ها که ساختمان اداره توی شهر بود و گاهی بچه ها را از مهدکودک می آوردم اداره . با هم می رفتیم ناهار می خوردیم. من لابلای این کاغذها زن جوان بی تجربه ای را می بینم که تازه از دانشگاه بیرون آمده و پشت همین میز توی همین آدم ها بزرگ شده و به بلوغ اجتماعی رسیده و یک عالم آدم را شناخته و یک عالم آدم او را شناختند. صدها دانشجو را دیده که فارغ التحصیل شده اند و دهها دوست و رفیق پیدا کرده و خیلی وقت ها غم هایش را از خانه آورده اینجا و میان این آدم ها فراموش کرده، و گاهی خیلی زیاد پشت همین میز اشک ریخته و خیلی وقت ها خندیده و گاهی تا سر حد جنون عصبانی شده. گاهی به رسم زمانه رفته بالای بالا و گاهی با سر خورده زمین و درمیان این همه فراز و فرود خیلی چیزها یاد گرفته و پخته شده. هنوز معاون موافقت نکرده. دارد سرسختی می کند. اصرار دارد که بمانم و اوضاع درست می شود. اما این چندمین بار است که قول می دهد. قبلا هیچوقت حتی حرف رفتن را نزده بودم. فقط گله می کردم. هیچوقت فکر نمی کردم که بخواهم بروم. همیشه فکر می کردم اوضاع درست می شود. الان مصمم هستم به رفتن و دیگر هیچ قولی را باور نمی کنم و هرطوری که باشد موافقتش را می گیرم. فکر می کند که هنوز جایی برای رفتن پیدا نکردم. هرچقدر اصرار کرد که کجا می خواهی بروی نگفتم. اما مطمئنم آن جا که می روم بهتر از این جاست.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:20  توسط گیل بانو
|
نمیدانم چقدر اما می دانم اینقدر زمان زیادی از آخرین باری که این حال را داشتم گذشته که نمی دانم کی بوده. دلم می خواهد از خوشحالی بشکن بزنم و برقصم و بلند بلند حرف بزنم و بخندم. بالاخره دارم محل کارم را عوض می کنم و امروز با آدم هایی حرف زدم که همه آدم های تاثیرگذاری هستند و همه از پیشینه ی کاریم خیلی خیلی تعریف کردند و خیلی نگرانم بودند و همه خواستند کاری برایم بکنند و جایی هم که قرار است بروم، رفتم برای یک نیمچه مصاحبه یا آشنایی یا هرچیزی که بشود اسمش را گذاشت و همه چیز خیلی خوب و خیلی عالی. خوشحالم که هنوز همکارهایی یا مدیران قدیمی یا دوستانی یا هرچیزی که اسمش هست دارم که من برایشان مهمم. اینقدر تلخی دیده بودم توی این مدت که فکر می کردم من از یاد همه ی آدم های قبلی که با آن ها کار کرده بودم، رفتم. من و این همه خوش بختی محاله، محاله، محاله
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 13:30  توسط گیل بانو
|
پسرجان از آن شبی که خبر آمدنت رسید و یک عالم آدم را بیخواب کردی، 18سال گذشته. در آن شب پر از درد و آن صبح پر از لذت، من هنوز نفهمیده بودم که این موجود فینگیلی از راه آمده چطور لحظه لحظه ی زندگی مرا با عشق آمیخته خواهد کرد. از آن صبحی که آمدی 18 سال گذشته و تو جان دلم حالا دیگر وارد مرحله ی جدیدی در زندگیت شدی. حالا دیگر حق برداشت از حساب بانکیت را داری، همان حسابی را که نگذاشتند من به جرم مادر بودن برایت باز کنم، حالا دیگر حق رای داری، ولو این که همیشه کسی باشد که رایت را بدزد، حالا می توانی گواهینامه ی رانندگی بگیری تا از کاروان این شهر بی قانون عقب نمانی.
پسرجان تلاش این روزهایت برای آزمون بزرگی که پیش رو داری برایم ستودنی ست. بلندپروازیت همان طور که گاهی مرا می ترساند، خوشحالم هم می کند. با تمام وجودم دلم می خواهد به آن چه که دنبالش هستی برسی. اما هزاران بار بیشتر از آن، دلم می خواهد و آرزو می کنم که اگر زمانی به آن جا که می خواهی، رسیدی خودت را، خود خودت را، آدمیتت را فراموش نکنی و به یاد داشته باشی که آن را همیشه ی همیشه به عنوان گران بها ترین موجودی زندگیت حفظ کنی. پسرجان همیشه یادت باشد بعد از سلامتی تو و برادرت، برایم از هرچیزی مهمتر انسان ماندنتان است. این را هیچوقت فراموش نکن جان دلم.
تولدت مبارک
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:14  توسط گیل بانو
|
چندشب پیش داشتم برای برادر گیله مرد از سختی محیط کار می گفتم و بدون فکر از دهنم دررفت که شنبه تا چهارشنبه را جزء روزهای زندگیم نمی دانم و فقط می خواهم که بگذرد و من فقط از بعدازظهر چهارشنبه تا جمعه زندگی می کنم. بعد فکر کردم که تبدیل به چه آدم قابل ترحمی شده ام و چرا این حرف را زدم و لابد الان همه دلشان برای من می سوزد. دیروز توی اداره سرما خوردم و هرچه حالم بدتر می شد احساس شادی بیشتری می کردم که می توانم مرخصی استعلاجی بگیرم. بعد دل خودم هم برای خودم سوخت، که چرا دارم تحمل می کنم. این را دوروبری هایم زیاد می پرسند. دو سه سال پیش فکر می کردم که وقتی سابقه ام بیست سال شد و شرایط تغییر نکرد خودم را بازنشسته می کنم. حالا بیست ساله شده ام اما به بازنشستگی فکر نمی کنم. یک روز یکی از معاون های قبلی را دیدم و از من درباره ی واحدمان پرسید. گفتم
افتضاح به تمام معنا. بعد خندیدم و گفتم فقط همین چندوقته. نتونستیم
رایمونو پس بگیریم. اما دانشگاه رو ازشون پس می گیریم. روزی دهها بار با خودم تکرار می کنم که "به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی*". اما فکرم به جایی قد نمی
دهد. این جا حتی استادیار و استاد تمامی هم که همسوشان نباشد درمعرض انواع آزارهای روانی ست. ازطرفی فکر می کنم همین که هستیم و داریم سرسختانه به کارمان ادامه می دهیم خودش خار است توی چشمشان، از یک طرف هم فکر می کنم باید خودمان را از بازی حقیرشان بکشیم بیرون. نمی دانم. نمی دانم چه کار باید بکنم. با خودم تکرار می کنم "برای مطمئن در نامطمئن خطر کن*". بدجوری سرگردانم. حالا که سرماخورده ام و توی خانه نشستم. تا ببینم چی میشه.
*از شعری از پابلو نرودا
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 11:30  توسط گیل بانو
|
جوانک، نماینده ی شورای صنفی ست. از اول ترم تا حالا کوچکترین مشکل صنفی شان هم حل نشده. خیلی عصبانی ست و مصر است به هر دری بکوبد تا مشکلی حل شود. سه ربع ساعت دارد توی جلسه ی ما گله هایی می کند که ربطی به ما ندارد. مدیر خرکیف شده که دارد بد بقیه ی مدیرها را می شنود. اینقدر بی غیرت است که حالیش نیست جزیی ترین مشکلات واحد خودش را نتوانسته از شروع ترم تا حالا حل کند. شنیدن مشکل واحدهای دیگر ذوق کردن ندارد. بوفه ی یک دانشکده را دارند ضمیمه ی نمازخانه می کنند. آلاچیق را می خواهند به بوفه تبدیل کنند. جوانک سخت عصبانی ست. مدیر می گوید چون توی آلاچیق دختر و پسر می نشینند و صحبت می کنند و از خیابان دید دارد، که ندارد، می خواهند تغییر کاربری بدهند. گه اضافه. جوانک دارد آتش می گیرد. می گوید نمازخانه به آن بزرگی که نمازخوان ندارد. چرا می خواهید بزرگترش کنید و عوضش یک جای باصفایی مثل آلاچیق را که محصور هم نیست و می توانید همه جوره کنترلمان کنید خراب کنید. چرا عوضش سرویس بهداشتی نمی سازید که بچه ها توی صف توالت نمانند و صفشان تا داخل حیاط کشیده نشود. مدیر انگار چیزی یادش آمده باشد می پرد وسط حرفش و می گوید تابلو خواهران و برادران در توالت بالاخره نصب شده؟ من و جوانک همدیگر را نگاه می کنیم. سرم را آرام تکان می دهم که او ببیند و مدیر نبیند. پسرک آتشی تر شده. حس می کنم نوک دماغم قرمز شده. هروقت گریه ام می گیرد همین جور می شود. می گوید همه ی مشکل شما همین است؟حس می کنم همه ی سلول های بدنم می خواهد عق بزند. جز سکوت کاری نمی توانم بکنم. به اندازه ی هفت پشتم سر کار مشکل دارم. دلم نمی خواهد مشکلاتم بیشتر شود. گر گرفتم. بلند می شوم و پنجره را باز می کنم. دلم می خواهد یک تف توی صورت مدیر بیندازم. پسرک ارشد فیزیک می خواند. الان باید روی پروژه اش کار کند. نشسته دارد برای جابجایی بوفه و آلاچیق و زیاد شدن تعداد توالت ها چانه می زند. می گوید بالاخره حقم را، حقمان را می گیرم. دارم خفه می شوم. با خودم فکر می کنم خیلی چیزها از من دیگر گذشته. اما نباید، نباید، نباید از او هم بگذرد. نباید که بگذارد تا از او بگذرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:3  توسط گیل بانو
|
شکی نیست که مراحل مختلف تاریخی در کشور پرماجرایی مثل اینجا در زندگی شخصی ما جماعت ایرانی همیشه تاثیر زیادی داشته، و هیچ شکی نیست که اتفاقات خرداد ۸۸ و بعد از آن تغییر خیلی خیلی بزرگی در ما ایجاد کرد. من خودم بعد از خرداد ۸۸ آدمی شدم با اخلاقی تهاجمی که خیلی زود از کوره در می روم و این با آن آدم آرام و اهل مدارایی که در سال های قبل بودم خیلی متفاوت است. چند وقت پیش گیله مرد به من گفت که چرا از صبح که از خانه می روم بیرون اینقدر با مردم دعوا می گیرم. و تعجب می کند که چرا من اینقدر عوض شده ام. من از حرفش رنجیدم و خواستم ثابت کنم که اشتباه می کند. اما وقتی که خوب فکر کردم دیدم درست می گوید. من نفهمیده بودم که چقدر تغییر کرده ام. راننده ی سواری خطی که چون همه ی مسافرهاش جز یکی نیمه را ه پیاده شده اند و می خواهد به زور مسافر آخرش را هم پیاده کند و تا ته مسیر نرود، مغازه داری که نمی گذارد کسی ماشین را روبروی مغازه اش پارک کند، منشی دکتری که می گوید دستور دارد فقط برای تغییر تاریخ نسخه، بهای یک ویزیت کامل را بگیرد، همکاری که از در دوستی وارد می شود و بعد از مدتی معلوم می شود که خبرچین جناب معاون است و در عالم دوستی بدترین ضربه ها را می زند، مدیری که می خواهد پیامدهای سوءمدیریتش را گردن طرفدار فتنه بودن کارمندش بیندازد، و دهها نمونه دیگر که روزانه برای هرکدام از ما در این جامعه ی بیمار اتفاق می افتد اجازه نمی دهد که آدم اهل مدارایی باقی بمانی. همه ی ما آدم های عصبانیی هستیم که چون حقمان را نتوانستیم از آن که باید، بگیریم از صبح سعی می کنیم که به هم زور بگوییم یا این که با چنگ و دندان تلاش کنیم که زیر بار زور هم نرویم. و همه ی این ها باضافه ی مشکلات بزرگ دیگری که هست و همه می دانیم منجر به ایجاد جامعه ای شده مملو از آدم هایی که هرلحظه آماده ی شعله ور شدن هستند.
اینها مسائل واضحی ست که همه کم و بیش درگیرش هستیم. اما چیزی که باعث شده این ها را بنویسم اینست که مدتی ست دارم فکر می کنم آیا ما این اخلاق عجیب و غریبی که تازگیها زیاد نمونه اش را می بینیم را از قبل هم داشتیم یا که این هم ربط دارد به تقسیم بندی دوران قبل و بعد از خرداد ۸۸. این که از همه چیز بوی توطئه می شنویم. این که همش می خواهیم مچ گیری کنیم و به زور ثابت کنیم که طرف مقابل ما یک دروغگوی کلاهبردار است. این که دیگر به هیچ چیزی و هیچ کس اعتماد نداریم. این که اینقدر فحاش و هتاک شدیم. برنامه ی بفرمایید شام و رفتار بعضی شرکت کنندگانش و کامنت های سراسر توهینی که ملت برای قیافه یا آرایش طرف برایش می گذارند یک نمونه اش است. این ها که این کامنت ها را می گذارند از فضا نیامدند. همین آدم های دوروبر ما هستند. شاید حتی خود ما باشیم. نمی فهمم چطور می توانیم درباره ی کسی که حتی نمی شناسیم اینقدر با نفرت صحبت کنیم. واقعا ما قبلا هم همین طور بودیم؟ مدتی ست خیلی درگیر این سوالم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:34  توسط گیل بانو
|
من کدبانوی خوبی نیستم. هیچوقت هم نبودم. از این نظر هیچ به مادر نرفته ام. مادر انرژی بی پایانی داشت برای کارهای هرروزه ی خانه. من از همان اول بریز و بپاش گر بودم. هرروز بارها تهدیدم می کرد که بالاخره وسایلم را می ریزد روی سفال خانه ی همسایه. اما هرگز نه تهدیدهایش عملی شد، نه من درست شدم. حالا خانه ام فقط وقتی آباد است که قرار است مهمان بیاید. هروقت که همه چیز جابجا می شود به خودم قول می دهم که از این به بعد خانه را همیشه مرتب نگه دارم. اما این قصه نوزده سال است که تکرار می شود و هربار درست از روز شنبه وسایل کم کم روی هم انباشته می شوند تا به چهارشنبه برسد. وای به وقتی که یک نفر وسط هفته هوس کند بیاید خانه ی ما. من توانایی دارم که از صبح خروسخوان، هرچقدر هم که بیدارشدن برایم سخت باشد، تا آخرشب بیرون خانه بدوم. اما به محض اینکه پایم می رسد خانه، تنبلی، خستگی و وسوسه ی چسب خوردن به کاناپه روبروی تلویزیون می افتد به جانم. اما همیشه حس قوی تری هست که من را روانه ی آشپزخانه می کند. بچه ها.
دیروز که داشتم می رفتم خانه فکر کردم همه ی تعطیلات هفته ی پیش را می خواستم کیک درست کنم. اما رخوت تعطیلی، اعتیاد دیدن سریال های ناتمام و تنبلی همیشگی اجازه نداد. یادم آمد که پسرک دارد برای کنکور می خواند و معلوم نیست چندماه دیگر کدام شهر باشد، سال بعد هم نوبت برادرش می شود. بعد ناگهان دلم گرفت از تصور خانه ای که دیگر آدم های همیشه گرسنه ای مثل بچه هایم توش نباشند. فکر کردم هرچه بوی جورواجور غذا که توی آشپزخانه ام می پیچد همه به عشق بچه هاست، که اگر این ها توی خانه نباشند اصلا من یا گیله مرد شاید هفته هفته با نان و پنیر یا نیمرو خودمان را سیر کنیم بس که تنبلیم، بس که بی انگیزه می شویم. بعد تصمیم گرفتم بروم خانه و خوشمزه ترین کیکی را که می توانم، برایشان بپزم. بوی وانیل و پرتقال و هل که پیچید توی خانه، من انگار همه ی زندگی را می بلعیدم توی ریه هایم، همه ی عشق را.
دلم می خواهد روزی هزاربار بغلشان کنم و بوشان کنم . وقتی خیلی کوچک بودند پدرشان بهشان یاد داده بود که هروقت مشکلی داشتند، اگر دستشان را بدهند به ما مشکلشان حل می شود ، مثل جولی و جولز که کارتونش را آن وقت ها می داد. سعید عادت کرده بود وقت هایی که نگران بود دستش را توی دست ما گم می کرد و احساس امنیت می کرد. حالا اما دستش، دستشان توی دست هایم جا نمی شوند. حالا هروقت که پیششان نشسته ام دستشان را با دو تا دستهام می گیرم و حس امنیت می کنم. آن وقت ها هروقت که چیزی اذیتشان می کرد و گریه می کردند می آمدند و سرشان را توی بغلم گم می کردند و برای یک مدتی همانطور می ماندند تا آرام می شدند. الان من هر وقت که خسته ام خودم را توی بغلشان گم می کنم و تازه می شوم. باید یادم باشد که دیگر بزرگ شدند. که پرهاشان روز به روز بلندتر می شود. که باید نگذارم وابسته شان شوم. باید به عهدی که وقتی بچه بودند با خودم کرده بودند وفادار بمانم، که هیچوقت پرهاشان را نچینم، که مانع پریدنشان نشوم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 10:48  توسط گیل بانو
|
مدتی ست انگار توی بازی نیستم. از بیرون دارم تماشا می کنم. راست می گویند آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. خب وقتی امیدی به رهایی نیست چه فرق می کند کجای آب باشی. یک زمانی بود که اگر یک ذره بنزین گران می شد، یا طلا یا ارز، غصه می خوردم که روزگار مردم چطور باید بگذرد. آنها که ضعیف ترند و آسیب پذیرتر. الان عین خیالم نیست. می خوانم و می شنوم و می گذرم. گاهی یک پوزخند هم می زنم. پوستم کلفت شده. شاید یک مکانیسم دفاعی ست. اگر مثل قبلنم بودم حتما تا بحال دق می کردم. دیشب وقتی فهمیدم که عروسک های صحنه از دیوار یک کشور دیگر رفته اند بالا، چشمهام گرد شد. یک ابروم رفت بالا و با دهن باز گیله مرد را نگاه کردم. بعدش؟ سر سوزنی نگران نشدم. مثل شنیدن یک جوک مبتذل بود که آدم فکر می کند دارد به شعورش توهین می شود. حالا فقط منتظرم ببینم چه داستان هایی باید سر هم کنند. دوست دارم بدانم وقتی دارند این داستان ها را می بافند از این همه پررویی و وقاحت خودشان خجالت که نه، اما آیا تعجب نمی کنند؟ به قول مادرم کاش یک چی چی نی* می شدم می رفتم توی جمعشان ببینم با هم چه می گویند؟
*گنجشک
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:59  توسط گیل بانو
|