تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

از کارهایی که دیروز دوست داشتم انجام دهم فقط رستوران رفتنش عملی شد. آن هم چه رفتنی. چشمتان روز بد نبیند.از دور دیدم عده ای چادری ایستادند سر در رستوران. جلوتر که رفتم فهمیدم همایش اراذل و اوباش بود و حالا آمدند ناهار بخورند. آقایی هم از داخل می گفت باید بمانید تا لیست بیاید. خواستم بروم داخل که جلویم را گرفت و گفت باید صبر کنید. ولی بعد فهمید که از جماعت خودشان نیستم و اجازه داد که بروم. دیدم آقایان با عبا و عمامه نشسته اند گوش تا گوش دارند غذا می بلعند و آنوقت خانم های بیچاره را گذاشته اند معطل. یک میز خالی پیدا کردم و نشستم . ناگهان موجی از سیاهی وارد شد و سه تا هم بدون اجازه آمدند نشستند کنار دست من. کمی مرا برانداز کردند و بعد بی مقدمه پرسیدند مهمان همایش هستید؟ با لج گفتم "نه".و دلم می خواست بگویم که آخر به من می آید که در این همایش احمقانه تان مهمان باشم؟ ما که سمینار هم می رویم پول غذا یمان را پیش پیش می دهیم بنده خدا.

رگ بدجنسی من هم گل کرد و برای این که حرصشان را در بیاورم هی غذایم را طول دادم. غذای آنها را هم که نیاورده بودند و آنها هم هی غر می زدند که شهرهای دیگر چه پذیرایی از ما کردند و این جور نبود و آن جور بود و از این حرفها.و من هم در دل می گفتم رو را برم . چه لاشخورهایی هستید شما!

حالا جالب اینجاست که وقت حساب کردن دیدم رییس مهرورز ما که میزبان بود ایستاده و اصرار می کند مهمان ما باش.

 در دلم گفتم  خرج کز کیسه مهمان بود    حاتم طایی شدن آسان بود     قبول نکردم.

نمی دانم شعر را درست گفتم یا نه. ولی منظورم مشخص شد. در ضمن این رییس ما پسرش را که داماد کرد دلش نیامد شیرینی پخش کند. یکبار هم یک شیرینی آورد پخش کرد بعدها از دهنش در رفت که خانومم میخواست اینها را بریزد دور. من گفتم نریز می برم اداره پخش میکنم!!!

بعداز ظهر دیروز که هنوز شنگول از خوب شدن سردردم بودم نه از ماسوله رفتم بالا و نه از شیطان کوه آمدم پایین و نه رمقی در من مانده بود که بروم باغ محتشم دویدن که نه حتی قدم بزنم.  و این شد نتیجه آن همه انرژی که دیروز صبح در خودمان احساس می کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط گیل بانو  | 

امروز سردردم کمی بهتر است. شاید در نتیجه داروهایی که از دیشب شروع کردم به خوردن. الان هم که اینترنت وصل شده بهترتر! شده ام .

الان اینقدر شنگولم که دوست دارم کتانی پا کنم و بروم باغ محتشم بدوم. دوست دارم بروم ماسوله و تند و تند از پله ها بالا بروم. وقت بالا رفتن از پله ها هم هی بلند بلند حرف بزنم و اینقدر خوش باشم که بتوانم از ته دل بخندم.یا این که بروم بالای شیطان کوه و بعد تند و تند بیایم پایین و بروم نوشین و کوکی داغ بخورم با بستنی و هیچ هم نگران اضافه وزنم نباشم.کسی هم هی به من نگوید که چه خبر است؟کمی یواش تر حرف بزن.یا این که کمی نفس تازه کن. چرا اینقدر حرف می زنی.

این احساسات همه فقط برای این لحظه است.این شوق تا بعداز ظهر که خانواده دور هم جمع شویم همه از بین می رود. من خسته از ساعت های طاقتفرسای اداره. گیله مرد هم در شوق دیدن فوتبال که نمی دانم امروز هم دارد یا نه. و پسرها هم باز بهانه امتحانی که همیشه نق آن را می زنند و هیچ وقت هم نمی خوانند. و دوباره روزمرگی یک روز دیگر. 

ولش. این لحظه را عشق است که حالم خوب است و خوشم از داشتن خانواده خوب و دوستان خوبی مثل همه شما که چقدر دوستتان دارم و چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. امروز هم می خواهم برای ناهار بروم رستوران و حسابی از خودم پذیرایی کنم. راستی هوای اینجا خیلی عالی شده. ابری و خنک و دوست داشتنی.جای همگی خالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط گیل بانو  | 

سلام به همه دوستان خوبم

وقتی کامنتها یتان را خواندم از داشتن دوستان به این گلی احساس خوبی به من دست داد. دو روزی است که مبتلا به سردرد بدی هستم و خانه نشین شده ام. دکترها می گویند میگرن است. ژن نهفته ای بود که ناگهان بروز کرد. در هر حال سلامتی نعمت بزرگی ست که امیدوارم کسی از آن محروم نباشد.

مدتها پیش فایروال اداره ما سوخته بود. و چون کسی ضرورت وجودش را نمی فهمید به امان خدا ولش کرده بودند. چون نخواستند هزینه اضافی کنند!!! بعداز مدتی کل سیستم ویروسی شد. حالا تا بخرند و نصب کنند  و سیستم را آماده کنند طول می کشد. راست گفته اند که آدم خسیس دو تا که نه ! چندتا خرج دارد. در ضمن برای کارهای مهم پول ندارند وگرنه برای گرفتن جشن تولد و نکوداشت و ... برای مسئولین درجه یک استان چیزی کم نمی گذارند. بالاخره با همه بی لیاقتی و با تاکید دولت مهرورز بر  کشیدن گوش افراد بی عرضه راز ماندگاریشان همین کارهاست دیگر.وگرنه هنر دیگری که ندارند.

دکتر گفته نباید عصبی شوم. بهتر است ادامه ندهم....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  توسط گیل بانو  | 

بهار بچگي هاي ما عطر و بويي ديگر داشت. عطري كه ديگر سالهاست به مشام كسي نمي آيد. به جاي آن عطر روح افزا حالا ديگر فقط بوي دود نصيب ما ميشود و گرد و خاك معلق در هوا. آن وقتها بهار واقعا بهار بود. لطيف و عاشق كش.نه مثل الان كه از راه نرسيده مي شود چله تابستان. سوزان و بيرحم

در خانه اي به دنيا آمدم كه قبل از من پدرم و مادرش هم در آن به دنيا آمده بودند.در واقع پدربزرگ مادربزرگم آن را خريده بود.من نسل پنجم ساكن آنجا بودم. خانه باغي بزرگ با درهاي چوبي كه بالاي آنها نيم دايره هاي منبت كاري شده داشت با شيشه هاي رنگي. رف و طاقچه هاي گچبري شده. و اتاق ها و ايوان بزرگ. يادش بخير تابستانها! شبها در ايوان پشه بند مي زديم. چه كيفي داشت اگر مهمان هم مي آمد.دختر خاله ها و پسرخاله ها.يا پسرعمه ها و دختر عمه. بچه هاي خاله ها كه از تهران مي آمدند اسمش را گذاشته بودند چادر سرخپوستي.چاه كه بايد از آن آب مي كشيدي. با چوب مخصوصي كه سر آن يك چنگك داشت . و توالت كه ته باغ بود و هر دفعه بايد سر راه آفتابه را پر مي كردي و مي رفتي. شب و روز يا باران و برف و آفتاب نداشت. هرگز هم غرغر نمي زدي. نمي دانم چه قانوني بود كه هيچوقت فكر نمي كردي كه مي تواني نزديك خانه هم توالت داشته باشي. زندگي همين بود. و بيچاره مادر همان وقت كه داشتي با بچه هاي فاميل مي خنديدی و در پشه بند بالش پراني مي كردي داشت از چاه آب مي كشيد و كارهاي باقيمانده را انجام می داد. و هرچه آرتروز و درد پا و مفصل كه دارد يادگار همان خاطرات شيرين بچگيت است. خر و پف پدر چقدر ما را می خنداند وقتي روي ايوان مي خوابيد .چه روزهاي خوبي بود. مي توانستي ساعتها به درز ديوار هم بخندي.

درخت ها! از كدامشان بگويم. از درخت عنابي كه كوتاه بود و پربار؟ نميدانم اصلا الان عناب وجود دارد يا نه ولي من سالهاي سال است نديده ام. درخت گردو؟كه وقتي دو تا گردويش را كنار هم در مشت فشار مي دادي مي شكست و مغز سفيد گردو راحت از پوستش جدا مي شد. يا درختان انار ترش؟ واي كه وقتي گل مي كردند چقدر ديدني بود. يا درختان "به" كه هر كدام نامي مخصوص داشت. به پنبه اي، به استخواني كه براي پخت مربا بود، و به گلابي.وقتي به و انار مي رسيد سراسر كوچه منتظر ميوه اش بودند.درخت سيب با شكوفه هاي زيبايش.سه درخت توت كه دو تايش توت سفيد ميداد و يكي توت قرمز و مادر بين دو تايش تاب بسته بود.چه كيفي داشت تاب بازي. يادم مي آيد از يك جايي كه نميدانم كجا مي آمدند و برگ هاي درخت توت را مي بردند براي كرم هاي ابريشم. و درخت ازگيل ژاپني كه ما رشتیها می گوییم انبه و درخت گيلاس كه هرگز نمي توانم وصف كنم وقتي ميوه مي داد چقدر زيبا بود.   

از گل مرواريد بگويم يا از ياس يا شب بو؟ چند نفر تا حالا اين گل را ديده اند؟درست مثل دانه هاي مرواريد بود.بعضي روزها از شاخه هاي نازك انار به جاي سيخ استفاده مي كرديم و از دانه هاي گل به جاي كباب و بازي مي كرديم . ياس سفيد كه آنها را با سوزن به نخ مي كرديم و گردن بند و دستبند درست مي كرديم و ياس زرد كه وسطش يك پرچم نازك داشت. آن را مي كشيديم و شيره اش را مي خورديم.گل هاي شب بو ي سفيد و بنفش كه شبها عطرشان مستت مي كرد.گلهاي قرمز خوشرنگي كه بعد از مدتي دانه هاي سياه مي داد. مي گفتند اسمش گل خشخاش است.درست و غلطش را نمي دانم. هرگز هيچ جاي ديگري هم آن را نديدم.

از آن حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط بگویم که پر بود از ماهی های کوچک . و کبوترهایی که می آمدند آب بخورند و گربه های بلایی که کمین می کردند و آنها را می گرفتند و من که معمولا دیر می رسیدم و فقط می توانستم غصه بخورم.

بهار اين خانه و این کوچه چگونه مي تواند با بهار آپارتمان هاي جعبه مانند و كوچه اي كه پر از ساختمان های بلند است یکی باشد؟ 

آن بهار بود كه مي توانستي با تك تك سلول هاي بدنت لمسش كني و عاشق باشي و ديوانه شوي، بو بكشي و مست شوي، نه اين بهاري كه نيامده بجاي اين كه ديوانه ات كند ديوانه مي شود و سوزان.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط گیل بانو  | 

بالاخره وقت کردم و فیلم پرسپولیس را دیدم.البته من نه فیلم شناسم و نه منتقد. ولی احتمالا از هم دوره ای های خانم ساتراپی هستم. خیلی توی ذوقم خورد . فکر میکنم با بودن امثال ایشان ما هیچ احتیاجی به دشمن خارجی نداریم.هر چندهمه ما در این سی سال فشارهای زیادی تحمل کردیم اما ایشان فقط در تجربیات خود که نمیدانم خیالی ست یا واقعی سیاهی را آزموده اند و بس. همه ما در همین سالهایی که ایشان به تصویر کشیدند بزرگ شدیم و قد کشیدیم.درس خواندیم و کسی شدیم.هر چند که با طعم تلخ جنگ آشنا شدیم. تعقیب و گریز های خیابانی را به چشم دیدیم و بغض کردیم. جنازه کشته های جنگ را تحویل گرفتیم و اشک ریختیم. و برای جنازه هایی که پس از اعدام هرگز به عزیزانشان تحویل داده نشد هم اشک ریختیم . ما هم برای دختران مبارزی که قبل از اعدام باید به عقد پاسداران در می آمدند تا مجوز تیرباران شدن میگرفتند آه کشیدیم و لعنت فرستادیم .همه انها هدفی دنبال میکردند که برایشان عزیز بود.خیلی از ما برای پیدا بودن چندتار مو تحقیر شدیم و توهین شنیدیم.یا حتی از ادامه تحصیل محروم گشتیم. اما یاد گرفتیم که در همین فضا امید داشته باشیم و عاشق باشیم. شاد باشیم و زندگی کنیم.هرچند که خیلی روزها غمگینمان کردند و میل به زندگی را در ما خشکاندند.ولی باز یاد گرفتیم به همدیگر در وقت لزوم کمک کنیم. گاهی سخت غصه خوردیم و نا امید شدیم. ولی باز در فردای همان روز به فردایی بهتر چشم دوختیم.به فردایی که به همت تک تک ما بستگی دارد. بیشتر کسانی هم که به تبعید خودخواسته یا اجباری رفتند هرز نرفتند.خیلی از آنها با انجام کارهای سختی که در اینجا عیب و عار است توانستند خود را سر پا نگهدارند و ادامه دهند و رشد کنند و باعث افتخار خانواده و وطن شوند. همه آنها فقط به دنبال شریک جنسی نرفتند تا امیال سرکوب شده در وطن را ارضا کنند.

مشکل ما در وطن تنها منع مصرف الکل نبود. .یا نرفتن به پارتی و نپوشیدن لباسهای مارک دار.که اگر چنین بود در سالهای اخیر که می توانی همه رقمش را خیلی راحت بدست آوری نباید هیچ مشکلی احساس می کردیم.ایشان حتی به مرام اشتراکی که خودشان و خانواده شان از آن دم می زدند وفادار نبودند .آن کمونیست هایی که ما قبل ترها می شناختیم مبارزان خستگی ناپذیری بودند نه کسانی که با دیدن کمترین ناملایماتی میدان را خالی کنند. ظاهرا ایشان تنها به دنبال یک بستر اشتراکی بودندو بس که از بد حادثه هم همیشه به پست آدم های مشکل دار می خوردند.

به نظر من این خانم از یک مشکل روحی رنج می برند که در هیچ جا به آرامش نمی رسند و اصلا نمی دانند از زندگی چه می خواهد . مشکل از شرایط سخت زندگی در ایران نیست.مشکل از خودشان است.

این فیلم را توهینی می دانم به همه مایی که با تمام سختیهای کوچک و بزرگی که در تمام این سالها داشتیم و داریم هنوز هستیم و هنوز امید داریم.

پي نوشت:فكر مي كنم تا قبل از اين كه عده افراد دلخور بيشتر شوند بايد توضيح دهم منظورم از "ما" همه ايرانيان است. چه در داخل و چه در خارج. همه ما در اين سال ها دردهايي داشتيم و عشق هايي .هر چند غير مشترك.همه ما روزهاي خوب و بد زيادي داشتيم. اما آن چه كه مسلم است همه روزهاي ما بد نبود هر چند كه شايد خيلي بيشتر از روزهاي خوبمان بود.

اگر نا خواسته باعث رنجش دوستان عزيزي شدم معذرت مي خواهم. شايد كه در اداي منظورم ناتوان بودم.وگرنه از نظر من ايراني در هر كجاي اين دنيا كه باشد عزيز است و دوست داشتني.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط گیل بانو  | 

دوست بسیار عزیزی گفتند غمگين مي نويسم. حقيقتش خودم به افسردگي نوشته هايم نيستم ولي نمي دانم چه مرضي ست كه وقت نوشتن همه غصه هایم جلو چشمم رژه مي روند. شايد اين غم در عمق وجودم باشد كه وقتي براي دلم مي نويسم خود را نشان مي دهد.

سر حال تر از روزهاي قبل هستم .چند وقتي بود كه موردي براي مادر پيش آمده بود كه بسيار نگرانم مي كرد.خوشبختانه آزمايشات تشخيصي چيز مهمي را نشان نداد. البته بايد تحت كنترل باشد.

در راستای آشتی با کتاب تازگیها "دارا و ندار" را خواندم. یک داستان قدیمی از آمریکای در حال جنگ دوم جهانی تا حدود سالهای ۱۹۷۰. کتاب جالبی ست.ارزش خواندن دارد. در جامعه آن زمان امریکا شباهت های زیادی می توانی با وضعیت فعلی ما پیدا کنی .خیلی زیاد.در ضمن کتابی که من خواندم چاپ قدیم بود.حتما چاپ های جدید با سانسور است.

نمی دانم چرا با بسیاری از کتاب های جدید و نویسنده های مطرح روز نمی توانم ارتباط برقرار کنم. روان نیستند.شاید ترجمه های خوبی ندارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:30  توسط گیل بانو  | 

حال نوشتن نداشتم .خسته و نگران و بي حوصله ام. شايد روزهاي بعد بتوانم دليلش را بگويم.

اما مراجعه كننده اي داشتم كه مرا برد به سالهاي دور. و دلم خواست كه بنويسم.

شباهتش با يكي از هم دانشكده اي هايم فوق العاده زياد بود. ولي اسمش آشنا نبود. هرچند كه نام او را هم هر چه فكر مي كنم بياد نمي آورم.ولي دخترهاي دانشكده به او مي گفتند "شازده زنگ زده".از ما و بقيه چندسالي بزرگتر نشان مي داد . و در آن سالها كه برخلاف امروز ،ارزش ها را با پول نمي سنجيدند، بطور آشكاري شايد يكي از پولدارترين دانشجويان دانشكده بود.در آن سال هاي بدبختي و جنگ و نگراني با دستمال گردن و كت و شلوار و كيف همرنگ و ست مي آمد.و معمولا ماشين هايش هم با لباسش هماهنگ بود. بهترين ماشين هاي آن سالها. اخمو بود و مغرور.و ما اسم تنها دوستش را گذاشته بوديم "مليجك" .روزهايي كه بهترين جوانان ما در جبهه ها پرپر مي شدند حق داشتيم كه از او و دك و پزش حالمان به هم بخورد.مخصوصا كه اينقدر از خودش متشكرهم بود.

صبح يك روز يكي از دخترهاي خوشگل كلاس با حلقه بسيار گرانقيمتي كه در آن زمان اصلا رسم نبود به دانشكده آمد. همه خواستند بدانند داماد كيست و چكاره است. بعداز كلي ادا و اطوار گفت: آقاي...

چشم همه گرد شده بود. كريه ترين و منفورترين پسر دانشكده؟ در آن لحظه افكار مختلفي سراغ هر يك از ما آمد.اما همه به يك نتيجه مشترك رسيدند كه دوستمان براي پولش تن به اين ازدواج داده.

امروز از آن فكردلم گرفت. خجالت مي كشم. شايد او هم يك همسر ايده آل بود يا حتي يك انسان مهربان و باگذشت.

چرا یاد نمی گیریم روي ظاهر آدمها قضاوت نكنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:52  توسط گیل بانو  | 

امروز دوازدهمين سالگرد وداع با پدر مهرباني است كه متاسفانه در فرصت كمي كه داشتم و بواسطه گرفتاري ها و درگيري هاي فراوان سالهاي اول ازدواج كه معمولا همه به نوعي با آن آشنا هستند نتوانستم آنطور كه بايد حق فرزندي را در موردش ادا كنم.

پسرش در همه اين سالها براي پدر و مادرم جاي پسري را كه هرگز نداشتند پر كرد و من مطمئنم كه اين پسر تنها مي تواند تربيت شده همان پدر مهربان و باگذشت و دريادلي باشد كه متاسفانه خيلي دير شناختمش.

يادش گرامي.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط گیل بانو  | 

۵-۴ سالي ميشود پسرها به كلاس زبان ميروند. تقريبا  پسر بزرگم هميشه با غرغر و بيميلي راهي ميشود. واي به حال روزي كه جمعه برايشان جبراني بگذارند. حسابي پا مي گذارد روي اعصاب همه ما. اين اواخر هم كه از سطح نوجوان ميخواستند بيايند بزرگسال تعيين سطح شدند و سطحشان با هم يكي نبود. شده بود قوز بالا قوز.دوشنبه ها و پنجشنبه ها بايد من يا پدرشان گاهي چهار بار يك راه را  مي رفتيم و برميگشتيم. ترم پيش كه حسابي خودش را زد به بيخيالي و افتاد. دوباره با برادرش همكلاس شد . براي ما هم خوب شده. راحت شديم.ديگر لازم نيست اينقدر رفت و آمد كنيم.

ديشب كه رفتم دنبالشان با خوشحالي گفت چقدر زود گذشته .فكر كردم فقط نيمساعت كلاس نشستيم.

تعجب كردم.ولي مي دانم معلم جديدشان جوان ۲۲ ساله ايست كه گفته مرا سامان صدا كنيد.از جنس خودشان است. بي ريا و پرنشاط و عشق فيلم.خوب درس مي دهد ولي بهشان سخت نمي گيرد. و مثل معلم هاي قبلي نيست كه هر چند جوان بودند ولي اگر بچه ها كمي مي خنديدند آنها را به مسئول موسسه معرفي مي كردند و از آنها تعهد مي گرفتند . آخر آنها هميشه خيال ميكردند كه چون ار جنس لطيفند آنها دارند دستشان مي اندازند.

پسرم از درس زبان بدش نمي آمد .فقط نمي خواست محصور باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:10  توسط گیل بانو  | 

چرا من هميشه خسته و بي حوصله هستم؟

جرا هر روز صبح براي بعد از ظهرم صد تا نقشه مي كشم ولي وقتي وقتش مي رسد انجامش نمي دهم؟

چرا مدتهاي زياديست كه هروقت كتابي به دست مي گيرم همه چيز جلو چشمم مي آيد جز كلمات كتاب؟

چرا سالهاست نمي توانم در كتابفروشي ها كتابي انتخاب كنم و بخرم؟ كتاب خوب كم شده يا من از كتاب و كتابخواني فاصله زمين تا آسمان پيدا كردم؟

چرا ماه هاست كه مي خواهم از شروع ماه ديگر بروم باشگاه ولي هنوز آن ماه موعود نرسيده؟

چرا هفته هاست كه بايد بروم بازار و چبزي بخرم ولي نرفتم؟

چرا روزهاست كه به پسرانم قول داده ام برايشان پيراشكي درست كنم ولي نكردم؟

چرا ساعتهاست مي خواهم ميز اداره ام را مرتب كنم ولي قدرتش را در خودم نمي بينم؟

چرا وقتي پايم به آشپزخانه مي رسد دلم هواي انجام هزارتا كار چرت و پرت ديگر مي كند و دوباره مي آيم بيرون و هی این کار تکرار می شود تا بالاخره تمام شود؟

چرا هرگز نتوانستم يك خانم خانه خوب يا يك مادر كدبانو باشم؟

چرا از کارهای خانه حالم به هم مي خورد ؟چقدر سخت است کاری را که دوست نداری انجام دهی.

چرا دوست دارم ساعت ها با كسي يا كساني كه دلم مي خواهد بنشينم و صحبت كنم؟

چرا احساس مي كنم جز خواب هيچ چيز ديگري به من آرامش نمي دهد ولي وقتي هم كه مي خوابم مرتب خواب اتفاقات روزانه را مي بينم؟

چرا خواب آلودگيم را به هواي بهار ربط مي دهم يا به گرماي شرجي تابستان و يا هواي خيس و باراني پاييز و يا رخوت و سرماي زمستان؟ پس كدام فصل است كه مرا از اين كسالت و ركودي كه در آنم خارج كند؟

 

 

 

مي دانم اين ها نشانه افسردگيست ولي مطمئنم افسرده نيستم. تنبل هم نیستم. از تنبلی بیزارم. شاید اراده ام را از دست دادم. چقدر نفرت آور است آدم بی اراده. نمی خواهم این گونه باشم. ولی هر روزصبح كه به اين اداره پر از زدوبند مي آيم كافيست كه تمام انرژي روزانه ام تخليه شود.تمام روز با خودم در جنگم .می خواهم همه این کارها را انجام دهم و کارهایی دیگر نیز. ولی نمی توانم. توان ندارم. چه کنم؟

 

 

راستی ديروز قبل از اينكه به خانه برسم گيله مرد در را با كليد پسر كوچكم باز كرده بود و وقتي رسيدم با يك لبخند كه به هم تحويل داديم همه چيز تمام شد.كشمكش پسرهايم كه فقط اختلاف بزرگي و كوچكي آنها يكسال و 25 روز است همچنان ادامه دارد و من حقيقتا درك نمي كنم كه چرا؟ ما هميشه هر دو را يكسان ديديم ولي حالا پسر كوچكم خيلي به برادرش مي پيچد و البته برادر بزرگ هم بي جواب نمي گذارد و ما هم نمي دانيم چكار كنيم.

تا قبل از اين خيلي با هم صميمي و دوست بودند. الان هم هستند ولي كمي با لج و لجبازي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط گیل بانو  | 

امروز هوای خونه ما سخت ابریه.مدت طولانیه که ما مرتب مهمان داریم و شبها خیلی دیر می خوابیم. جمعه فکر کردیم که دیگه مهمان بازی تمام شده. ولی دیروز بعدازظهر باز زن و شوهری که یک بچه ۱۰ ماهه دارند و اصلا هم حوصله اش رو ندارند زنگ زدند که ما می خواهیم برای شام بیاییم پیش شما. ما هم گفتم که باشه. آمدند و بچه کلی خرابکاری کرد و ما مجبور شدیم کل خونه رو جمع کنیم. شب هم خیلی دیر رفتند. ما هم خسته از سروصدای بچه و با کلی ظرف نشسته و خونه بهم ریخته و کثیف گرفتیم خوابیدیم. معمولا اگر ظرف نشسته بمونه گیله مرد صبح زود پا میشه میشوره و چای درست می کنه و بعد ما رو از خواب بیدار می کنه. چون من اصلا نمی تونم صبح زود از خواب پا شم. در واقع همیشه خسته هستم.دیشب قسم خورد که صبح زود می رم سر کار و شماها رو هم از خواب بیدار نمی کنم. من هم گذاشتم به حساب خستگی و سردرد میگرنیش. و چیزی نگفتم. صبح پسر کوچکم بیدارم کرد. دیدم گیله مرد داره ظرفهای دیشب رو میشوره. اما چای درست نکرده و خیلی هم عصبانیه.چای درست کردم و گفتم هر کاری منو بکشه ظرف شستن که منو نمی کشه. باید میگذاشتی خودم بشورم. ظرفها شسته شد.پسر کوچکم صبحانه خورد. من هم یک قهوه خوردم . ساندویچ پسر بزرگم رو درست کردم و همه راهی بیرون شدیم. کم کم اوضاع خوب شد. البته گیله مرد اعلام کرد که سرم هنوز درد میکنه.

الان ایشون با حالت بسیار عصبانی زنگ زدند که خرید کردم و بردم خونه. ولی چون کلید تو از دیشب پشت در جا مونده از این طرف در باز نمیشه. این در حالیه که همیشه خودش صبح ها در رو باز میکنه و کلید رو برمیداره.پسر بزرگم هم صبح ها در رو سه کلیدی می کنه.نمیدونم با وجود کلید پشت در چطور سه کلیدی شده.باز هم چیزی نمی گم و سکوت میکنم.

زنگ می زنم خونه پدرم و با پدرم داشتم صحبت می کردم که صدای سلام و علیک گیله مرد رو می شنوم صدای عصبانیش که داره شکایت منو میکنه که صبح کلیدش رو پشت در جا گذاشته و حواسش پرته و بیخیاله و ... گوشی رو میذارم تا حرفهاش تموم بشه.

مادرم بعداز چند دقیقه زنگ میزنه و میگه حواست رو جمع کن. چرا اینقدر فراموشکاری ....

گیله مرد به مادرم پیغام داده که دارم میرم ماموریت بیرون شهر. عصر که داری میای کلیدساز بیار. به مادرم میگم مطمئنم بچه ها میان باز میکنند. اگر نشد مهم نیست کلید ساز میارم.

تا حالا خونسردم. ولی با همه خستگی که من هم دارم اگر این قضیه به شب هم بکشه مطمئن نیستم بتونم خونسرد بمونم.میخواستم براش زنگ بزنم. ترسیدم باز هم عصبانی باشه و من هم از کوره در برم. معمولا خیلی دیر عصبانی میشه. ولی حالا....

این ابر باران زا مدتیه رو سر پسرا هم سایه انداخته. اینها که سالهاست به نفع هم میرن کنار و گاهی گذشتهای زیادیشون حرص منو در میاره مدتیه سر یک مسئله احمقانه با هم درگیرن. بخدا اینقدر پیش و پا افتاده ست که بر خلاف اینکه هنوز حل نشده و یک مشکل جدی باقی مونده  و منو خیلی آزار میده ولی همیشه به خنده  م میندازه. پسر کوچکم اصرار بیحد و اندازه ای داره که پسر بزرگم روی سی دی هایی که رایت میکنه ننویسه چون خطش خوب نیست و خجالت میکشه سی دی ها رو به دوستهاش بده. بزرگه هم جری شده و هی میخواد بنویسه. کوچیکه ماژیکها رو قایم کرده.و این تعقیب و گریز ماهها ادامه داره. بزرگه هم فقط فیلم ها رو می ریخت تو هارد.ولی از پنجشنبه ویندوزمون مشکل پیدا کرده و مجبورن همه رو رو سی دی بزنن تا ویندوز رو فرمت کنن. جنگ هم به مرحله بحرانی رسیده. کوچیکه ماژیکها رو داده به من که قایم کنم و فقط من اجازه دارم روی سی دی ها بنویسم.ولی همچنان تعقیب و گریز ادامه داره و یکی از دلایل عصبانیت گیله مرده.

آخه خنده دار نیست که دو تا پسر با ریش و سبیل اصلاح شده که هر کدومشون یک سر و گردن از من بلندترن برای این موضوع با هم مرتب بحث کنند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط گیل بانو  | 

درست یادم نیست که قبل از انقلاب بود یا در روزهای انقلاب که  کانال ۲ تلویزیون سریالی را پخش میکرد که نویسنده اش نویسنده محبوب من "نادر ابراهیمی" بود. همزمان بطور هفتگی و دنباله دار کتابش هم بشکل مجله می آمد.اسم سریال و مجله "سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن " بود.بعداز انقلاب ناتمام رها شد.شیرینی داستانش و علاقه ام به دانستن پایانش در  همه سالهای کودکی نوجوانی جوانی و همین سالها که نمی دانم جوانم یا میانسال از ذهنم خارج نشد. همیشه آرزو داشتم جای یکی از آن دو پسری باشم که بجای این که در مدرسه باشند به میل خودشان زندگی می کنند.بارها با انتشارات سروش مکاتبه کردم و در سایت هایی که با نادر ابراهیمی مرتبط بود ایمیل زدم یا کامنت گذاشتم. ولی نتیجه ای نگرفتم. دلم می خواهد بدانم عاقبت دو پسربچه ای که به دنبال طرح پژوهشی یک گروه متخصص و باتجربه  و بعداز یادگیری همه فنون لازم ظاهرا به حال خود رها می شوند چه می شود. هدف این طرح پژوهشی تغییر در سیستم آموزشی آن زمان بود. هر چه که فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که این برنامه چقدر از زمان خودش جلوتر بود و یک سوال دیگر که چطور به این برنامه اجازه پخش داده بودند؟

کسی خبری از پایان این داستان دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:20  توسط گیل بانو  | 

ساعت ۱۰ با از ما بهتران جلسه دارم.نمیدانم موضوع جلسه چیست. نمی دانم چه خواب تازه ای دیده اند؟

کلی حرف آماده کرده ام و در سرم می چرخد.نمی دانم به جلسه ربط پیدا خواهد کرد تا بتوانم بگویمشان یا نه.یادم رفت صبح یک آرام بخش بزنم بالا.امیدوارم بتوانم آرامشم را حفظ کنم.(البته اگر وجود داشته باشد)

                                                                   


هاهاها! ساعت ۹:۳۰ خبر دادند که میخواهند بروند انرژی هسته ای (منظور همان تجمع است یا نمیدانم چه خاک بر سری دیگری البته با یک روز تاخیر که مثل مدیریتشان از زمان عقب است)!!! تا ساعت ۱۲. جلسه ماند برای ساعت ۲. هر چه سعی کردم نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم. انرژی هسته ای ما در ایران همین قدر بدبخت است که این احمق ها بروند فریادش را بزنند و آخر سر همان گرمایی را که قبلا بدون انرژی هسته ای داشتیم را از دست بدهیم. نمی دانم اینها که اینقدر خوب بلدند فریاد بزنند چرا وقتی پارسال بودجه دریافتی شان را به دلیل بیعرضگی شان کم کردند نرفتند فریاد بزنند و کارمندهای بیچاره تا ۲۷ اسفند حتی حقوق خود را هم نگرفته بودند. چرا حالا که به دلیل ندانم کاری شان فقط در واحد ما ۱۵۰ ملیون تومان کم آورده اند و ۶۰ ملیون آن مربوط می شود به بخشی که من در گذشته مسئولش بودم و معمولا پول کم نمی آمد  نمی روند فریاد کنند و حقشان را بگیرند؟ 


به به! به به ! امروز روز شگفتی هاست. همکاری حالا زنگ زد و گفت به عده ای خاص نفری۱۳۵۰۰۰ تومان پاداش داده اند. تا یادم نرفته بگویم عده  خاص دیگری (۲۲ نفر) هم در ۲۲ بهمن و در این بی پولی سازمان و در اوج گرانی سکه نیم سکه کادو گرفته اند که بیشترشان افراد معروفی در انواع و اقسام خطاهای بلندبالا بودند. وزیر این چیزها را نمی داند؟؟ یا می داند اما رسم مهرورزان اینست؟

 

ساعت ۴:۴۰

منزل هستم.گیجم و سرگشته.

پارسال بودجه کم آوردیم.امسال هم کسری بودجه خواهیم داشت. تورم هم بیشتر خواهد شد. باید با ما همفکری کنید. باید با کمک هم بحران را بگذرانیم.احتیاج به برنامه ریزی دقیق تری داریم. چه می توانم بگویم؟

... و تمام وقت به یاد عزیزی هستم که در سال ۵۰ در زندان شاهی به مزدوران شاه چنین گفت:

  شما روبهکان گرد سگی جمع شدستید

صبح و شبی همچو خدایش بپرستید

و او نیز به خیالش که بود شیر و این کشور ویرانه بودجنگل و خود نیز خداوند وحوش است

ومرا نیز بخوانید که به این جمع بپیوندم و چونان

ره ددخومنشان پیش بگیرم؟

نه! این دانه و این دام تو بردار.

و در رهگذر روبهکی خام که ترسیده تر از خویش بیابی فرود آر....

کاش شهامت و جسارت او را داشتم. کاش شهامت و جسارت آنها را داشتیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:16  توسط گیل بانو  | 

طبق روال ۱۵ عید گذشته ما درتعطیلات نوروز دو بار ماراتون داریم. یکبار روز اول فروردین که چون آقای گیله مرد کوچکترین عضو یک خانواده پرجمعیت هستند خود را موظف می دانند حتما در روز اول به منزل همه خواهرها و برادرهای ساکن رشت بروند.از شما چه پنهان من هم که هیچ خواهر و برادری ندارم برای این که کم نیاورم رسم کرده ام که در روز اول منزل دو سه تا فامیل باید حتما برویم و اگر نرویم بی ادبی ست و از این حرفها.نتیجه این که درست از بعداز سال تحویل هرسال تا آخرشب همان روز ما در عیددیدنی هستیم.تازه به همین جا هم ختم نمی شود. هرساله غرغرهای من هم دسر هر عیددیدنی خواهر و برادر گیله مرد است. گاهی فکر می کنم بنده خدا چه صبر ایوبی دارد که هر ساله حرفها و غرغرهای فراوان و تکراری مرا می شنود و  خم به ابرو نمی آورد و همچنان ادامه می دهد.برای خودم هم جالب است که این غرغرها ناخواسته و اتوماتیک وار تکراری ست و معولا دق دلی سال های اول ازدواج و اگر مسیر طولانی باشد همچنان  تا ابد کش پیدا می کند. آخر شب همه خسته و معمولا با سردرد و البته با خیال راحت آقای گیله مرد که انجام وظیفه کرده اند می خوابیم.  

ماراتون دوم معمولا چندروز بعد است که خواهرزاده ها و برادرزاده های ایشان آمده اند منزل ما و ما هم باید جوابشان را در اولین فرصت بدهیم.هرروز هم که به تعداد مزدوجینشان اضافه می شود و وظیفه ما سنگین تر.

البته گذشته از غرغرهایی که می زنم و خیلی هم لذت می برم چون سبک می شوم این مراسم را بسیار دوست دارم.البته این را اینجا می گویم و هرگز جرات ابرازش را ندارم چون ممکن است اگر بشنوند افراد دیگری را هم به جمع اول فروردینی هااضافه کنند.امیدوارم همگیشان سلامت باشند و این مراسم همیشه ادامه یابد. فقط کمی روزهایش پراکنده شود تا اینقدر خسته نشویم.

از شوخی گذشته در تعطیلات امسال موفق شدم به کاخ سعدآباد بروم که سالها دلم می خواست ولی هرگز فرصت نمی شد. با این که بیشتر جاها را در سریال ها یا مناسبت های مختلف دیده بودم ولی از نزدیک دیدنش برایم خالی از لطف نبود. به گیله مرد گفتم پهلوی ها در خواب هم نمی دیدند پای ملت به اینجا برسد چه رسد به واقعیت. البته فکر می کنم اگر آنها خانواده سلطنتی بودند و اینگونه زندگی می کردند الان افراد بسیاری هستند که بر گرده این ملت نشسته اند و زندگی های به مراتب اشرافی تری دارند که جای بحث دارد.هرچند پهلوی ها دزدی خیانت و جنایات زیادی کردند و همه جوره به این کشور لطمه زدند ولی در نهایت چیزهایی که باقی ماند سرمایه ملی ست. اما آن چه که امروز بعضی با دوز و کلک های فراوان به دست آوردند و می آورند هرگز به این ملت بازنمی گردد. 

یک شب هم گریزی زدیم و رفتیم پارک جمشیدیه که خیلی خوش گذشت. با اکیپ دوست داشتنی و خوبی بودیم و کلی کیفیدیم و کلی هوای تازه بلعیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:6  توسط گیل بانو  | 

گاهی فکر می کنی صد سال از عمرت می گذرد که هیچکس نمی فهمد چه می گویی. راستی چه شده که اینقدر حرفهایت غریبه اند؟ چرا بچه ها از حرفهایی که گهگاهی از گذشته می زنی اینقدر تعجب می کنند؟مگر چند سال از این گذشته ات گذشته؟ زمان زیادی گذشته یا تغییرو تحولات زیادی اتفاق افتاده؟

اگر حال خوشی داشته باشی از تعجب دیگران یا از اتفاقاتی که تجربه کردی و آنهای دیگر از آن بیخبرند حس خوبی پیدا می کنی (حتی اگر تجربه هایت گاهی تلخ باشند) ولی وای به زمانی که حالت خوب نباشد تمام غم دنیا به دلت می ریزد.

بچه های الان همه جور امکانات تفریحی دارند. کامپیوتر و انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری، انواع و اقسام فیلم و آهنگ كه دسترسي به همه آنها خيلي آسان است، انواع مختلف کلاس های آموزشی که بیشتر تفریحی هستند تا آموزشی و جايي هم براي چرت و پرت گفتن و خنديدن و وقت گذراني، تلویزیون و كانال هاي مختلف كه هرچند برنامه هاي چرند زياد دارند ولي بچه ها براي وقت گذراني سرسپرده برامه هاي طنز و ورزشي و كارتوني آن هستند ،انواع وسايل بازي به فراخور سن هركس و ... تازه پدر و مادر هاي الان چقدر حوصله بچه هايشان را دارند و چقدر لي لي به لالايشان مي گذارند و در همين وقت كم استراحت خود دربست در اختيار آنها هستند  . پدرهاي قديمي كه صبح مي رفتند و تا آخر شب هم كه معمولا به خانه نمي آمدند. البته نه براي كار چند شيفته ،(كه آن زمان نسبت به الان همه وضعيت مالي بهتري داشتند و يا شايد توقعات زن و بچه ها كمتر بود) بلكه براي تفريح و با دوستان دمي گذراندن و پيكي زدن و ورقي انداختن. و بچه ها بيشتر وقتشان را با مادرانشان مي گذراندند.اما نميدانم اين حوصله بچه هاي امروزي چرا اينقدر حجمش زياد است كه در ظرف اين همه امكانات جا نميگيرد و باز هم سر ميرود.

به پسرهايم مي گويم ما كه خيلي بچه بوديم تازه  تلويزيون همه گير شده بود. اما از ضبط و ويدئو خبري نبود. كامپيوتر كه جاي خود. تازه تلويزيون ها هم كه اندازه هايشان خيلي بزرگ بود و كلي فضا اشغال مي كرد و تصويرشان سياه و سفيد بود ، تا سالها فقط يك كانال داشت كه آن هم در روز فقط چند ساعت برنامه داشت و سايراوقات جنك برفك هاي سفيد و سياه بود..سال هاي بعد كانال دو هم اضافه شد. يادم مي آيد وقتي 5-4 ساله بودم كه يك شب پدر دستگاهي به خانه آورد كه ضبط صوت نام داشت.بعضي غروب ها كه حوصله داشتم بچه هاي كوچه را صدا مي كردم تا بيايند و شعري بخوانند و صدايشان را ضبط كنم و بعد بگذارم تا بشنوند.آخ چه كيف داشت وقتي بدجنسيت گل مي كرد و تا مي آمدند صداي خودشان را بشنوند و ذوق كنند ضبط را قايم مي كردي و بعد از سالها تازه فهميدي كه چه كار زشتي مي كردي.

بازي اصلي ما گردو بازي و فندق بازي بود با بچه هاي كوچه و دوچرخه سواري و اگر اهلش بودي عروسك بازي و خاله بازي كه من اهلش نبودم. سال ها بعد تلويزيون ها كم كم رنگي شدند. ويدئو بطوربسيارمخفيانه سر از خانه ها در آورد وتازه  اگرخيلي آشناهاي گنده داشتي مي توانستي فيلم هاي هندي و فارسي عهد دقيانوس  را كه روي فيلمهاي چاق و چله بتامكس پر شده بود اجاره كني. و تا صبح مي نشستي و مي ديدي تا صاحب فيلم سر ساعت بيايد و ببرد به كس ديگر اجاره اش دهد.زمان زيادي نگذشت كه فيلم هاي وي اچ اس جاي آنها را گرفت و ملت بيچاره محروم، دربدر تغيير ويدئوهاي خود شدند.تازه اين كه ميگويم ويدئو عده خيلي كمي داشتند و بفيه كرايه ميكردند.

درهر صورت با همه كمبود امكانات و محدوديتهاي خاص زماني حوصله ما مثل بچه هاي الان سر نمي رفت و از بچگي و نوجوانيمان بيشتر لذت مي برديم .چشم پسرها از شنيدن اين حرفها گرد مي شود و تعجب مي كنند كه چطور مي شود بدون كامپيوتر و فيلم اكشن و انواع بازي هاي خشن زندگي كرد و تازه غر هم نزد. مي گويم بيشتر كتاب مي خوانديم. بيشتر از اوضاع دور و برمان باخبر بوديم.

آخر اين بحث فكر مي كنيد به كجا مي كشد؟ هيچ . همديگر را نگاه مي كنند و لب و لوچه شان را كج مي كنند و يك لبخند تحويلم مي دهند. لابد دلشان براي ما مي سوزد و در دل مي گويند: بيچاره شماها

يا هم نه ، شايد فكر مي كنند ما چقدر عتيقه هستيم. آخر ما هم كه بچه بوديم و بزرگترها از گرم شدن با ذغال و كرسي مي گفتند و از وقتي كه همه برق نداشتند و از زماني كه تلويزيون نبود و راديو تازه آمده بود همين احساس را داشتيم. خدا مي داند بچه هاي بچه هامان بايد از نبود چه چيزهايي در دوران پدر و مادرهاشان تعجب كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط گیل بانو  | 

خدا را شاهد مي گيرم هرگز زماني كه اختیاراتم زیاد بود از آن براي خرد كردن يا انتقام گرفتن از كسي استفاده نكردم. بارها كه عصباني مي شدم و عاصي ياد جمله اي از دكتر شريعتي مي افتادم كه سالها قبل در جايي خواندم و عين جمله اش يادم نيست ولي مضمونش اينست كه "خدايا!كمكم كن تا عقده ام برعقيده ام چيره نشود" و آن را با خود زمزمه مي كردم. هرگز برخوردهاي شخصي را در مسائل كاري دخالت ندادم. سعي كردم همواره مدارا كنم و ببخشم، مگر تنها در يك مورد بخصوص كه بشدت بستوه آمده بودم .و باعث حذف كسي از سيستم شدم كه وجودش همانند سم بود و هر چه بيشتر مي گذشتم گستاخ تر و بي پرواتر در كارهاي زشتش مي شد.

حالا هر كه از راه مي رسد هر حرفي كه دلش بخواهد از طرف من يا عليه من مي زند و روح من هم بيخبراز اين همه اتهام. نميدانم چگونه رفتار كنم.اسير جماعتي شده ام كه مثل هيچكس نيستند و واقعا نميدانم چه هيزم تري از من خريده اند كه چنين از من كينه به دل دارند. از روز اول فقط در نهايت احترام ،بي اعتنايي كردم و گذشتم و تنها سعي كردم در برخوردم با مراجعين تغييري پيش نيايد. در مجامع طوري رفتار مي كنند كه همه فرشته صفت مي دانندشان. در شهر ودر استان ودر سطح وزارتخانه بس كه رشوه زباني دادند و پاچه خواري كردند، وجهه خوبي به دست آوردند و هر روزنسبت به دبروز سرمست تر از باده غرور مي شوند. به چه مرجعي بايد شكايت ببرم كه بفهمند چه مي گويم؟ چه بايد بكنم؟

گيله مرد تنها كسي است كه با او در اين مورد صحبت مي كنم .ولي متاسفانه راه حل هاي او هم به درد من نمي خورد. چون محيط اداري آنها با ما بسيار متفاوت است و تكنيك هاي او براي محیط خاله زنكي ما كه متاسفانه مردها آن را ساخته اند غيرقابل استفاده.

با تمام شدن تعطيلات ،جنگ رواني دوباره  شروع شد.ظاهرم آرام است و بي تفاوت به همه اتفاقاتي كه مي افتد.ولي خدا مي داند كه در وجودم چه آشوبي ست.دو روز است سردرد بدي دارم كه با هيچ مسكني آرام نمي گيرد. در جايي خواندم "نفرين،اوج درماندگي انسان است". هنوز درمانده نشدم .ولي از ته قلب آرزو مي كنم كه هر چه زودتر ماهيت این روبه صفتان بر همه آشكار شود.

 

پی نوشت:این پست دیروزم بود که بعد از نوشتن آن اینترنت اداره قطع شد و امکان ثبت در وبلاگ را نداشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:27  توسط گیل بانو  | 

خدایا! از تو سپاسگزارم برای همه روزهای خوبی که داشتم .

خدایا! از تو سپاسگزارم برای تحمل و صبری که در روزهای بد و سخت به من دادی.

خدایا! از تو ممنونم برای همه آن زمان هایی که در اوج خوشی بودم و یاد تو در من کمرنگ و شاید بیرنگ شد و تو هرگز بر من خشمگین نشدی .

خدای من! از تو سپاسگزارم برای همه آن زمان هایی که در اوج سختی و ناتوانی مرا تنها نگذاشتی . صدایم را شنیدی و به کمکم آمدی و هرگز نخواستی انتقام روزهای غفلت را بگیری.

خدای بزرگ من! برای همه نعمت هایی که در اختیارم هست از تو متشکرم .

و امیدوارم توان آن را بیابم تا چیزهایی را که حق من است و از من دریغ می شود به دست آورم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط گیل بانو  | 

سلام   سلام   سلام   سلام

صد سلام بهاری به همه دوستان گلم.امیدوارم سال نو سالی خوب باشد برای همه شما دوستان خوبم و امیدوارم تعطیلات خوبی را گذرانده باشید. دلم برای همه شما تنگ شده و تازه فهمیدم که چقدر دوستتان دارم.

بیصبرانه منتظرتان هستم و فراوان دوستتان دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:7  توسط گیل بانو  | 

این پست کامنت گیله مرده در وبلاگ یکی از هم محله ای هاش که دلم خواست اینجا بذارمش

...در ضمن نگفتی

سلام به ساغریسازان و کوچه های سنگلاخی آن

دیوارهای آجری قرمز و بوی نم و باران

سلام به حاجی قراضه کرایه دوچرخه ۲۶ با یک قران

سلام به جاوید خراز، اول مهر،کتاب، مداد، پاک کن و ...نخ و قرقره

سلام به حاج قربان و بوی لوبیای خوش عطرش

سلام به گلدسته ساغریسازان، به بهشتی و رشته و خشکارش

سلام به اصغر آقای مرحوم و سنگک باحالش

سلام به طاهر نفت فروش و باقر سبیل و رجب خراط...

حاجی حمامی و دلاکش و نقش رستم سر درب حمام ساغریسازان

سلام به اژدری و محمدی خواربارفروش

کوچه های پر از محبت و مهربانی، بوی سیر داغ و نعناع

سلام به کوچه سخا و مسجد طالقانی، یخچال کوچه و کول پشته، غلام باقلایی و خمیران زاهدان

کوچه جودت و اصغر قاتل(اصغر جودت قهرمان وزنه برداری جوانان آسیا)

سلا به ظهرهای شلوغ ساغریسازان،دخترهای مدرسه شاهدخت و پسرهای نصرت مشکات

سلام به علمدار محبوب ساغریسازان و علم قشنگ ساغریسازان

سلام به شلوغیهای صبح تاسوعا و ظهر عاشورا

و جگرکی ضمیر کاوه

و قند و شکر فروشی وجر

و صلواتهای اسماعیل آقا صابری (مسجد خمیران زاهدان)

به کوزه گران و علی داداشی و ...

و باز هم سلام به هر چه بچه محل باحال خودم

آنها که هستند و آنها که رفتند به هر بهانه ای........

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط گیل بانو  | 

سال نو نزدیک و نزدیکتر می شود و بهار در یک قدمی ماست. به رسم هرساله آمدن بهار را گرامی می داریم.

... و من در آستانه بهار آرزو ميكنم براي وطنم : آباد باشد و آزاد آنچنان كه شايسته مردان و زنان آزاده اش است .

براي همه هموطنانم در هر کجا که هستند آرزو میکنم سلامت باشند و سالی سرشار از صلح و امنیت و رفاه  را که ابتدایی ترین حق هر انسانی است تجربه کنند.

برای دوستان وبلاگی تازه یافته ام که صمیمانه دوستشان دارم و همیشه حضورشان شادم می کند بهترین آرزویی که می توانم بکنم سلامتی است که مطمئنم از همه مواهب دنیا بالاتر است و اگر داشته باشی می توانی با خاطری جمع به دنبال نداشته هایت بروی.

برای بهانه بسیار شیرین و دوست داشتنی و مهربانم آرزو میکنم آنطور که میخواهد زندگی به کامش باشد و دغدغه های همیشگیش به شایسته ترین صورت خاتمه یابد . برای لیلای خوبم در ینگه دنیا آرزو میکنم هر چه زودتر شرایط آنطور که می خواهد باشد تا دلتنگیهایش پایان یابد و بتواند همه عزیزانش را در کنار خود داشته باشد. و اما برای آرش عزیز که در روزهای اول وبلاگ نویسی با حضور همیشگی خود بسیار موجب دلگرمی من شد آرزو میکنم به بزرگترين آرزويش كه آرزوي همه انسان هاست  يعني سرنگون شدن فقر و جهل و گسستن بند بندگي در سراسر جهان برسد.

براي دوست بسيار جديدم بانوي مهربان زمستان الهام عزيزم از صميم قلب و عمق وجودم خواهان رسيدن به سلامتي كامل هستم تا بتواند با عزمي جزم تر از هميشه به احقاق حقوق مظلومان بپردازد و براي رورنويس بسيار مهربانم آرزو مي كنم روزهاي متلاطم زندگيش هر چه زودتر به آرامش برسد و در سال نو بتواند با صبوری زیاد و روحيه اي بالا به خود و خانواده اش بپردازد.و نیز برای آقای حبیبی که تازه ترین دوست وبلاگی من است شروع سالی خوب در کنار خانواده عزیزش و شکوفایی زیبا ترین غنچه زندگیش را آرزومندم.

براي پدرمهربان و مادر بسيار فداكارم آرزوي سلامتي دارم و سلامتي و سلامتي.و خدا را بسيار شاكرم كه به من مهلتي داد تا امسال را نیز با نعمت وجود عزيزشان تجربه كنم.

براي همسر خوبم كه يار غار من است و مونس تنهاييهاي من و شريك همه  شادیها و غمهايم آرزو مي كنم هميشه سلامت باشد و من و بچه ها سعادت داشته باشيم تا در سايه وجودش در آرامش باشيم.

و براي پسران نازنينم آرزوي سلامتي و موفقيت و انسانيت در تمام مراحل زندگي دارم.اميدوارم در سايه تلاش و كوشش به هر آنچه كه می خواهند برسند در حالي كه انسانيت و عشق به انسان را سرلوحه زندگي خود قرار ميدهند.

و براي تمام كساني كه مي شناسم و دوستشان دارم آرزو ميكنم به هر آن چه كه آرزو دارند و هر آن چه كه به صلاحشان است برسند.

سال نو بر همگي مبارك

                   و بهاران بر همگي خجسته باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:35  توسط گیل بانو  | 

تا حالا شده کسانی شما را خالصانه و با عشق دوست داشته باشند ولی شما حوصله آنها را نداشته باشید؟

تا حالا شده کسانی را  هر طوری که هستند قبول داشته باشید و صمیمانه دوستشان داشته باشید ولی آنها حتی ذره ای به فکر شما نباشند؟

آخ خدا! این چه رسمی ست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:36  توسط گیل بانو  |