تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

پسرک دوست داشتنی من، نمی دانی چقدر از با شما بودن، از مادر شما بودن و از دوستی باشما خوشبختم.نمی دانی چقدر سرشار از غرور می شوم وقتی با شما حرف می زنم، با شما راه می روم و با شما زندگی می کنم.

پسرک نازنینم، مهربانی های تو همیشه ی همیشه مانند مخملی نرم، قلبم را نوازش می دهد. اما باور کن این همه مهربانی هزینه ی سنگینی دارد. دلم می خواهد بارها و بارها بهت بگویم مواظب خودت باشی عزیز دلم.

پسرک شیرین من، پانزدهمین بهار زندگیت خوشت باد. آرزوی من برایت رسیدن به همه ی آن آرزوهای بزرگ انسانی ست که در دلت جوانه زده. موفق باشی عزیز دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 12:19  توسط گیل بانو  | 

چندبار به خودم قول دادم به کسی اعتماد نکنم؟ صدها بار البته

چندبار به قولم وفا کردم؟ هیچوقت

ضربه خوردم. مهلک تر از همیشه. این دفعه از دوستی که به اندازه ی چشمهام بهش اعتماد داشتم. هرچقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می فهمم که چرا. خیلی خط خطیم. با هیچ منطقی نمی توانم توجیهش کنم. خوبی را باید به توان چند رساند تا جوابش بدی نباشد؟ توی کارهای من هیچوقت حسابگری نیست. من انتظار جبران نداشتم، بهیچوجه. فقط نمی فهمم این همه دشمنی برای چیه.

وقتی یاد گذشته، همین گذشته ی نزدیک می افتم، یک جایی وسط سینه م، جایی که وقتی بچه بودم فکر می کردم قلبم آنجاست، بدجوری می سوزد. این سوزش را قبلتر تجربه نکرده بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 11:46  توسط گیل بانو  | 

تابستان 57 که دایی آمد برای تعطیلات،گفت اینجا بوی خون می آید.من هنوز نمی فهمیدم دایی بوی خون را چطور شنیده. توی خانه و خانواده پچ پچ هایی بود، اما هنوز دوزاری من نیفتاده بود. هنوز مثلث خدا، شاه، میهن کم و بیش رعایت می شد و هنوز سرود شاهنشاهی را می شد شنید. یادم نمی آید هیچوقت احساس خاصی نسبت به شاه داشته باشم، جزاینکه برایم جالب بود دختر کوچکش همسن منست.

تا جایی که یادم هست فاجعه رکس آبادان اولین تلنگر به ذهن کودکانه من بود. این که دیگر آشکارا همه به شاه بدوبیراه میگفتند و من کم کم یاد می گرفتم که همه ی حرفهای زمزمه وار اخیر را ربط دهم به شاه و اتفاقی که افتاده بود. چیزهایی که از سینما رکس تعریف می کردند بذر نفرت را در دلم پاشید. یک روز هم خاله از تهران تلفن کرد و گفت شاه مردم را به رگبار بست، هفده شهریور. و من کم کم می فهمیدم اتفاقی بزرگ در راهست.

خط قرمزها شکست. پدر و مادر آن چه قبل تر زمزمه وار و در لفافه می گفتند حالا دیگر آشکار شده بود. شب ها می نشستیم دور هم و داستان هایی عجیب و غریب می شنیدم. واقعیت هایی که به افسانه شبیه بودند، از تعقیب و گریزها ، از دورانی که گذرانده بودند، از قدرت روزافزون ساواک، از کشتار سیاهکل، از شکنجه های سخت،... دیگر انگار از نفوذ افسانه ای ساواک به داخل خانه ها کسی نمی ترسید. راهپیمایی ها شدید و شدیدتر شد، و نفرت از شاه و ساواک در دل 9 ساله ی من بیشتر و بیشتر.

یک شب نشسته بودیم توی خانه که صدای پی در پی تیراندازی شنیدیم. تیراندازی بی امان ادامه داشت و ما نمی دانستیم ازکجاست. اما فاصله اش نزدیک بود. نیمه های شب صدا قطع شد. صبح یادم نیست چطور خبردار شدیم که مردم دیشب ساختمان ساواک را تسخیر کردند. پشت هم خبرهای جورواجور می آمد. یکی می گفت یک اتاقی هست که از زیرش صدای فریاد و ناله ی زنان زندانی می آید و هرچه می گردند نمی توانند راهی به آنجا پیدا کنند، یکی می گفت کوره ی آدم سوزی را دیده اند توی ساختمان. یکی می گفت مشت مشت ناخن کشیده ی زندانی ها را پیدا کرده اند.

مردم هم دسته دسته می رفتند تماشا. خیلی اصرار کردم تا مادر رضایت داد مرا هم ببرد. بی شک صحنه هایی که آن روز دیدم، یکی از بیرحمانه ترین و هولناک ترین صحنه های انقلاب 57 بود. جنازه های ساواکی ها را لخت از پا آویزان کرده بودند به درخت های تنومند پیاده رو پارک شهر، که روبروی ساواک بود. مردم سیگارهایشان را روی بدن بیجان این آدم ها خاموش می کردند. از اجسادشان بوی بد بلند شده بود و تنشان سوراخ سوراخ بود. مادر حالش بهم خورد، یک دست کسی را از مچ بریده بودند و به دسته ی یک پارو آویزان کرده بودند و روی یک دیوار تکانش می دانند. فوج فوج جمعیت می آمد تماشا ، انگار که به تماشای سیرک آمده اند.

همه ی آدم هایی که از دیدن یک سوسک، یا یک موش مرده شاید حالشان بهم بخورد، آنجا از دیدن آنهمه قساوت ککشان نمی گزید.

آن روز من با تماشای بدن سوخته شده شان احساس می کردم دارم تقاص مردم سوخته شده توی سینما رکس را می گیرم و هیچ به ذهن 9 ساله ی من نمی رسید که شاید این که جنازه اش آویزان است فقط یک آبدارچی ساده ی آن سازمان بوده و شاید اصلا بیگناه بوده باشد.به فکرم نمی رسید که کله گنده ها خیلی قبل ترها شاید فرار کرده باشند. سال ها طول کشید تا من دلم برای فرزند یا همسر یا پدر و مادر آن هایی که آنجا آویزان بودند بسوزد . این که چه دردی کشیدند وقتی که حتی از ترس خشم مردم نمی توانستند عزاداری کنند، این که شاید آنها هم دربین همان جمعیت بودند. من هنوز بعد از این همه سال به آسانی قادر به کشتن پشه ای که دارد خونم را می مکد یا مورچه ای که حمله کرده به آشپزخانه ام نیستم. اما آن صحنه ها حتی در عالم کودکی من هم نتوانست ناراحتم کند یا لحظه ای فکرم را پریشان کند، بس که بیزار بودم از شاه و ساواکش. نفرت به آدم ها اجازه ی فکر کردن نمی دهد، فرصت عاقبت اندیشی هم نمی دهد. نفرت منتظر نمی ماند که فکر کنی کارت درست است یا غلط. نفرت اگر تلمبار شود قادر به انجام هر کاری هست.

حالا اگر عقل سلیمی وجود دارد میان اینهمه کله ای که صاحبانشان حماسه ی حضورشان را فریاد می کنند ،باید بدانند این بیانیه هفدهم بهترین موقعیت است برایشان که نگذارند نفرت ها انباشته تر از اینی که هست بشود. نگذارند کار خراب تر شود.

پی نوشت: این چندتا عکس را پیدا کردم. اما دیده ها خیلی فجیع تر از این عکسها بود.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:5  توسط گیل بانو  | 

پسرک نازنینم! پارسال روز تولدت مصادف شده بود با دوران سرکوب ساکنین غزه و ما چه نگران بودیم برای مادران و کودکان غزه. اما عزیز دلم ما هیچ نمی دانستیم که تنها کمتر از شش ماه دیگر، وطن ما غزه ای دیگر خواهد شد، البته نه به دست بیگانگان غاصب، بلکه به دست هموطنان ارزشیمان  و نه سه هفته، بلکه زمانی بس طولانی و نامعلوم، و بی شک تا زمان پیروزی مدافعان حق.

عشق من! تو هیچگاه درک نخواهی کرد هرباری که التماست می کنم ، التماستان می کنم، مواظب خودتان باشید، و به کسی اعتماد نکنید، چطور در درونم آب می شوم و به یاد همه ی آن جوانان عزیز و برومندی می افتم که در این چند ماه نحس رفتند و برنگشتند و چطور مادرانگیم در دل خون گریه می کند.

تو هرگز دلیل اشک های گاه و بیگاهم را نخواهی دانست. یادت هست وقتی که داشتی توی مطب چشم پزشکی لنز امتحان می کردی؟ من فکر کردم که چه چشمهای قشنگی داری و دلم غش رفت برایت و بلافاصله یاد سهراب نازنین و مادرصبورش افتادم که برای من نماد معصومیت و  عشق همه ی مادران ایرانی ست و اشکم سرازیر شد. حتمابا خودت فکر کردی الان چه وقت اشک ریختن است.

پسرکم! سرنوشت تو و دوستانت بی شک مثل سرنوشت من و دوستانم، زمانی که همسن شما بودیم، خشم همیشگی، تسلیم ، ترس و حسرت نخواهد بود. تو و دوستانت، تو و همه جوانان برومند این سرزمین، که من تا همین چند ماه پیش چه بیرحمانه به قضاوتشان می نشستم ، ایرانی آزادتر خواهید ساخت. کاری که من و دوستانم در آن هنگامه ی وحشت و حسرت که یک بار دیگر تکرار شده ، نتوانستیم بکنیم.

عزیز دلم! برایت آرزو می کنم که در روز هفده سالگیت، از این همه خشم فرو خورده، از این همه بغض گلوگیر، از این همه وحشت و اضطراب اثری باقی نمانده باشد. شک نکن که حق پیروز است.

شانزده سالگیت مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 11:6  توسط گیل بانو  | 

زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه ،قشون ،حكومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد .هر چند كه یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید. آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.*


حالا آقایان شما قدرت دارید، پول و ثروت ملی دردستان شماست، تریبون رسمی دارید، نیروی هوایی و زمینی و دریایی دارید. تا چنگ و دندان مسلحید. و ما، فقط امید داریم و یکدیگر را داریم و ایمان داریم به درستی راهمان. تاریخ درباره ما و شما قضاوت خواهد کرد.

*گوشه ای از محاکمه خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:17  توسط گیل بانو  | 

از دیروز همش حالت تهوع دارم و همش اشک آروم آروم از گوشه چشمام می ریزه پایین. حالم خوب نیست، یعنی خیلی بده. نمی دونم باید چکار کنم. اما دلم میخواد کاری کنم.عیب شهرای کوچیک اینه که اطلاع رسانی ضعیفه، و معمولا فقط درحدیه که زودتر از مردم، نیروهای سرکوبگر خبردار میشن و مسیرو قرق میکنن. و نتیجه ش اینه که ما موندیم با یک دنیا خجالت از روی همه ی اونهایی که بعد از هزار و چندصدسال عاشورای دیگه ای رقم زندند. دلم می خواد می شد خدا رو ببینم و شونه هاشو بگیرم محکم تکون بدم، بلکه حواسش کمی به ما باشه. دمتون گرم بچه ها، خسته نباشید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:38  توسط گیل بانو  | 

  روزهای سرد بی اعتمادی ست. روزهای دشمنی های پنهان و دوستیهای ظاهر . روزهایی پر از نگاه های پرسشگر، نگاه هایی که می خواهند تا عمق ذهنت را بکاوند. روزهای تلخ و شیرین یک ملت، ملتی که باور دارد می تواند، روزهای آبستن حادثه، روزهای نگرانی مادرها، روزهای بی باکی فرزندان، روزهای تکراری تاریخ، روزهای تاریخی یک سرزمین..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:5  توسط گیل بانو  | 

در ورودی ساختمان را که با عجله باز کردم سینه به سینه ی مردی میانسال و خوشقیافه با موهایی سراسر سفید، شدم. راهم را که کج کردم، به ذهنم رسید در نگاهش انگار لبخندی آشنا دیده ام. دوباره نگاهش کردم. تمام پهنای صورتش می خندید. هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت آن زمان ها که کارد و پنیر بودیم فکر نمی کردم روزی برسد از دیدنش این قدر خوشحال شوم که دلم بخواهد دست بندازم دور گردنش و ببوسمش.

تازه یکسال بود درسم تمام شده بود و کار می کردم، که در امتحان استخدامی قبول شدم. قبول شدن من هم زمان شده بود با افتتاح یک مرکز جدید. من اصلا نمی فهمم که چطور تصمیم گرفتند یک مرکز تازه کاری که قبلا هم هیچ سابقه فعالیتی در این سازمان بی دروپیکر نداشته را بسپرند دست چندتا آدم تازه کار، و مسئولش را هم جوانک دانشجوی ریقو و بداخلاقی انتخاب کردند که مدت کوتاهی بود از اسارت برگشته بود و سال های اول پزشکی بود. یک ساختمان دوطبقه را شیک و پیک تجهیز کردند و دادند دست ما. این ساختمان بیشتر از هرچیز به خانه شبیه بود تا محل کار، بخصوص با آن پرده هایی که انگار توی اتاق پذیرایی خانه های اشرافی نصب شده باشد. ما هم چند نفر آدم کم سن و سال و بی تجربه و بمعنای واقعی نپخته بودیم که باید آنجا کار می کردیم. 

کلی هم توی سطح شهر تبلیغ کردند که آی مردم بشتابید که یک همچین مرکزی افتتاح شده و برای عموم هم آزاد است. خلاصه اینکه این جناب رئیس ما چون ساعت های زیادی را پی علم اندوزی بودند برای اینکه خیالشان بابت ریاستشان هم جمع باشد مرکز را سپردند به من و من کارنابلدتر از خودش شدم جانشین تام الاختیار ایشان. مرکز حسابی گل کرد و هر روز هم که می گذشت هم به کادرش اضافه میشد و هم مراجعینش بیشتر می شدند. جناب رئیس با حضور نداشته اش می خواست آنجا دیکتاتوری مطلق پیاده کند، و من نمی توانستم، نه روش مدیریت او درست بود و نه روش من.

او ،بداخلاق، ازخود راضی، از همه ی دنیا طلبکار و دانای مطلق, ومن یاغی و سرکش و لجباز بودم و واقعا نمی توانستم آن طور که او می خواست آن جا را در نبودش بگردانم. نمی توانستم. یعنی اصلا نمی خواستم که بتوانم. من از کنترل های پنهانی، از عدم اعتماد، از چک کردن رفت و آمد دائمی دیگران، آن هم یک مشت آدم مثل خودم تازه کار که هنوز تقلب کردن و کم کاری را یاد نگرفته بودند بیزار بودم. من هیچوقت یاد نگرفته بودم شیوه های پلیسی را بکار ببرم.بعد از مدت کوتاهی اینقدر رابطه ی ما پیچیده شد که تا به هم می رسیدیم انتقاد متقابل بود و جر و بحث. بجز کمتر از یکسال اول، ما همیشه با هم درگیر بودیم تا درسش تمام شد و آمد نشست سر جای خودش.

آن مرکز برخلاف اختلاف سلیقه های ما شکوفا شده بود و رشد کرد و بعدترها به یک ساختمان چندطبقه تبدیل شد. ما چند سالی همکار بودیم. کم کم رابطه ی ما بواسطه نوع خشن مدیریتیش کمرنگ شد، اما احترام متقابل همیشه حتی در اوج اختلافات بین ما بود. من بعد از چند سال از آن مرکز جدا شدم و چند سال بعد از من، او هم به سازمان دیگری مامور شد. بعد از او دیگر آن مرکز پاشیده شد و الان هم افتان و خیزان میان چند اتاق دورافتاده آخرین نفس هایش را می زند و کارکنان سابقش همه جاهای مختلف پراکنده شده اند و کارکنان جدیدش اصلا نمی دانند ما روزی اولین کارکنان آنجا بودیم.

حالا سال های زیادی گذشته. ما هردو آدم های دیگری شده ایم. در کوره زمان آبدیده شدیم و نگاهمان تغییر زیادی کرده.اگر فرصت 17 سال پیش را حالا به دست می آوردیم شاید می توانستیم کارهای بزرگی انجام دهیم. اما حالا دیگر آمده بود سوابقش را جمع کند و خودش را با 25 سال،بازنشسته کند و من هم گفتم که نصمیم دارم دوسال دیگر با بیست سال سابقه خودم را بازنشسته کنم.

چندبار به هم گفتیم که از دیدن هم چقدر خوشحال شدیم؟ چندبار به هم گفتیم که توی همه ی روزهای سختمان نگذاشتیم اخلاق فراموش شود، که روابط انسانی ما سالم ماند، با همه ی اختلافی که داشتیم به هم ضربه نزدیم، که جلو دیگران همیشه ی همیشه مدافع هم بودیم؟

دیدن یک دوست و همکار قدیمی در این روزهای سخت کاری برام خیلی لذتبخش بود. خاطراتی زنده شدند که سالها رو نیامده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:43  توسط گیل بانو  | 

حدود یکسال پیش زلزله ی مهیبی اتفاق افتاد توی زندگیمان. راست می گویند که گاهی پس لرزه ها از خود زلزله خطرناکترند. روزی که دکتر پوست گیله مرد نتیجه ی آخرین آزمایشش را دید، درحالیکه پرونده را می بست گفت شما دیگر با من کاری ندارید. و من نادان فکر می کردم که ماجرا تمام شده. غافل از اینکه پس لرزه های این زلزله مهیب تر از خودشند. معرفی شدیم به انکولوژیست و او دارو تجویز کرد. آمپولی که یکروز درمیان با زدنش انفلوانزای شدید می آمد به خانه مان. با آن هم کنار آمدیم. یعنی اصلا آدمیزاد موجود عجیبی ست. با هرچیزی، هرچقدر که سخت باشد بالاخره کنار می آید. این که علاوه بر آنفلوانزای دائمی، افسردگی هم آمد به سراغ او، و زندگیمان تحت تاثیر قرار گرفت هم با همه ی اهمیتش قابل چشم پوشی بود. با دارو میشد جبرانش کرد. اما بعداز زدن بیش از  70آمپول، دست های گیله مرد هرروز متورم تر و دردناک تر می شد و ما و البته پزشکانی که بهشان مراجعه کردیم، غافل از همه جا فکر می کردیم در اثر تزریق های مکرر و عفونت احتمالی ست. تب شدیدی که قطع نمی شد و بیش از یکهفته بی اشتهایی و تهوع شدید هم دنبالش بود. این که چقدر آنتی بیوتیک خوراکی و وریدی مصرف کرد و نتیجه نگرفت بماند.درست درمیان آن همه آشوب و دلواپسی های دیوانه کننده ی اواخر خرداد و تیر، ما این نگرانی بزرگ را  هم توی خانه داشتیم. بالاخره مشخص شد که حساسیت دارویی بوده و بعد از آزمایش های زیاد نوع دیگری از آمپول را تجویز کردند. این یکی قرار بود هر دوهفته یکبار تزریق شود، اما بلافاصله با زدن اولی همان علایم بروز کرد و دکترها به این نتیجه رسیدند که بدنش به همه ی داروهای هم خانواده حساسیت پیدا کرده و دارویی که قرار بود یکسال استفاده شود حدود پنج شش ماه بیشتر استفاده نشد. بعد از آن قرار شد فقط هرماه دکتر ویزیت کند و آزمایشات تشخیصی لازم را انجام دهد.
حالا دیگر زندگی مان برگشته به روال عادی، اما ما دیگر آن آدم های قبلی نیستیم.این یکسال از ما آدم های دیگری ساخت. این که شاید هر دومان کمی کج خلق تر شده ایم، یا زودرنج تر چیز غریبی نیست. روزهای سختی را گذراندیم و درزمان خودش صبورانه تحمل کردیم و سعی کردیم خم به ابرو نیاوریم، اما در وجودمان چیزی به اسم تحمل اگر بود دیگر به ته رسیده. عصبی و بهانه گیر شده ایم. دوتامان خیلی سعی می کنیم که اوضاع را برگردانیم مثل روزهای قبل از یکسال پیش. گاهی موفق می شویم و گاهی هم نه.
اما چیز دیگری هست که عوض شده. این که آدم های دوروبرمان دیگر برایمان معنای تازه ای پیدا کردند. کسانی بودند که خیلی نزدیک بودند، خیلی عزیز و دوست داشتنی، یعنی اصلا توی دلمان جایگاه ویژه داشتند. به خاطر ویژه بودنشان برایشان از زندگیمان زیاد مایه گذاشته بودیم. و کسانی هم بودند که دوستشان داشتیم. اما احساس نزدیکی با آنها هیچوقت نداشتیم. انگار از سیاره های جدا باشیم. یکجور فاصله ی غریب بینمان بود یا شاید بعضی دلایل این فاصله را بوجود آورده بود.
ما از کسی هیچ انتظاری نداشتیم. یعنی عادت کردیم که خودمان گلیممان را همیشه تنهایی از آب بکشیم بیرون . اما توی آن شرایط فقط یک احوالپرسی ساده ی تلفنی می توانست برایمان یک دنیا ارزش داشته باشد. این که بدانیم کسانی که دوستشان داریم و برای ما مهمند هم به ما فکر می کنند. خدا می داند که چقدر منتظر تلفن شان بودم تا فقط حرف بزنم، بلکه سبک شوم، تا دلگرم شوم به وجودشان، به مهرشان، به همدردیشان.
اما درست اوضاع برعکس شد. آنهایی که من در همه ی سال های زندگیم چه بی ریا بهشان عشق ورزیدم حتی لذت یک تلفن ساده و یک همدردی کوچک را از من دریغ کردند. آدم هایی که خودشان خوب می دانند که صحبت کردن با آنها به من چه آرامشی می داد و چقدر حرف هاشان بخصوص با توجه به شغل و تحصیلاتشان می توانست برایم تسلی بخش باشد، و درعوض کسانی که هیچ انتظاری ازشان نداشتم چطور بیدریغ بهمان کمک کردند و چطور به هر دری زدند تا راهی برای ما بازکنند و چطور محبتشان را به پای ما ریختند. حتما درباره شان مفصل خواهم نوشت. یعنی باید بنویسم تا همیشه خاطرم بماند چقدر مدیونشانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:35  توسط گیل بانو  | 

مهم نیست چندساله باشی. گیرم که شناسنامه ات نشان دهد چهل ساله شده ای. چهل سالگی هم یک اتفاق ست مثل سی سالگی یا بیست سالگی. اصلا اعداد و ارقام که نمی توانند آدم ها را به اسارت خودشان درآورند. من امروز در چهل سالگی، درست مثل کودکی هایم ، مثل نوجوانی، مثل وقتهایی که دیوانه وار عاشق بودم، مثل همه ی روزهای دیگر زندگیم، زندگی می کنم. بگمانم تا هرجا که عمر یاری دهد، درست مثل همین امروز، بتوانم عاشق باشم، بتوانم مثل همه اوقات زندگیم مثل یک آتشفشان طغیان کنم،و حتما حتما قادر خواهم بود مثل همه روزهای عمرم دراوج عصبانیت، ناگهان فروکش کنم و در اوج نفرت در میان ناباوری دیگران، ببخشم و از بخشیدن هایم، سبک و شاد شوم .من امروز مثل همیشه ی همیشه ی زندگیم عاشق رنگهای شاد و زنده ام،عاشق آرایش صورتی، عاشق لباس های یقه باز، عاشق بازی با رنگ ها.

چهل سالگی هم یک شروع است، مثل همه ی اولین های زندگی. این یکی باشد اولین روز دهه  ی پنجم! با وجود همه ی راه های نرفته، کوهی از کارهای به انجام نرسیده، خروارها آرزوی بزرگ، و شوق عظیمی برای زندگی.

من هنوز مثل همیشه با لجاجت به آرزوهایم فکر می کنم. به جستجوی راهی برای آنچه که در پی آنم. به آغازی تازه. حتما راهی خواهم جست.

چهل ساله شدن خیلی آسان تر از آن چه خیال می کردم، بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:29  توسط گیل بانو  | 

همیشه آدم هایی توی زندگی ماها وجود دارند که روزهای خوب زیادی کنارشان گذراندیم. روزهایی پر از خاطرات شیرین. بعد ناگهان یک اتفاق، یک نگاه، یک کلمه، چنان ما را از هم دور می کند که انگار هیچ وقت برای هم نبودیم. از کسی که انتظارش را نداریم بی اعتنایی می بینیم، خیلی وقتها بی معرفتی، خیلی وقتها شاید حتی پرده دری. ما وقتی از هم دلخوریم خیلی وقت ها همه چیز را زیرپا می گذاریم. کمی بعدتر چنان از هم در خیالمان دیو می سازیم که اصلا انگار هیچ چیز خوبی بین ما نبوده.  اما  دنیا با همه ی بزرگی این قدر کوچک هست که روزی کنار هم قرار بگیریم. یکی وجود دیگری را نادیده می گیرد و معلوم نیست در ذهنش چه می گذرد، اما آن دیگری هرچه می کند نمی تواند روزهای خوبشان را فراموش کند. همه ی آن خاطرات رژه می روند جلو چشمش. حالا این وسط غرورش هم هی زور می زند که حرمت های شکسته، حرف های آزاردهنده و تلاش های بی حاصلش برای حفظ رابطه را بیادش بیاورد. احساسات مختلف در جنگند. ته دلت می خواهد که برگردی به روزهای خوب، اما این غرور لعنتی را که میدان بدهی برده ات می کند. اینقدر با خودت می گویی و می شنوی و بی نتیجه می مانی تا ناگهان اصلا نمی دانی که چطور شده، که اصلا این چندین قدم فاصله را چطور طی کردی تا برسی بهش و می بینی که همدیگر را بغل کردید و چشمات پر از اشک می شود. خاطرات خوب همیشه حرمت دارند. نمی شود آسان روشان خط بطلان کشی، فقط می شود مدتی یک گوشه ی ذهنت قایمشان کنی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:28  توسط گیل بانو  | 

این حس خوب رو که آدم در روزهای قبل از جشن عروسی عزیزانش داره خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم. حسابی از یادم رفته بود. حالا فردا عروسی پسرک نازنینیه که وقتی عروسی ما بود پسر بچه کوچکی بود. اصلا باورم نمیشه این همه سال گذشته باشه. این شب ها، شب های برو و بیا، خرید، بازار رفتن های دم به دم، آرایشگاه رفتن ها، همش حرف از لباس و مدل مو و جشن و خوشی زدن، میان این برهوت غم و غصه ها حس خوبی به آدم میده. عروسی پسرعمه ی بچه هاست و بچه ها اولین کت و شلوار رسمی شون رو خریدند. حالم خوبه و فعلا دریچه ی دلم رو به روی همه ی چیزهای آزاردهنده بستم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:7  توسط گیل بانو  | 

می دانی؟ من اصلا توی سرم نمیرود که بعد 30سال بیایند از امریکا معذرت بخواهند. این چه معنی می دهد جز مردم فریبی؟ از دیشب دارم فکر می کنم که چطور می شود آدم اینقدر احمقانه رفتار کند. گیریم که حرکت درستی نبود، گیریم که خشم خام انقلابی بود، باشد قبول، اشتباه کردیم.اشتباه کردیم و تاوانش را دادیم.ندادیم؟ تاوانش هشت سال جنگ نابرابر بود، تاوانش کشته شدن آدم های بیگناه توی خانه هاشان بود، تاوانش سرنگون کردن هواپیمای مسافربری بود. اصلا آمریکا گفت که اشتباهی آن هواپیما را زده. معذرت خواست بابت اشتباهش؟اصلا آمریکا فقط بایت حمایت از اسراییل باید از همه ی بشریت معذرت بخواهد. اصلا این همه جنایتی که در ویتنام و ژاپن کرده، بعد از چند دهه آمده معذرت خواسته؟ چرا راه دور می رویم .همین عراق و افغانستان به بهانه حمایت از حقوق بشر مگر کم جنایت کرده؟
این ها دارند از آب گل الود ماهی می گیرند. دارند برای فردای پیروزی توشه جمع می کنند. بخدا دلشان برای من و تو نسوخته. این ها عقده سالها گوشه نشینی را دارند، سالها دوری از قدرت. حواسمان باشد. اشتباهات تاریخی را تکرار نکنیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط گیل بانو  | 

تا به حال این همه آدم غول پیکر هم اندازه که قیافه های شبیه داشته باشند و حتی اندازه ی ریش های کثیف و شکلش هم یکی باشد ندیدم. مانور قدرت بود. دهها موتور که روی هرکدام سه آدم غول پیکر نشته بودند و توی خیایان های هدف نعره می کشیدند. حتی اجازه نمی دادند دو سه نفر هم با هم گره بخورند. برای همین است که ایران، تهران است. توی شهرهای کوچک خیلی زود شناسایی می کنند، خیلی زود پیدا می کنند، خیلی زود متلاشی می کنند. امروز هم خیلی زود، خیلی زود، متلاشی کردند. اما نفهمیدند، همانطور که هیچوقت نمی فهمند، که با آن مانور کریهشان، با آن زوزه های نفرت انگیزشان چقدر نفرت توی دل های مردم کاشتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:29  توسط گیل بانو  | 

از زمانی که یادم هست تنها بودم. یکجور تنهایی که البته بدم نمی آمد. شاید چون به آن خو کرده بودم. برای هم دوره ای های من چیز غریبی ست که تک فرزند باشند. آنموقع ها مثل الان نبود که تک فرزندی و بی فرزندی عادی باشد. اما من تک فرزند بودم. حاصل ازدواج پدر و مادری که هریک زخم خورده ی یک ازدواج ناموفق بودند و البته اختلاف سنی مان از آن چیزی که آن زمان مرسوم بود بیشتر بود. وقتی که بزرگ و بزرگتر می شدم این اختلاف سنی مشخص تر می شد. همیشه فکر می کنم اگر پدر و مادر جوان تری داشتم شاید  زندگیم جور دیگری رقم می خورد.

من باور دارم که تک فرزندها برخلاف تصور عوام که "یکی یدونه یا خل میشه یا دیوونه" آدم هایی هستند که راحت تر می توانند گلیم خود را از آب بکشند بیرون، اعتماد به نفس بیشتری دارند و مستقل ترند.

این ها را گفتم که بگویم من از تکیه گاه متنفرم. این که کسی باشد که آدم وقت سختی ها بهش دل خوش باشد چیز دیگری ست، اما وجود تکیه گاه، استقلال آدم ها را ازشان می گیرد، و حالا می بینم که من این بلا را سر پدر و مادر آورده ام.

من بدون این که بخواهم، بدون اینکه بفهمم، کم کم و آرام آرام کاری کردم که شدم تکیه گاه پدر و مادر، و حالا یک وقتی به خودم آمدم که پدر و مادر برای انجام هرکاری به من وابسته شده اند و من، تنهای تنها مانده ام با حجم زیادی از کارها که گاهی احساس می کنم این قدر زیر بارشان خم شده ام که نزدیک است بشکنم.

وقتی آدم هایی را می بینم که همسن و سال آنها هستند و مجبورند کارهاشان را خودشان انجام دهند تازه می فهمم چه بلایی سرشان آورده ام. من از با آنها بودن، از انجام کارهاشان ناراحت و دلزده نیستم. هربار که احساس خستگی و درماندگی می کنم، به این فکر می کنم که وجودشان برای من و پسرها چه نعمتی ست. اما از این آزرده ام که باعث شدم توانایی هاشان را از دست بدهند. بس  که خودم را توی هرکار کوچکی دخالت دادم و نگذاشتم بروند دنبالش. و نتیجه اش این شد که بی اهمیت ترین کارها افتاده روی دوشم و من گاهی به معنای واقعی وقت کم می آورم برای انجام کارها، و تازه می فهمم چقدر تنها هستم.

گیله مرد همیشه همراهم بوده در طول این مسیر. حتی اگر توی بعضی از کارها نتواند کمکی کند، همین که سد راهم نمی شود، همین که کاستی هایی را که از گاه و بیگاه نبودنم بوجود می آید تحمل می کند و خم به ابرو نمی آورد و نمک روی زخمم نمی پاشد باید ممنونش باشم. ممنون او و پسرها که حالا دیگر می توانم روی کمکشان حساب باز کنم. اما چیزهایی هست که فقط به خودم مربوط می شود. تصمیماتی که فقط من باید بگیرم. من به عنوان فرزند، و آن وقت است که می فهمم چقدر تنها هستم. این که کسی نیست که حس مشترکی با من داشته باشد، و من نتوانم احساسم را آنطور که باید بهش بفهمانم خیلی سخت است. و آن وقت است که دلم تنگ تنگ می شود برای خواهر یا برادری که هیچوقت نداشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:2  توسط گیل بانو  | 

هیچوقت مثل این مدت ناتوان در نوشتن نبودم. مغزم هنگ کرده. لبریز از حرفم ولی ساکت
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:10  توسط گیل بانو  | 

88/8/8 برای من فقط یک معنی دارد، هفدهمین سالگرد همخانگیمان. اصلا نمیدانم این سال ها چطور گذشت؟ واقعا 17 سال گذشته؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:21  توسط گیل بانو  | 

آخ نمیدانی چقدر کیف دارد آدم از خواب بلند شود و نگران ناهار نباشد، نگران مهمان نباشد، کسی خانه نباشد که همش صدات کند، نگران تمیز کردن خانه نباشد، نگران کارهای بیرون نباشد و اصلا نگران کشتن ساعت ها هم نباشد. واقعا دارم لذت می برم. لذتی که ماه ها ازش دور بودم.چقدر کیف دارد هی بروی روبروی تلویزیون دراز بکشی و کانال ها را عوض کنی و هی بیایی پشت کامپیوتر وبگردی کنی.امروز روز خوبیست. حتما روز خوبی ست چون من نگران نیستم. هرچند که صبح وقتی بلند شدم درست به اندازه سه روز ظرف نشسته توی سینک ریخته بود و من با آرامش شستمشان. برعکس همیشه اصلا حرص نخوردم که کارهای دیگرم مانده. که ناهار باید بپزم، که خانه خاک گرفته و دخترک رفته مشهد. که کلی خرید دارم که باید انجام شود. نه، امروز روز من است. به این آرامش احتیاج دارم. کارها انجام می شود. کمی دیرتر.مهم نیست.من ماه هاست از آرامش دورم. امروز آرامم، با وجود همه ی کارهای انجام نشده، با همه ی مشکلات حل نشده. امروز روز خوبی ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:43  توسط گیل بانو  | 

خواب عجیبی بود، خواب دیدم یک سگ بزرگ وحشی را انداخته اند به جان من. من از ترس نزدیک است قالب تهی کنم و روبروی من تپه ی بزرگی ست که فوج فوج آدم می آید رویش می ایستد تا این صحنه را ، صحنه ی پاره پاره شدن مرا نگاه کنند. مرا هم محکم نگه داشته اند تا مبادا فرار کنم. سگ تا دندانش به بدنم می رسد کوچک و کوچکتر می شود و تعظیم می کند و آنهمه آدم همه متواری می شوند. توی خواب یاد داستان ابراهیم و آتشی که گلستان شد می افتم و وقتی از خواب می پرم صورتم از اشک خیس است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:29  توسط گیل بانو  | 

بااینکه بیشتر از دو روز گذشته نه پشیمانم و نه از کارم خجالت می کشم. می دانم وقتی بهت گفتم اینکار را کردم جا خوردی، هرچند که چیزی نگفتی و فقط گوش کردی و آرام نگاهم کردی. اما باور کن من احتیاج داشتم با کسی صحبت کنم که قضاوتم نکند، نصیحتم هم نکند، اینقدر هم بهم نزدیک نباشد که از غصه ام غمگین شود و اعصابش داغان شود و البته کسی باشد که شرایطی را که برایش می گویم بشناسد و بتواند درک کند. می دانم گریه کردن مثل بچه ها، با صدای بلند و بی وقفه، و حرف زدن لابلای گریه هایی که از شدت آدم را به نفس نفس می اندازد، آن هم وقت صحبت کردن با مردی که سال ها خبرش را نداشتم، برای زنی به سن و سال من، کمی خلاف عرف است. اما اگر هیچکس نداند، تو باید خوب بدانی من هیچوقت پابند عرف نبودم، هیچوقت.
دوسال و نیم است که دارم تحمل می کنم. دو سال و نیم زمان خیلی زیادی ست که همش آدم را بچلانند و آدم برای اینکه فکر نکنند شکستش دادند سرش را راست بگیرد و برود و بیاید و خم به ابرو نیاورد. این می دانی یعنی چه؟ یعنی از درون ذره ذره آب شدن. جنگ وقتی رودرروست، جنگیدن آسان تراست. توی روی هم می ایستند و داد و فریاد می زنند و یک چیزهایی ازبین می رود، اما تکلیف طرفین مشخص می شود، اما این جنگی که با من شروع کرده اند، این نامردانه جنگیدن فرسایشی دارد عمل می کند و بدترین قسمت قضیه اینست که هیچکس نمی فهمد من چه می گویم. یعنی تا شرایط داخلی سازمان را نشناسی، و تا آدمهایی را که با من طرفند نشناسی، تا ندانی از اوج رذالت و پستیشان، از اوج کله پوکی و بی منطقیشان، از این همه احساس دانشمند بودن و نخبه بودنشان، نمی توانی بفهمی که من چه می گویم.
چهارشنبه که از اداره آمدم بیرون دیگر احساس کردم که دارم از غصه دق می کنم. دلم می خواست برای کسی حرف بزنم، اما نمی دانستم برای چه کسی، که حرف هایم را بفهمد، تا ناگهان یاد او افتادم.
کنار جاده ایستادم و شماره گرفتم. دقیقا از همان اول به گریه افتادم. دوسال و نیم تظاهر به بیخیالی از درون مرا تهی کرد. بلند بلند زار زدم و حرف زدم. زمانی مدیر بسیار موفق حوزه ای بود که من رییس یکی از واحدهایش بودم. همسنیم و 4 سال کاری بسیار موفق را با هم گذراندیم تا این ستایشگران آنارشیسم سروکله شان پیدا شد. او خودش را زود از مخمصه کشید بیرون و رفت برای گرفتن دکترا و من و چند نفر دیگر ماندیم و چون من تنها زن این مجموعه بودم بیشترین لطمه را خوردم.
حالا من سروکله ام بعد از اینهمه مدت پیدا شد و برایش درددل کردم و گریه کردم و از سیر تا پیاز ماجرا را گفتم. حرف هایم را فهمید، قضاوتم نکرد، چندتا سفارش کوچولو کرد که شکل نصیحت نبود. چون شکل نصیحت نبود به دلم نشست. قول داد کمکم کند، اما باور کن من اصلا ازش کمک نمی خواستم، من فقط می خواستم حرف هایم را بزنم. حالا آن سفارش های کوچولوش مرا به فردا امیدوار کرده. می گویی که من هم این ها را بهت گفته بودم. گفته بودی، اما من از نصیحت شنیدن بیزارم. تو چطور بعد از اینهمه سال این را یاد نگرفتی؟

پی نوشت: خیلی دیر فهمیدم که برای درست کار کردن باید تاوان سنگینی بپردازی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:56  توسط گیل بانو  | 

تمام این مدت تلاشی سخت را بر ترس و ناامیدی درپیش گرفتم. تصمیم گرفته بودم دیگر از غم هایم اینجا ننویسم. اما من همیشه در مورد خودم و نه درمورد دیگران عهدشکن خوبی بودم. روزها، هفته ها و ماه های عجیبی ست.مثل هوا بهاری متغیر و رنگارنگ.گاهی من بر ترسها و نومیدیهایم غلبه می کنم و گاهی آنها بر من.وقتی من غالبم، لحظاتم شاد و زیبا و خودم سبک و رها می شوم و پرحرفی را از سر می گیرم، و وقتی آنها غالب می شوند دائم بغض می کنم و ساکت و نگرانم. کشمکش غریبی با خودم دارم. کشمکشی برای حفظ آرامش خودم و خانواده، و تلاشی غریب برای پنهان کردن نگرانی هایم.

خیلی سخت است وفتی از صبح که بلند می شوی همش با خودت حرف بزنی و خودت را آرام کنی و خودت را نصیحت کنی، اما با همه ی سختی این راهی ست که ماه هاست در پیش گرفته ام. هرگز مثل این روزهایم ساکت نبودم، بس که در درونم با خودم حرف می زنم و به خودم امید می دهم. هرگز مثل این روزها در اوج ناامیدی امیدوار و در اوج امیدواری ناامید نبودم.

کلاف زندگی گاهی بدجوری گره می خورد و پیچیده می شود، تا بیایی یک گره را باز می کنی می بینی چندین گره ی دیگر درست شده، اما با همه ی این ها عاشق زندگی هستم.اما حالا یک فرق اساسی با گذشته کرده ام.اعتقادات نصفه و نیمه ام ترک عمیقی برداشته. باور کن از روی خستگی و ناامیدی نیست. این روزها که کمتر حرف زدم و بیشتر ساکت بودم به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی به نتیجه ای دیگر برسم، اما امروزم بر این باورم که هرچه در کتاب های تعلیمات دینی و صحبت هاشان چپاندند توی مغزمان راهی برای خرسواری بیشتر از ما بود.هیچ عدلی در این دنیا وجود ندارد، و هیچ نظمی. والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:51  توسط گیل بانو  | 

امسال خودبخود سال سختی خواهد بود برایشان. این مسئله ی پیچیده ای نیست که نفهمند. این را هرکسی حتی خارج از این محیط هم می داند، چه برسد به آقایان نخبه ی اینجا. حالا عقل سلیم و اصول ابتدایی مدیریت -که شکر خدا نخبگان اینجا از هر دو آزادند-،می گوید که در این شرایط باید گزک دست کسی نداد.

بلد نیستید، اقلا بیکار بشینید. وقتی تغییراتتان همیشه کند کردن کارهاست ، پس تغییر بخورد توی فرق سرتان. بگذارید همان گندکاری های سال های پیش که دیگر شده روال ادامه پیدا کند. ما که بخیل نیستیم. بدمان هم نمی آید که به دست خودتان خرابکاری کنید، که نارضایتی درست کنید، تازه دلمان از خوشی قیلی ویلی می رود و کیلو کیلو قند آب می شود تویش.گاهی حتی برای ظاهرسازی هم نمی توانیم لبخندهای عمیقمان را که از این بلبشو می نشیند روی لبمان جمع کنیم.

اما وقتی یکی از راه می رسد و همین اول کار شروع می کند به انتقاد و انتقاد و انتقاد، و بعد توهین و تحقیر اینجا، هرچقدر می خواهی که خوشحال باشی از آمدن این روزها و روزهای سختی که انتظار آقایان را می کشد نمی توانی. دلت می سوزد. دلت می سوزد برای زحمتهایی که قبل ترها کشیدی و کشیدند. دلت می سوزد و برایت گران تمام می شود که بشینی و ببینی که چطور جایی که سالها در آن کار کردی، به بلوغ اجتماعی رسیدی، روزهای خوب و بد زندگیت را گذراندی، تحقیر می شود. خراب می شود، ویرانه می شود. روزهای بدی برایشان درراهست. چطور نمی فهمند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:24  توسط گیل بانو  | 

وقتی باران می آید انگار روح زندگی در من دمیده می شود. این باران دیگر نوید پاییز را با خودش آورده. نوید تمام شدن این تابستان جهنمی و بدشکل و نحس را.

آمدن پاییز، این باران جانبخش، بوی خاک، همه و همه شوق دوباره ی زندگی را در من بیدار می کند. شاید خصلت شمالی بودنم باشد، شاید به خاطر پاییزی بودنم و شاید هم یکی از  دیوانگیهایم. هرچه که هست امروز زنده تر از روزهای پشت سر هستم، و امیدوارتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط گیل بانو  | 

مادر که همسن و سال من بود سرشار از انرژی بود. یک زن صبور و مقاوم و خوددار و هنرمند و کدبانو. اگر برای فامیل و دوست و آشنا و همسایه اتفاق بد و ناگواری می افتاد به اولین کسی که خبر می دادند مادر بود. می دانستند آنقدر باتدبیر است که اوضاع را جمع و جور کند و به بقیه با آرامش خبر را برساند، هرکس که بیمار بود از مادر می خواست تا در کنارش بماند. هرکس عمل جراحی داشت مادر با او شب در بیمارستان می ماند و الحق که پرستار خوبی بود. علاوه بر همه خدماتی که در وقت سختی از دل و جان به همه می داد، معمولا بهترین لباس های فامیل دوخت مادر بود، بدون چشمداشت. معمولا هم وقتی اوضاع همه روبراه بود، مشکلی نداشتند، سالم بودند، خوش بودند، کسی به یاد مادر نمی افتاد. مادر در زندگی بسیار از خودش گذشته به خاطر دیگران. خیلی وقت ها خودش را فدا کرده به خاطر دیگران.مادر حالا شکسته و داغان و خسته ست. بیشتر کسانی که مادر بیشترین یاری را بهشان رسانده ، حالا حتی یادی هم از او نمی کنند.

من آن وقتها که خیلی جوان بودم از خدمات بی منت مادر لجم می گرفت و غر می زدم. حالا می فهمم طفلک برای قانع کردن من چه فشاری متحمل می شد. با خودم قرار گذاشته بودم مثل مادر نشوم.

 حالا من در آستانه چهل سالگی خالی از انرژی هستم. بی رمق و خسته، اما انگار نمی شود دربرابر دیگران بی تفاوت بود. هرچه که می گذرد انگار شباهتمان بشتر می شود، فقط نمی دانم از آن همه انرژی مادر چرا ذره ای به من نرسید. من واقعا به آن همه انرژی نیاز دارم تا بتوانم مشکلات را بگذرانم، اما با این تن خسته ی بی رمق و لاجون چقدر می توانم تاب بیاورم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط گیل بانو  | 

فردا که بیایم دیدنت ششمین دوشنبه ای ست که می آیم بیمارستان عیادتت. احتمالا هیچوقت درک نخواهی کرد که چقدر برای آدمها سخت است که عزیزی را در بیمارستان روانی عیادت کنند. اما مطمئنا این را می دانی که چقدر برایمان مهمی. من در هر دوشنبه ی وقت ملاقات و در تمام لحظه های دیگری که به یاد  مظلومیتت می افتم زیر شکنجه ی روحی سختی قرار می گیرم، عزیزم. و هروقت که یاد خدا می افتم مات و مبهوت میشوم در کارش، که این همه صفات و اسم های قشنگی که دارد، حتی یکیش هم در زندگی تو جایی ندارد؟ احتمالا وقتی که داشته در مورد زندگی تو تصمیم می گرفته در اوج بی حوصلگیش بوده.

تو از من چند سال کوچک تر بودی و وقتی خیلی بچه بودی مادرت مریض میشود و مسئولیت خانه می افتد به دست های کوچولوی تو. دو تا برادر بزرگتر که آنها هم هنوز خیلی بزرگ نبودند و مادری که مریضیش شدید و شدیدتر می شد. همه ی فامیل از زرنگی و کاردانی یک دختر بچه تعریف می کردند. باور کن هر دفعه که پسرها وقت و بیوقت گرسنه می شوند یاد برادرهات می افتم که در دوران نوجوانی که مادرتان سخت بیمار بود با این گرسنگی های دم به دم چه می کردند و دلم آتش می گیرد.

کمی بعدتر که وارد دبیرستان میشوی، مادرت از درد و رنج خلاص می شود و شما می مانید با کوله باری از خاطرات تلخ بیماری مادر. فقط کمی بعدتر یک برادر سرباز و یک برادر دانشجو از خانه و از شهر می روند و تو می مانی با پدر که سر به هوا بود و خانه بند نمی شد. باز تنهایی و تنهایی و تنهایی.

دل می بازی و عاشق می شوی. به خیالت در بهشت به رویت باز شده. اما در یک غروب نحس گشت شما را می گیرد و پدرت را نمی توانند پیدا کنند و پدر و مادر تا نیمه های شب هرچه می کنند نمی توانند از آن جهنم خلاصت کنند و تو شب را با یک مشت آدم های جورواجور و بعضا خلافکار سر می کنی و کابوس آن شب برای یک عمر دست از سرت برنمی دارد. بعد از خلاصی از آن جای لعنتی عشقت هم تو زرد از آب در می آید و این در هم به رویت بسته می شود.

کاش به همین سادگی می شد غم هایت را توصیف کرد. اما مشکلات و سختی های ریز و درشت زندگیت خیلی بزرگتر و فراتر از گفته های منست.

اگر دوستی نداشتم که برایم از توهمات و هذیان ها و بیماری لعنتی خواهرش تعریف نمی کرد، شاید من هم مثل بفیه فکر می کردم که داری بازی در می آوری. اما من قبلا از این بیماری خوفناک شنیده بودم. می دانستم چه خوره ای ست وقتی بیفتد به جان کسی.

حالا از آن وقت که فهمیدیم بیماری، سال ها می گذرد و هربار که بیماریت عصیان می کند بر ما که دوستت داریم و بر برادر فداکارت که تصمیم گرفته همه ی عمر به پای تو و بیماریت بنشیند و بر پدر پیرت روزهای طاقت سوزی می گذرد.

هنوز وقت هایی که حالت خوب است همه از تو و خوبیهات می گویند. کاش همیشه خوب باشی. کاش وقتی این دفعه خوب می شوی دیگر هیچوقت عصیان نکنی. کاش خدا یادش بیاید که نگاهت کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:46  توسط گیل بانو  | 

دیگر هیچ چیز رنگ و طعم گذشته را ندارد. نه اینکه گذشته خیلی خوب و شیرین و خوش بوده باشدها. نه! بدجوری هم گند بود. اما گند را که هم بزنی بویش عالم را پر می کند. حالا هم از این بوی گند همه ی ما مشمئز شده ایم. همش یک جای کار ما لنگ می زند. هیچ چیزمان درست و حسابی نیست. پسرها می گویند چه گناهی کردیم که ایران به دنیا آمدیم.  می گویم حالا خوب شد که افغانستان یا عراق به دنیا نیامدید. به گفته خودم هم اعتقاد ندارم. این جا هم یک مدل دیگری از همان جاهاست دیگر. کمی متفاوت تر. حالم به هم می خورد از این بازی کثیفی که شروع شده. از این که سرگردان مانده ایم درمیانه ی راهی که حالا دیگر حتی چگونگی پایانش هم مضطربم می کند. حالم به هم می خورد از سیاستی که با دروغ عجین شده، از دروغی که با دین لعاب کاری شده، از دینی که بازیچه شده. از ابطحی حالم به هم می خورد. هیچ هم فکر نمی کنم که دروغهایش دوست داشتنی ست و قهرمان است. من ازهمان وقت که چاپلوسانه مجیز خاتمی را می گفت و حتی اشتباهاتش را هم توجیه می کرد حالم ازش به هم می خورد. من حتی از آقای کروبی هم که شده شیرمرد راستگویی، حالم به هم می خورد. جناب کروبی بعد از سی سال به خودش آمده و دارد افشاگری می کند؟ خواب سی ساله عافیت باشد جناب شیخ!

 آخ که دیگر دارم بالا می آورم از این نیرنگ بازی ها. من حالا دیگر حتی به موسوی و رسایش هم اعتقادی ندارم. شاید بهانه های خوبی باشند این آقایان برای ادامه، اما هدف نیستند. دوست دارم بدانند. خیال یک وقت برشان ندارد.

حالا دیگر من تنها و تنها معتقد به خون همه ی آنهایی هستم که در راه آزادی ریخته شد، آنهایی که هرچند بیگناه، هرچند جوان و کم سن و سال، هرچند بدون هیچ پیشینه ی سیاسی و لاف اصلاح طلبی، اما شجاعانه تاب آوردند و نیامدند اراجیف تحویل یک ملت بدهند. من فقط به خون همه ی آنها که بیگناه ریخته شد معتقدم و مطمئنم ، مطمئنم که این خون، خون بیگناه دامنگیر است. آخ سهراب! چرا فکرت از سرم بیرون نمی رود؟ چرا میان همه ی این ها که رفتند تو و مادرت اینقدر واضح حک شدید روی دیوار ذهنم پسر؟ دیدی فرجام؟ یک روز از نسل امروز نوشته بودی و از نسل بی حماسه ی ما. حالا دیگر نسل امروز هم امتحانش را پس داد. ایرانی جماعت اصلا نسل حماسه است رفیق! نسل بی حماسه نداریم در این ولایت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:20  توسط گیل بانو  | 

درست زمانی که دلم لک زده بود برای ساحل محموداباد، انگار یک نفر دیگر از طرف من به حرف آمد و پیشنهاد رفتن به شیراز داد. گیله مرد هم بدون برو برگرد قبول کرد و خواجه ی شیراز هم ما را طلبید و اینطور شد که ما یکهفته رفتیم به قلب گرما و البته هم به من که قبلا فقط یکبار، آنهم زمانی که یک بچه ی ششماهه داشتم و حامله هم بودم رفته بودم شیرازو نتوانسته بودم حسابی شیرازگردی کنم، خیلی خوش گذشت.

تازه توی این سفر فهمیدم که پیش من از غرور ملی هم خبری نیست. یعنی واقعا نفهمیدم از چه چیز این تخت جمشید میشود احساس غرور کرد؟ این که هرچه ستون و مجسمه ی شکسته باقی مانده باشد و سالم هاش توی موزه های کشورهای دیگر باشد و کسی نخواهد که بداند چطور رفته، چیزی جز این را ثابت می کند که همواره این کشور توسط آدمهای بیعرضه اداره میشده؟ اینکه وقتی چندتا خارجی از جاهای خیلی معمولی عکس بگیرند دیده می شوند، اما ستون های به آن عظمت که باید با جرثقیل حمل شود جابجا می شوند و کسی نمی بیند چطور می شود غرور ملی آدم به جوش می آید؟؟؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:8  توسط گیل بانو  | 

بیست و چند سال است که سهم ما از با هم بودن شده سالی چند روز. از این سالی چند روز هفت هشت سال اول را هم منها کن که دیدن همدیگرشده بود رویا برایمان. وقتی می آیی روزها بهتر می گذرند، حتی اگر روزهای خوبی نباشند. حتی اگر درست بعد از کودتا باشد و آن همه اتفاق تلخ بیفتد، حتی اگر گیله مرد سخت مریض باشد و تب دار، و حتی اگر نتوانیم یک پیک نیک کوچولو هم با هم برویم. بودنت اما همیشه خوب است و تسلی بخش.

سال هاست که به باعث و بانی دلتنگی هامان لعنت می فرستیم و همه ی لعن و نفرین هامان دعا می شود به جانشان و هی کلفت و کلفت ترشان می کند.

بچه هامان که کنار هم می نشینند و صدای خنده هاشان بلند می شود، بغضی می پیچد در وجودم که چرا این بچه ها باید از با هم بودن محروم باشند؟ چرا نباید لذت درکنار فامیل بودن را همیشه حس کنند؟ عادت کردیم که همیشه زندگی مان را به مرگ بگیرند و ما به تب راضی شویم.

به همیشه رفتن و همیشه دلتنگ بودن و همیشه انتظار کشیدن هم عادت کردیم. حالا باید فقط راضی باشیم که خبر هم را داریم، که هنوز هستیم، که هنوز جاسوس و مجرم و گناهکار شناخته نشدیم.... و لابد باید شکر کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:31  توسط گیل بانو  | 

شیوا جان(sheeva.blogfa.com) همه ی ما روزهای سختی می گذرانیم، شماها روزهایی سخت تر. دل تک تک ما با شماست و با خانواده هایتان. ارتفاع دعاها هم گویا این روزها کم شده و  دیگر به جایی نمی رسد اما، یادت باشد ما همه با هم هستیم.

این استعمار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمله اینهمه تاراج؟

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود....

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط گیل بانو  | 

مدتی طولانی بود که وقتی نحوه ویزیت بعضی پزشکان را می دیدم می خواستم این پست را بنویسم اما وقت و حوصله نداشتم. کامنت آقای حبیبی در پست قبلی وادارم کرد که بالاخره بنویسمش.

وقتی در سنین 17-15 سالگی بودم تمام هم وغمم شده بود این که خوب درس بخوانم تا بتوانم در کنکور ، رشته ی پزشکی قبول شوم. خدا و خودم خوب می دانیم تنها و تنها دلیل این تصمیمم این بود که در آن روزهای سرد و تاریک جنگ و دست تنگی مردم، پزشکی شوم که از هیچ مریضی ویزیت نگیرم. تصمیم داشتم صندوقی بگذارم که اگر کسی دلش خواست و توانایی داشت هرچقدر که توانست در آن صندوق بریزد. حتی فکر این جا را هم کرده بودم که چون ممکن است پول برای حقوق منشی جمع نشود، از پدر که کارمند بازنشسته است و خیلی به حقوق من احتیاج ندارد به عنوان منشی استفاده می کنم. چنان در این نقش غرق شده بودم که تمام نگرانی من شده بود این که کرایه ی مطب را باید از کجا تهیه کنم. برای این قضیه هم راه حل هایی پیدا کرده بودم. مثلا یکیش این بود که حتما یک شغل دولتی داشته باشم که از حقوق آن بتوانم استفاده کنم. البته به روی پولی که در صندوق جمع می شد هم حساب می کردم.

حالا این که چرا پزشک نشدم، برای خودش یک داستان احمقانه است. داستان توجیهات کله خرانه ی  دختر جوانی که خودش را علامه ی دهر می دانست. هم سن و سال های من باید خوب به یاد داشته باشند که در آن سال ها چطور تب پزشکی همه ی جامعه را دربرگرفت و چطور اکثر پدر و مادرها با صراحت می گفتند "پول فقط در پزشکی ست".

این که پزشکی در همه ی دوران شغل پردرامدی ست، شکی نیست. اما این که این قضیه ، به شکل یک انگیزه ی  اپیدمیک در جامعه رایج شود حالم را به هم می زد. سال های جنگ بود و انقلاب فرهنگی در آغاز آن دهه دانشگاه ها را به تعطیلی کشانده بود و در آن سال ها، دانشگاه بعد از انقلاب هنوز نوپا بود. من بیزار بودم که همراه آن موج باشم. من از سال ها قبل تصمیمم را برای پزشک شدن گرفته بودم و حالا که باید عملیش می کردم انصراف دادم. تنها دلیلم این بود که نمی خواستم دیگران فکر کنند که من هم مثل آنهای دیگر درباره ی پزشک شدن فکر می کنم. التماس های پدر و مادر به جایی نرسید. کله خرتر و احمق تر از این حرف ها بودم. در همان روزها یکی به من گفت تو مثل ماهی سیاه کوچولویی. همیشه خلاف جریان شنا می کنی. سال های زیادی طول کشید تا پشیمان شوم. اما دیگر فایده نداشت.

حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به اینجا که این مدتی که با پزشکان زیادی در تماسم و رفتارعجیب و غریب زیادی از بعضیشان و نوع برخوردشان با بیماران می بینم همیشه ی همیشه از خودم می پرسم اگر من هم پزشک می شدم بالاخره همرنگشان می شدم؟ یا می توانستم به عهدم با خودم وفادار بمانم؟ و همیشه یک جواب پیدا می کنم که هرگز نمی توانستم بیمارانم را در غالب ابزار کاریا منبع کسب تناوبی و تصاعدی درامد ببینم .

آخر چطور می شود مریضی را که مستاصل است و از یک شهر دیگر تماس می گیرد جوابش را نداد تا مریض با شرمندگی از زحمت هزارباره ای که به این و آن داده از فامیل بخواهد که برود مطب و آنجا سی هزار تومان ازش بگیرتد که فقط دکتر بگوید مریض یک سونوگرافی انجام دهد و با خودش بیاورد؟ چطور می شود پزشکی با همراه مریضی که از 6 صبح تا 8 شب با مریضش در بیمارستان بوده تا عمل جراحی انجام شود، و خسته و کوفته رفته خانه که یک لقمه غذا کوفت کند و یکساعتی استراحت کند تا بتواند تا صبح با مریضش در بیمارستان بماند تماس بگیرد  و بگوید همین الان پولی را که قرار بود بجز پولهای مقرر بیمارستان پشت دست به من بدهید باید بیاوری؟ می توانم تا فردا صبح از این نمونه ها را بشمرم.نه! هنوز مطمئنم که از جنس آنها نیستم.

پی نوشت بی ربط: فحش متداول من "آشغال" بود. حالا حیفم می آید به آنهایی که لایق فحشند بگویم "آشغال". حقیقتا کلمات در مسیر زمان معانی خود را از دست می دهند و گاهی کلمات پست قداست خاصی پیدا می کنند. فحش اینروزهای من "انی خر" یا "مثل انی" شده. چند روز پیش به یک آدم زبان نفهم گفتم دقیقا مثل انی. برای این که ثابت کند فرق دارد حرفم را گوش کرد و کاری را که می گفت غیرممکن است انجام داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:58  توسط گیل بانو  |