تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

دوهفته است که بغضی غلیظ در وجود ما نشسته. دو هفته ی تلخ بر ما گذشته، همانند همین چهار سال تلخ ، همانند روزهای تلخ بیشمار این سرزمین. هرلحظه، خاطرات چهار هفته ی پیش قطار می شوند جلو چشمانم، در ذهنم و در خاطرم. وقتی عمق غم زیاد است  مطمئنی گریه هم تسکینت نمی دهد. گریه گاهی حقیر است بر عمق غم.

مچ بند سیز بچه ها و پوسترها را که کنج اتاق می بینم، دلم فشرده می شود، برای همه ی چیزهایی که از دست دادیم. برای گل های پرپرشده مان.

یادها رژه می روند روی بند بند وجودم و آتشم می زنند.

یاد روزهایی که با دیدن هر ماشینی که یک روبان سبز داشت بی اختیار انگشتمان V میشد و لبخند می نشست روی لبهامان.

یاد روزهای پرامید و پرهیاهو. روزهای شاد. روزهای مطمئن. روزهای مهربانی.

یاد شب انتخابات. آخرین اس ام اسی که بهم رسید." به امید فردا با سی ملیون رای سبز". از یک دانشجوی قدیمی که دوست بود و عزیز بود. وقتی می آمد انگار پسر بزرگم را می دیدم که چند سال بزرگ شده. از مشکلاتی که هرروز بیشتر و بیشتر می شد، می گفت و می گفتم.

یاد آخرین اس ام اسی که دادم" وعده ی دیدار جشن پیروزی"

یاد روز انتخابات که صبح زود بلند شدیم و با امید رفتیم توی صف ماندیم تا در مدرسه را باز کنند.

یاد پدر و مادر که سالها بود رای نداده بودند و به اصرار ما رایشان را از طرف پسرها نوشتند تا جبران آنها شود که هنوز به سن رای دهی نرسیدند.

یاد خودمان که برنامه ی تهران رفتنمان را تا عصر عقب انداختیم تا نکند پدر و مادر تنبلی کنند و نروند رای دهند.

یاد صبح زود آن شنبه ی نحس که باید می رفتیم بیمارستان امام. نتیجه را شنیدیم و دلمان را خوش کردیم که اول صندوق های سیار را می شمرند و در صندوق های سیار امکان تقلب زیاد است و هنوز شهرهای بزرگ مانده.

یاد بیمارستان که به جز ما، همه از نتیجه خوشحال بودند و ما را که نمی توانستیم ساکت بمانیم چه بد نگاه می کردند.

یاد عصر اولین شنبه که همه چیز در ما خرد شد و فروریخت و بهتی غریب ما را دربرگرفت.

یاد روپوش سبزم که برده بودم تا در جشن پیروزی بپوشم. آخ، زهی خیال باطل.

یاد بوق های معترض و الله اکبر غروب اولین شنبه.

 یاد یکشنبه ای که خس و خاشاک شدیم.

 یاد دوشنبه ای که دریا شدیم.

یاد جمعه ای که تکلیف روشن شد.

یاد شنبه ای که خونین شد، سرخ شد، سیاه شد، جاودانه شد، برگی از تاریخ گلگون این دیار شد....

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 11:28 | لینک  | 

حالم هیچ خوب نیست. دلم گرفته، دلم یکهفته ست که گرفته، به وسعت ابرهایی که امروز آسمان شهرم را پوشانده. بغضی در سراسر وجودم پیچیده که درمان ندارد گویا. ما که چیز زیادی نخواسته بودیم. ما که به یک آدم غریبه ی مزدور، به یک جاسوس صهیونیست، به یک منافق خودفروخته ، به یک ضدانقلاب، به یک کافر ملحد، به یک ایرانی رفته از این دیار، دل نبسته بودیم. ما که دنبال تغییر بنیادی نبودیم. ما فقط به یک انقلابی مسلمان تندرو دهه 60 دل خوش کرده بودیم. ما فقط به یک آدم راستگوی متعهد دل خوش کرده بودیم که دهه 60، ما را با تندروی های دینیش خسته کرده بود. حالا ما مجرم شدیم؟ باختید آقایان، این دفعه را بدجور باختید. بزرگترین اشتباه این سه دهه را مرتکب شدید. به ما بد کردید، اما به خودتان بدتر.گفته بودیم به شما. نگفته بودیم؟

دو سه هفته ای بچه هامان باور کرده بودند می شود در این دیار هم شاد بود، اما حالا یقین کردند شادی در این دیار چه بهای هنگفتی دارد، خواستیم دموکراسی را که در کتاب تعلیمات اجتماعی شان خوانده بودند، برایشان معنا کنیم، اما آنها معنای زشت استبداد را آموختند، ما خواستیم دوستی و برادری را به بچه هامان بیاموزیم، شما اما کینه و نفرت را بدجوری بهشان آموختید. وقتی دوشنبه شب که تهران بودیم، ریختید توی مجتمع مسکونیمان و حدود دوساعت شکستید و زدید و گرفتید و بردید، عمق نفرت را در چشم پسرهایم دیدم و برخود لرزیدم. نگذاشتید حتی یک نسل در این سه دهه دوستی را و برادری را تجربه کنند.

دلم بدجوری می سوزد، برای بچه هایی که مفت از بین رفتند و برای خانواده هایی که مفت داغدار شدند. پسرک می گوید درخت آزادی خون می خواهد. این را درهمان شب سراسر وحشت گفت. در تاریکی. دلم هری ریخت پایین و خوشحال شدم که اشکم را نمی بیند. گفتم اما هروقت خونی پای آزادی ریخته می شود درخت استبداد تنومندتر می شود. این را از انقلاب بزرگ 57 فهمیدم. نتیجه آنهمه خون فقط 6 ماه آزادی بود طفلکم.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 11:26 | لینک  | 

روزهای انقلاب را بوضوح به یاد دارم. روزهایی که خاطراتش جزئی از بهترین خاطرات زندگیم هستند. شخصیت مادر در خانواده ای سیاسی شکل گرفته بود. حزب توده دردهه 30 درخانه به خانه ی رشت نفوذ کرده بود و مادر هم در میان خانواده ای بود که از این نفوذ درامان نمانده بود. پدر هم عقاید سیاسی خودش را داشت. جبهه ی ملی در رشت پایگاه خوبی داشت و پدرهم در دهه 30 از دوستداران دوآتشه ی مصدق و دوستانش بود. قبل از انقلاب هرگز چیزی ازشان نشنیده بودم، یا می گفتند و من نمی فهمیدم. همان ترس از نفوذ افسانه ای ساواک به خانه ها و قضیه موش داشتن دیوار خانه ها بود شاید. اما در روزهای انقلاب خاطرات شنیدنی تعریف می کردند. در همان روزها همراه بودن من با سه دخترخاله ی دانشجو و انقلابی و وابستگی عاطفی من به آنها و خاطرات پدر و مادر، نگاه مرا که دخترکی 9ساله بودم به انقلاب دقیقتر کرد.

بعد از پیروزی انقلاب 57 و گذشت مدتی از آن و شروع درگیریهای سیاسی، بارها و بارها با لحنی مطمئن از مادر شنیدم که 30سال دیگر، انقلابی دیگر می شود. برای من که نوجوانی بیش نبودم، سی سال یک زمان بسیار بسیار طولانی بود. هرگز نمی توانستم 30 سال بعد را مجسم کنم.

حالا 30 سال گذشت و من احساس می کنم این گذشت سی ساله با همه ی اتفاقات خوب و بدش مثل برق و باد گذشت. این روزها فراوان یاد آن حرف مادر می افتم. بی شک، این طوفانی که علیه شرایط موجود به پا شده همان انقلابی ست که مادر می گفت. انقلابی در درون نظام، علیه کاستی ها و بی عدالتی ها. این همان انقلابی ست که ما اصلاحاتش می دانیم. اصلاحاتی که بمراتب عقلانی تر و منطقی تر از تفکرات انقلابی تند و تیز و دوآتشه است.
نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 9:58 | لینک  | 

 1-یک پزو سراسرش پوشیده از عکس رییس جمهور است. در یک کوچه ی تنگ مرا که نصفش را رفته بودم مجبور به برگشتن می کند تا خودش رد شود.. خسته هستم و هوا گرم است و عصبیانیم کرده. وقتی از کنارم رد می شود بی اختیار از شیشه سرم را می اندازم بیرون و داد می زنم احمدی نژ*اد خر.

2- با دخترداییم از سر خاک دایی برمی گردیم. داریم خاطره ی آن 18 خرداد تلخ را برای هم تعریف می کنیم. برای اینکه توی ترافیک سنگین شهر گیر نکنیم، از کوچه پسکوچه های خیابانی که در منطقه ی محروم شهر است رد می شویم. گریه های بیصدای ما کم کم تبدیل به هق هق شده. توی یکی از این کوچه ها دوطرف بچه های 10-9 ساله به صف ایستاده اند. هرطرف عکس کاندیدای خودش را دردست دارد و با هم فریاد می زنند موسوی یا احمدی نژاد؟ من درمیان هق هق گریه با سروصورت قرمز و باد کرده سرم را می اندازم بیرون و داد می زنم موسوی، موسوی

عکس العملهام اختیاری نیست. آن دیوانگی که سالها گمش کرده بودم، انگار در من بیدار شده.

3-می روم دنبال بچه ها. نیمساعت زود رسیدم. تا حالا واقعا وقت نکرده بودم مثل دیروز توی شهر بچرخم. سر کوچه ی کلاس زبانشان ستاد موسوی و ستاد کروبی روبروی هم است. چه قیامتی ست. شب عید هم مردم اینقدر سرحال نیستند. با همه ی خستگی انرژی تازه ای می گیرم. پیاده می شوم کنار ستاد موسوی می ایستم. صدای بنیامین از ستاد کروبی می آید. پسرها و دخترهای نوجوان و جوان با قیافه های جورواجور تبلیغ می کنند. دوتا خانوم مسن همسن و سالهای مادر، اما قبراق و سرحال آمدند از ستاد مچ بند سبز بگیرند. بهشان لبخند می زنم. می گویند پرچم تمام شده. نمادانی کجا پرچم می دهند؟ دلم می خواهد با صدای بلند بخندم.

4-می بینم که بچه ها از کلاس بیرون آمدند. میروم توی ماشین تا بیایند. حدود نیمساعت گذشت و پیداشان نشد. می دانم رفتند داخل ستاد. می آیند با مچ بندهای سبزشان.

5- شهر آبستن حوادث است. به پسرها می گویم اگر درگیری شود، اصلا خوب نیست. می رسیم به خیابان خودمان. راه بندان وحشتناکی ست. دخترها و پسرهای شاد و خوش پوش وسط خیابان عکس های موسوی را پخش می کننند. بهشان لبخند می زنم و براشان دست تکان می دهم. میان این شلوغی چشمم می افتد به سه جوان که یک گوشه ایستاده اند و مات این صحنه ها هستند. تکیده و خسته اند. به نظر می آید کارگر ساختمانی باشند.به چه می اندیشند؟ شاید در دلشان به این همه سرخوشی همسن و سال هاشان غبطه می خورند. چیزی به قلبم انگار چنگ می اندازد.

5- پسرها خوشحالند که راننده اداره ی پدرشان که ساکن روستاست را دیده اند که پرچم سبز به آنتنش نصب کرده. شب زنگ می زند برای کاری. می پرسیم از اوضاع روستا،  و می گوید روستایمان همه موسویند.

اما من نگرانم. هرچه می گذرد نگرانیم بیشتر می شود. از درگیری و عواقبش می ترسم، و می بینم که چطور آرام آرام بطرف درگیری کشیده می شویم. شهر آبستن حوادث است.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 14:47 | لینک  | 

خوب می دانم وقتی آدم تصمیم بگیرد رای ندهد حتما ازنظر خودش دلایلش موجه است. من خودم 12 سال است در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم. تحریمی نبودم، شاید با خودم لج کرده بودم. تا شب 18 خرداد هشتاد هنوز مردد بودم به رای دادن به خاتمی یا اصلا رای ندادن. خاتمی درطول چهار سال نتوانسته بود آنطور که باید مرا راضی کند و ازطرفی رقبایش را هم دوست نداشتم. بین رای دادن به او و اصلا رای ندادن مردد بودم که صبح زود هجدهم خبر رفتن ابدی دایی رسید. دایی میان آه عمیق ما برای همیشه رفت و ما را دلتنگ خودش باقی گذاشت. بقیه ی روز دیگر فرصتی برای فکر کردن به انتخابات نیود.

ما چهارسال سخت و پراز دروغ و نیرنگ را گذراندیم و از طرفی موسوی درهمه ی این بیست سال به دور از هیاهو بود و آلوده نشد و بهترین گزینه ی موجود است.

اگر در این کشور زندگی می کنیم، حتی اگر بقول خیلی از تحریمی ها مشروعیت نظام را هم قبول نداریم، ولی برای بهترشدن وضع خودمان باید رای بدهیم.از مریخ که آدم نمی آید، قدرت هم که بین آدم های عادی تقسیم نمی شود، حتی اگر افراد موجود را قبول هم نداریم، بهتر است بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم.

اگر تصمیم داریم برای همیشه از کشور خارج شویم، فعلا تا زمانی که هستیم، حقمان است که دروغ نشنویم، ریا نبینیم و تحقیر نشویم.

اگر حتی در این کشور زندگی نمی کنیم حق داریم به جرم داشتن یک رییس دولت احمق درسرزمین مادریمان شرمنده نباشیم.

اگر هیچ کدامتان تصمیمتان عوض نشد و رای ندادید، قند توی دلتان آب نشود، مطمئن باشید انتخابات منحل نمی شود. حتی اگر شده با حداقل آرا، باز یکی رییس دولت می شود. یکی که شاید بدترینشان باشد، پس رای ندادن، فقط تحمل اوضاع را سخت تر می کند.

اگر با رای ما، فقط یک کتاب حسابی بتواند مجوز چاپ بگیرد و یک فیلم خوب اجازه ی اکران بگیرد، یک قدم به جلو برداشته ایم.

اگر فقط دانشگاههای ما تبدیل به قبرستان نشود، اگرفقط دستورات سخت سربازخانه ها در مدارس ما اجرا نشود، باور کنید یک قدم به جلو برداشته ایم.

اگر با رای ما فقط ریشه ی بیعرضه سالاری و فامیل بازی خشک شود باز یک قدم به جلو برداشته ایم.

باور کنید برای رسیدن به دمکراسی باید از همینجاها شروع کرد. راه رسیدن به دمکراسی، یک راه فضایی و پیچیده نیست. از همین راه های ساده شروع می  شود. پس یا علی

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 10:46 | لینک  | 

عزیز من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازی ست;

من خوب می دانم.

اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی را باز نمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید; و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،

در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان.

بیدار شو!

بیدار شو و سلام ساده ی مرا بی جواب مگذار!


"یادش گرامی"

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 10:27 | لینک  | 

 ما توی همین مملکت زندگی می کنیم. واقعیت ها را خوب می دانیم. همه ی این حرف و حدیث ها را قبلا بارها و بارها شنیدیم. کم و بیش درستی شان آشکار است. چیزهای تازه ای نبود و همه ی ما در زمان وقوع منتقد بودیم، حتی اگر شده در چهاردیواری خانه هامان. ما منکر این نیستیم که خانواده ی مذکور با این مملکت و سرمایه هایش چه کردند، اما این حقیقت هم برکسی پوشیده نیست که سرپرست آن خانواده، از پایه گذاران اصلی همین نظامی ست که جناب رییس جمهور می خواهند اقتدارش را بالا ببرند، و اینچنین رسوایی در تلویزیون، یعنی تخریب نظام، یعنی به تصویر کشیدن چهره ای زشت و پراز نفاق در عرصه بین المللی. یعنی بی حیثیت کردن همه ی مسئولین، یعنی سرافکندگی عمومی.  

ازطرفی هیچکدام از این اتفاقات، اتفاقات تازه ای نبود و جناب رییس جمهور که اینقدر شجاع هستند دراین چهار سال چه می کردند؟ چرا عرضه نداشتند که این افراد را به مراجع قضایی معرفی کنند؟ چرا جلوشان را نگرفتند؟ گذاشتند تا نزدیک انتخابات از این مطالب سوخته، استفاده ی ابزاری کنند؟

چشمم را به واقعیات نمی بندم. می دانم شنیدن این حرف ها از تلویزیون چگونه احساسات مردم ساده دل را تحریک کرد و چطور درهمین دو سه روز بعضی ها نظرشان عوض شد و این مردک متحجر را شجاع می خوانند. اما فقط یک آدم بی کله ی بدون مغز نمی فهمد که بیان این حرف ها یعنی خودزنی. متاسفم برای همه ی مایی که سرنوشتمان دست افرادی ست که برای حفظ قدرت، به خودشان هم رحم نمی کنند، چه رسد به ما. متاسفم برای همه ی مردمی که ساده لوحانه نظرشان با شنیدن این حرف ها برگشت. نگرانم، سخت نگران از نتیجه ی این انتخابات و از تکرار یک دوره ی سخت چهارساله با یک مشت آدم دروغگوی بی کفایت و نالایق.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 11:26 | لینک  | 

پسر بزرگم عادت دارد وقتی که آشپزی می کنم می آید کنارم و هرچه تعریف کردنی دارد می گوید.

1- آمده کنارم و می گوید: تاحالا اینجوری نبودم، هرچقدر میخوام فیزیک بخونم نمیتونم. میگویم از فیزیک بدت میاد یا بخاطر معلمشه. میگوید برای معلمش. میگویم چقدر مثل پیرزنای غرغرو کش میدی. یک اتفاقی افتاد و تموم شد. قبل از عید هم کاشت خداحافظی  می کرد جلو بقیه ازت معذرت هم خواست که.ولش کن دیگه. اصلا میدونی چیه؟ معمولا معلمای فیزیک از معلمای دیگه بداخلاق تر و جدی ترن.

برای اینکه باور کند آب و تاب میدهم که نمیدونی معلمای فیزیک ما چقدر خشن بودن، اما ما سرمونو مینداختیم پایین و کار خودمونو می کردیم. نه می گذارد و نه برمی دارد، می گوید: آخه شما ترسو بودین. میگویم ما ترسو بودیم؟ می گوید: نسل شما. بالاخره مال یک نسل پیش بودین. میگویم همچین میگی یک نسل پیش انگار صد سال پیش بود. می گوید چه فرقی میکنه بالاخره یک نسل پیش بود دیگه.

دلم می خواهد بهش بگم تو از نسل ما چه می دانی؟ این نسل ترسوی قدیمی خیلی کارهای سخت و خطرناک کرد و نترسید. اما از این که دوباره مقایسه نسل ها و حرف های تکراری را بگویم و بشنوم ابا دارم.

2- باز غروب است و دارم شام آماده می کنم. می آید کنارم و از اردویی که چندوقت پیش رفتند تعریف می کند. حرف به آنجا می کشد که یکی از بچه ها مشر*وب آورد و توی راه خورد. یک لحظه انگار با پتک کوبیده توی سرم. از حرفش یکه می خورم اما سعی می کنم عکس العملی نشان ندهم که دیگر نخواهد برایم چیزی بگوید. خونسرد می گویم آخر توی این سن؟ می دونی چقدر الکل روی مغز اثر مخرب داره؟ سرش را به نشان تایید تکان می دهد. احساس تنگی نفس می کنم. می روم روی بالکن و به نقطه ای دور خیره می شوم. آخر به کجا چنین شتابان؟ این هم حتما یکی از نشانه های شجاعت این نسل است.

3- می آید کنارم و می گوید داشتیم توی ون مدرسه توی راه برگشت مسخره بازی در می آوردیم و بلند بلند شعر می خواندیم، پشت چراغ قرمز یک ماشین نیروی انتظا*می می ایستد و یکیشان پیاده می شود و می گوید شماره ماشین را برداشتم و دفعه دیگر ببینمتان که اینجوری سروصدا می کنین حتما راننده باید جوابگو باشد. گفتم می خواستین بگین مگه شادی جرمه؟ می گوید نه بابا ولش کن. بچه ها همه کف کردند. توی دلم می گویم این همان شجاعتی ست که می گفتی؟ اما فقط بدوبیراهی بهشان می گویم و سکوت می کنم. نمی خواهم الکی شیرش کنم.

نمی دانم این دیگر چه نسلی ست که خودش را شجاع می داند، اما شجاعت از نظر او یعنی بی اخلاقی، بی ادبی ، یعنی رعایت نکردن هنجارها، یعنی بی احترامی به بزرگتر، و آنجا که باید حقش را بگیرد سکوت می کند و می گذرد.

 

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 13:26 | لینک  | 

ازوقتی با گیله مرد آشنا شدم ،که حالا دیگر این مدت، زمانی نزدیک به ربع قرن است، او یکی از قوی ترین آدم های دوروبرم بود. می شد هر حرفی را بهش زد یا هر خبری را بهش داد، بدون نگرانی. می شد با اطمینان از شب تا صبح باهاش توی جاده باشی، بدون اینکه نگران باشی نکند خوابش ببرد. می شد وقت خستگی و درماندگی بهش تکیه کنی و ازش کمک بخواهی. خیلی وقتها هم لازم نبود که بخواهی، او نگفته می دانست که چه کند.

اما حالا بدجوری خسته و کلافه ست. هرچه می خواهد به روی خودش نیاورد نمی تواند. افسردگی بهش غلبه کرده، هرچقدر که زور بزند و برود دوچرخه سواری و سرگشته برگردد، هرچقدر که وقتی پسرک بگوید دلش می خواهد توی فراخوان ماشین های هشت سیلندر حضور داشته باشد و بااصرار در نصف روز ببردمان تا موزه ماشین و برگرداند، هرچقدر که مقاومت کند و داروی ضدافسردگی شروع نکند، اما افسرده ست. من که از سال های دور، از آن زمانی که نوجوانی بیش نبودم با افسردگی مادر روبرو شدم، حالا دیگر نشانه های این بیماری را خوب می شناسم. گیله مرد که خیلی کم می خوابید، حالا دیگر بیشتر ساعاتی که خانه هست را خوابیده و آن زمانی هم که بیدار است خسته و بیحوصله بین ما نشسته. او که همیشه چیزی برای تعریف کردن و شوخی و خنده داشت حالا مدت هاست صدای خنده اش شنیده نمی شود. او که همیشه چیزی برای خوردن دوروبرش بود، حالا مدت هاست با ما غذا نخورده. وقتی نگاهش می کنم دلم می گیرد. چطور می شود آدم توی چندماه اینقدر شکسته شود.

اما چیز عجیب اینست که من با همه ی این فشارها و با همه ی مشکلاتی که سر کارم دارم، هیچوقت اینقدر باانرژی نبودم. هیچوقت خودم را اینقدر قوی احساس نکرده بودم . هیچوقت به قدرت عشق تا این حد پی نبرده بودم. فکر می کنم هرگز مثل این روزها درک نکردم که چطور جادوی عشق، طلسم ولدرمورت را به خودش برگرداند و چطور هری زنده ماند.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 12:18 | لینک  | 

در این 20 سال به اندازه ای گرم و سرد چشیده ایم و سختی دیده ایم که بتوانیم با خوش باوری، سختی معیشتیمان در آن 8 سال سیاه را به حساب عواقب جنگ بگذاریم و همه ی تعقیب و گریزهای نوجوانی و جوانی مان را به حساب همان خشم انقلابی که می گویند و می گویی. در این سال ها آنقدر دروغ و ریا دیدیم که سکوت بیست ساله را هرچند که توجیه ضعیفی برایش شنیدیم، اما بگذاریم به حساب اینکه اگر ساکت بودی، لااقل سالم ماندی و آلوده ی بازی های کثیف این سال ها نشدی. در این سال های آخر هم به اندازه ای سقوط کردیم که نترسیم از باختن بیشتر، نترسیم از با کله پا شدن. همه جور بن بست را هم آزمودیم. حالا اگر باز یک بن بست باشد، چه باک. پوزخند می زنیم به همه ی آن چه که می گویند از عملکرد گذشته مبهم مانده که فراوان نقطه ی ابهام در این ۲۰ سال وجود داشت و حضورت را طلوعی می دانیم برای پایان یلدای چهارساله مان.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 0:39 | لینک  | 

ما امروز میزبانیم. اداره تقریبا به حالت تعطیل درامده. به کوری چشم بعضیها. هرچند کلی کارهای احمقانه روی سرمان هوار کردند. اما برای ترکاندن چشمشان هم که شده می رویم.
نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 11:14 | لینک  | 

برای هرکسی پیش می آید که ناخواسته وارد جریانی شود که اصلا بهش علاقه ای ندارد یا اصلا بهش ربطی ندارد. حالا این جریانی که من چندسال است باهاش درگیرم واقعا ناخواسته پیش آمده، وگرنه من در زندگی خصوصیم به اندازه کافی گرفتاری دارم و این دل من به اندازه کافی همیشه آویزان هست که نخواهم خودم را درگیر کارهای دیگری بکنم. اما وقتی آدم حتی ناخواسته هم وارد یک جریانی می شود دیگر باید ادامه دهد، چون خودش هم اگر بخواهد دیگران نمی خواهند که خارج شوی.  تازه همه ی کارها و عملکرد روزانه ات را هم ربط می دهند به وابستگی به همان جریانی که از اول اصلا نمی شناختیش.

یک آدم بیعرضه و به معنای واقعی بی کفایت که شدیدا اهل باندبازی و جریانات پشت پرده بود سالها با ما همکار بود. آدمی که بیش از 20 سال یک جایی مسئولیت داشته باشد اما اینقدر که بیعرضه باشد که درطول این سال ها روند کار را یاد نگیرد و فقط امضا کردن بلد باشد، بطوریکه اگر یک روز کارشناسش نیاید کار اداره لنگ شود به درد جرز دیوار می خورد. حالا این آدم در همه ی سال هایی که ما با هم در یک واحد کار می کردیم ولی همکار مستقیم نبودیم نمی دانم روی چه حسابی چشم دیدن مرا نداشت. البته انگار سرنوشت ما یک جورایی به هم گره خورده بود، چون همیشه وقتی یک گند بزرگ می زد بطور خیلی اتفاقی من خبردار می شدم و از آن جایی که من هم یک همکار قدیمیش بودم و درجریان همه ی بیعرضگیهاش بودم همیشه ازجانب من احساس خطر می کرد. گذشت و گذشت تا در دوره ای که بیعرضه سالاری شد محور انتخاب مدیران، این آقا شد مدیر واحد ما.

با اینکه ازش واقعا بدم می آمد  اوایل نهایت سعیم را کردم که درکنارش باشم، کمکش کنم، تنهاش نگذارم و هرجا که درحوزه کاری خودم اطلاعات می خواست کامل و بدون هیچ غرضی دراختیارش گذاشتم تا واحد ما کمترین آسیب را ببیند و با همان روال قبلی ادامه بدهد. اما درست بعد از زمان کمی شروع کرد به احیای باندهای شکسته شده و انواع کثافت کاری ها. کم کم خودم را کشیدم کنار،  هرچه من بیشتر کنار کشیدم او وقیح تر شد و تا جایی که می توانست ضربه زد و کوبید تا بالاخره گند بزرگ مالی باعث برکناری مفتضحانه اش شد.

 اکیپ جدید شاید آدم های خوبی باشند اما درنوع خودشان بیعرضه ترین و ترسوترین مدیرانی هستند که دیدم. هیچ تمایلی به کار کردن با آنها ندارم و حالم از دستورات بدوی شان به هم می خورد. برای کوچکترین و بی اهمیت ترین کارها جلسه تشکیل می دهند و صورتجلسه می کنند تا مورد بازخواست قرار نگیرند. گاهی از حضور توی جلساتشان احساس خنگی بهم دست می دهد. حالا وسط این آشفته بازار و هاگیر واگیر مرا به چشم شورشی نگاه می کنند. واقعا نمی دانم چرا. هرجای کارشان که می لنگد مرا مقصر می دانند. من که با همه سیاستهای کاریشان مخالفم و همیشه توی جلسات ابلهانه شان اشکالات را می گویم و گوش نمی کنند. بعد که وقت اجرا به بن بست می رسند از چشم من می بینند.

خیلی درگیرم. روح و روانم شدیدا درگیر این قضایاست و بدجوری آسیب پذیر شدم. واقعا نمی دانم باید چکار کنم. اگر حرف نزنم می گویند باتجربه ترین فرد این واحد هستی باید نظر بدهی. وقتی نظرم را می شنوند مخالفت می کنند و وقتی به بن بست می رسند فکر می کنند من براساس نظر قبلیم موش دواندم.

 چند روز پیش یکیشان صدایم کرد. یکی که از خودشان است اما فکر می کند معتدل تر است. شاید کمی راست تر یا کمی چپ تر. گفت اینقدر نگو که ضعفی نداری. گفت نگو که باکی نداری از این که واحدت را عوض کنند. گفت این ها برای اینکه آدم را خراب کنند دنبال هیچ ضعفی نیستند. انگ زدن برایشان هیچ کاری ندارد. گفت کار خودت را بکن تا این دوران تمام شود. گفت نظر خوبی روی تو ندارند. می گویند همش معترضی....

من! یک آدم گرفتار که فقط نمی تواند جلو زبانش را بگیرد و پر از مشغله های روزمرگی ست؟ مرا که گاهی حتی برای کارهای شخصی خودش هم سرسوزنی وقت ندارد؟ آخ که دارم بالا می آورم. تک به تک رفتارم را به میل خودشان تفسیر می کنند.

خلاصه که کرک و ژرم حسابی چیده شد.

نمی توانم بفهمم آیا پیشنهاد برای انجام درست کارها معنیش اعتراض است؟دیگر نمی دانم کدام کار درست است و کدام غلط. بدجوری به هم ریختم. برای اولین بار ترس برم داشته. می دانم خیلی نامردند. همه ی اعتماد به نفسم درهم شکسته. هرگز یادم نمی آید این وقت سال روپوش سیاه بپوشم. خنده دار است. اما حتی از پوشیدن روپوش رنگی هم می ترسم. آدم که بچه دارد همه چیز تحت الشعاع بچه ها قرار می گیرد. می ترسم  کاری کنم که برای بچه ها بد شود. بزدل شده ام. اما خوب می دانم این ها که از پشت خنجر می زنند چطور رذیلانه آدم را می شکنند. دلم گریه می خواهد. بدجوری احساس ضعف می کنم.  

این روزها حالم خوب نیست. اعصابم به شدت متشنجه.اینجا نوشتم تا سبک بشم بدون اینکه کسی بپره وسط حرفم و محکومم کنه که بیگدار به آب می زنم. نوشتم چون نمیتونم توی دنیای حقیقی برای کسی تعریف کنم. هیچکس نمی فهمه چی میگم. عجیبه با اینکه همه به نوعی با این اوضاع درگیرندُ اما وقتی که از کس دیگه میشنوند طرف مقابل رو  مورد قضاوت نادرست قرار میدن.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 13:49 | لینک  | 

بیتابانه منتظر وقوع یک حماسه بزرگ هستیم. برای رهایی از همه ی سختی هایی که در این چهار سال متحمل شدیم.
نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 10:11 | لینک  | 

ما بدجوری سر کاریم. همچنان بین لاست و آلیاس و ۲۴ تاب می خوریم. از زمان خوابمان می زنیم و مشینیم به تماشا. بعدش هم هی حرص می خوریم که سیا با این همه انسان های شریف و بزرگوار، این همه اخلاق، این همه انسان دوستی، این همه حق طلبی، این همه نازکدلی و رافت و این همه تلاش های ضدتروریستی در همه ی دنیا، چطور توانسته جهان را به آشوب می کشد. تازه گاهی هم بهشان افسوس می خوریم که این انسان های والا حتما از جنس فرشتگان آفریده شده اند، نه از جنس ما آدمیان خطاکار، بخصوص ما اهالی بالقوه مجرم خاورمیانه!

رو که نیست والله. سنگ پای قزوینه.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 10:55 | لینک  | 

از وقتی دیدم توی آلیاس، فرانسی را شبیه سازی کردند و خودش را کشتند و سالون و سارک آن نقشه ی شیطانی را عملی کردند، بدجوری از همه کس سلب اعتماد کردم، حتی بیشتر از وقتی که فهمیدم نینا مایرز  24 جاسوس است. شرطی شده ام . هرکس که وارد اتاقمان می شود و می گوید چه خبر؟ فکر می کنم حتما یک منظورخاصی دارد. وقتی هم که گوشی به دست می آیند دیگر مطمئن می شوم  صدایم را هم می خواهند ضبط کنند. تازه شب هم کابوس توطئه می بینم. دچار توهم "همه کس جاسوس پنداری" شده ام. شده ام مثل صاحب آن هاله نورانی.

 

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 13:4 | لینک  | 

پسر بزرگم می گوید: خداداد گفته قطبی امنیت ملی را به خطر می اندازد. از شنیدن این جمله خنده ام می گیرد.

یاد چند ماه پیش می افتم که اس*تاندار نامه نوشت به وزیر که اگر رییس سازمان ما را عوض نکنند امنیت استان به خطر می افتد و درست همزمان مقام اول استان نامه نوشت به وزیر که اگر رییس ما را عوض کنند امنیت استان به خطرمی افتد.

می گویم: این امنیت، چقدر خاک بر سر شده که آدم های به این کوچکی، به این حقارت می توانند روش اثر بگذارند. پسرک پوزخند می زند.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 9:44 | لینک  | 

خیلی وقت بود کلی خرید ریزه میزه باید برای بچه ها می کردم. امروز بهترین وقت بود. گیله مرد نبود و بچه ها هم ساعت سه می آمدند. به دخترک هم گفتم که نیاید برای نظافت. بعد از مدت ها رفتم طرف بازار. سبکبار و بیخیال بودم. شده بودم مثل ندید بدیدها. بعد از مدتها بدون عجله رفته بودم بیرون. سر راه رسیدم به کتابفروشی نصرت. این کتابفروشی برای چند نسل پر از خاطره ست. ایستادم پشت ویترینش. قدیم ها که ما خیلی جوان بودیم  نصرت بزرگ می نشست کنار دست پسرها و مدیریت می کرد. حالا پسرهاش هم پیرمرد شدند. آن وقتها هرکس می خواست تریپ روشنفکری بزند می رفت توی مغازه نیمه تاریک نصرت و می گشت لای کتاب ها و توارها یک چیزهایی پیدا می کرد که باهاش پز بدهد. آهنگ های چه گوارا، کتاب های شاملو، اپرای کوراوغلو و خلاصه که آن مغازه نیمه تاریک داستانی بود برای خودش. ایستادم پشت ویترین و چشمم به بادبادک باز افتاد. وسوسه شدم بروم داخل و چندتا کتاب بخرم. اما دیدم سنگین می شوم و چرخیدن توی بازار سخت می شود. گفتم وقت برگشتن حتما برم چندتا کتاب بخرم. آمدم این طرف تر دیدم سوپراستار روی پرده ست. ناگهان دلم هوایی شد بلیط بگیرم و برم سینما. وقت داشتم، اما باز هم خرید وسایل بچه ها می ماند برای بعد. چند وقت است سینما نرفتم؟ آخرین باری که با گیله مرد رفتم از کرخه تا راین بود. شاید 16-15 سال پیش و آخرین بار که با بچه ها رفتم سه چهار سال پیش بود، زیر درخت هلو. به خودم گفنم "تربچه چقدر توی این سال ها بی فرهنگ شدی. وضعت خیلی خرابه". از حرف خودم به خودم لبخند زدم. سال هاست که هر هفته به گیله مرد می گویم بیا تصمیم بگیریم از این به بعد بریم سینما. ولی هیچوقت نمیشه. یاد وقتهایی افتادم که توی فضای تنگ و تاریک آن سال ها که شاید عروسی خوبان مخملباف شروعی بر جریان جدید فیلمسازی بود معمولا هیچ فیلمی از قلمم نمی افتاد.

 رفتم خرید، همینطور که داشتم آن سال ها را با خودم مرور می کردم. دستم پر شد از چیزهایی که باید می گرفتم. اینقدر خسته شده بودم که حال پیاده برگشتن نداشتم. تازه باید زود می رسیدم و ماشین را برمی داشتم می رفتم ترمینال دنبال آمپول های گیله مرد که دخترداییم گرفته و فرستاده. ساعت یک، یک و نیم باید ترمینال باشم. سوار تاکسی شدم و برگشتم طرف خانه و دلم ماند توی کتابفروشی نصرت. توی سینمایی که سالها نرفتم. پیش کتاب هایی که دلم می خواهد بخرم. دلم ماند پیش همه علاقه های کوچک و ساده ای که سال هاست گم شده لای بدوبدوهای روزمرگی، گم شده لای خواسته های بچه ها، لای بیماری پدر و مادر، لای خستگی های من، لای آشفتگیهایم. سال های زیادی ست که اولویت هام، انتخاب دیگران است، کارهای دیگران، گرفتاری هاشان، شادی هاشان و غم هاشان. سال هاست از سهم خودم گذشتم تا برای آنها که برایم عزیزند، که دوستشان دارم سهم بیشتری بماند، اما کاش بعد از گذشت این سال ها هرگز افسوس عمر از دست رفته را نخورم.

 یاد نیکی کریمی افتادم توی فیلم دو زن.

این "من" با آن "من" اختلافش مثل شب و روز است.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 21:49 | لینک  | 

با اینکه همه گفته بودند درمان با اینترفرون طولانی ست، اما خودش را آماده کرده بود که دکتر بعداز سه ماه قطعش کند. اما دکتر آب پاکی را ریخت روی دستش و گفت حداقل درمان یکسال است. می دانم سخت است. برای من سخت است چه برسد برای خودش. ولی دیگر تکلیفش با خودش معلوم شده. تصمیم گرفته که برگردد به ورزش، هرچند اگر نتواند همپای دیگران باشد. احساس می کنم بعداز ویزیت دکتر، روحیه ش بهتر شده. داروی ضدافسردگی هم بهش داده که فعلا تصمیم دارد نخورد. می گوید احتیاج ندارم. تا قبل از این که برویم تهران اصلا حال خوشی نداشت. کسل و بی حوصله بود. اما حالا خوب است. نمی دانم شارژ ناشی از حرف های دکتر است و تمام می شود یا دائمی ست. دکتر براش توضیح داد که هیچ عارضه ای نداری و این آمپول، شیمی درمانی نیست. بلکه می خواهیم اتوایمنی بدنت را بالا ببریم و تو هم باید با عوارضش کنار بیایی. چون حالا حالاها با توست. این شد که تا برگشتیم ، دوباره با دوستاش رفته گشت و گذار و من هم خوشحالم که می بینم دارد به زندگی عادی برمی گردد.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 14:5 | لینک  | 

اگر آدم یک جایی گیر افتاده باشد که هیچکس زبانش را نفهمد باید چکار کند؟ اگر آدم از آن جایی که گیر کرده راه برگشت نداشته باشد و ادامه دادن هم نوعی شکنجه باشد باید چکار کند؟ اگر آدم مجبور باشد برای این که درستی کارش را ثابت کند همش بجنگد و بجنگد اینقدر که ستیزه گری بشود جزئی از اخلاقش باید چکار کند؟ اگر بس که جدل کرده دیگر حفظ آرامشش که همیشه بهش می نازید از بین رفته و زود عصبانی می شود باید چکار کند؟

آدم ها توی این جا به دو دسته ی کاملا مختلف تقسیم شده اند. آدم های بدطینت و کریه المنظری که اصلا زبان آدمیزاد سرشان نمی شود، اما اختیار تام دارند هرکاری دلشان می خواهد بکنند. و دسته ی دیگر آدم هایی که متاسفانه با اینکه در اکثریتند، اما نمی توانند کاری بکنند. هرچقدر به در و دیوار میی زنند نمی توانند. شرایط خیلی سخته. دلم میخواد بزنم به کوه و دشت و بیابون. حالم داره از اینجا به هم می خوره.

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 13:32 | لینک  | 

من آدم سحرخیزی نیستم.همیشه ی خدا تا لحظه ی آخر، خوابم و معمولا همیشه دقیقه ی نود رسیدم به مدرسه، دانشگاه یا کار. خوشبختانه گیله مرد سحرخیز است و صبح ها جور مرا می کشد. قبل تر ها هم همیشه گیر آدمهای سحرخیز دیگری افتادم که جور مرا کشیدند. پدر و مادر و بعدتر هم اتاقی هایم توی خوابگاه. اما عجیب است با اینکه دیروز روز شلوغی داشتم و از صبح تا 5/10 شب سگ دو زدم سر ساعت 4 بیدار شدم. هرچه خواستم دوباره بخوابم نتوانستم. حسابی شارژ بودم.اما تنبلی نمی گذاشت از رختخواب بیایم بیرون.کمی که گذشت دیدم نزدیک است مالیخولیایی شوم.فکر جمیله همینجور توی ذهنم بهم دهن کجی می کرد. بارها براش فاتحه خواندم. من اصولا تنبلیم می گیرد فاتحه بخوانم. ترجیح می دهم چندتا صلوات بفرستم برای روح کسی که به یادم می آید، اما دیروز رفتم مجلس ترحیم پدر همکارم و وقت خداحافظی بهم گفت برای پدرم فاتحه بخوان. من هم همش یاد حرفش می افتادم و هی برای پدرش فاتحه می خواندم و هی بعدش برای جمیله. اما بعد به خودم گفتم اصلا نمی دانم جمیله به این چیزها اعتقادی داشت یا نه. بعد هم فکر کردم اگر بهشت و جهنمی باشد حتما جاش توی بهشت است. یک دختر 4-23 ساله که از دیوار کسی بالا نرفته، ظلمی نکرده،خون کسی را نریخته، دل کسی را نشکسته، حق کسی را نخورده و فقط برای همراه داشتن کتاب که تازه مال خودش هم نبوده کشته شده چرا باید بهشتی نباشد. خلاصه که دیدم اگر از رختخواب بیرون نیایم عنقریب مجنون می شوم. فکر کردم روزنامه را که دیشب ورق زدم. کامپیوتر که توی اتاق پسر کوچکم هست و نمی توانم روشنش کنم. توی این تاریکی هم که نمی شود یک کتاب پیدا کنم و بروم بخوانم. عینکم را بیسروصدا پیدا کنم خیلی هنر کردم. خلاصه اینکه دیدیم فقط کار خانه است که توی هر شرایطی می شود انجامش داد. بلند شدم و ظرف های مانده از صبحانه ی تا شام دیروز را شستم و کلی لباس شسته ی تانکرده که دو روز بود روی مبل ریخته بود را تا کردم و با خودم فکر کردم مادر راست می گوید که اگر 24 ساعته توی خانه راه بروی باز هم کار برای انجام دادن هست. دلم  می خواست پارچه و سطل آب بردارم و در نقش سیندرلا زمین را بسابم که دیدم سروصدا درست می شود. دلم یک کتاب سبک برای خواندن می خواست. چند ماه پیش ژان کریستف را از کتابخانه گرفتم که بخوانم اما نتوانستم. بردم و پس دادم. رومن رولان را که می خوانی باید روی تک تک جملاتش مکث کنی. باید با جان و دل بتوانی لمسش کنی. من اصلا توی آن بحرانی که داشتم نمی توانستم. پس چاره ای نیست جز پناه بردن به آشپزخانه. صبحانه آماده کردم. اول پسر کوچکم بلند شد که مثل پدرش سحرخیز است. قیافه اش از تعجب دیدن من تماشایی بود. گیله مرد هم شگفت زده شد. توی تاریخ زندگی مشترک، اولین روز غیر تعطیلی بود که زودتر از او بلند شده بودم.

پ.ن بی ربط: از شنیدن حرف ها و خبرهای آدم های درجه ی اول تا هزارم فوتبال ایران شاخ درآمده ی ما توی سال های اخیر دراز و دراز تر می شود. راستی پس اخلاق ورزشی کیلویی چنده؟

 

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 11:17 | لینک  | 

جمیله تک فرزند پدر و مادرش بود و وقتی درسش تمام شد بلافاصله برگشت ایران تا با پسر یکی از اقوام که قبلا قول و قرارهاشان را گذاشته بودند ازدواج کند. شب جمعه ی هفته ی بعد عروسیشان بود که یک روز صبح یکی از دوستاش زنگ می زند تا برای به آب انداختن کتاب ها و نشریات ممنوعه همراهش باشد. از همان بی عقلی هایی که گاهی هرکس ممکن است انجام دهد. هر دو چادر سرشان می کنند و ساک های پر از کتاب و روزنامه را می گیرند زیر چادر و می خواهند با اتوبوس شرکت واحد بروند کتاب ها را بیاندازند توی رودخانه ای که از وسط شهر می گذرد و از قضا قسمتی از آن از کنار س*پ*اه رد می شود. از مرد بلیط فروش می پرسند این اتوبوس از س*پ*اه می گذرد؟ بعدها او برای خانواده شان تعریف کرد که چون زیر چادرهاشان ساک داشتند و این سوال را پرسیدند، شک کردم که شاید بمب داشته باشند و بهمین دلیل گزارش دادم. جمیله و دوستش می نشینند تا اتوبوس پر شود که می بینند محاصره شده اند. داخل ساک هاشان را می گردند و با دیدن کتاب ها می برندشان به ناکجا آباد. یکی دو هفته بعد جوانک پ*ا*س*دا ری می رود در خانه شان و به پدرش می گوید من داماد تو هستم و فردا  ...تومان(مبلغش دقیقا یادم نیست) بیار و جنازه ی دخترت را تحویل بگیر.صاحب اصلی آن کتاب ها به واسطه ی آشنا کلفتی که داشت سه ماه بعد آزاد می شود.

از آن روز تا امروز هیچ دفعه ای نشده که از کنار آن جای لعنتی رد شوم و یاد جمیله نیفتم. هیچ نشده که آن تابلوی سفید و سبز را نبینم و یاد آن غروب تابستانی، یاد اشک دختر خاله ی بزرگ ، سکوت تکان دهنده ی دخترخاله ی کوچک، فریادهای خاله توی اتاق دربسته و بغض خودم که12 -11 سال بیشتر نداشتم نیفتم و چشمم خیس نشود. امروز باز گذرم به آن طرف افتاد. باز یاد جمیله برام زنده شد. این زخم کهنه التیام ناپذیر سال هاست که توی دل تک تک ما به جا مانده. سالهاست...

نوشته شده توسط گیل بانو در ساعت 20:9 | لینک  |